وهم دیگه سبز نیست
۵ و ۳ دقیقه صبح.
حالا جلوی در کافهی همیشگیم. سعی میکنم نوتیف پیامو نادیده بگیرم.حرف نمیزنی فقط زیر لب با خودت زمزمه میکنی.نور گوشی منه که ماشینو روشن میکنه. چشمات،بازم شبیه سیاه چاله ان،یادت می آد؟ صدا میاد،چیک چیک چیک.میچکه توی سینی.
وهم دیگه سبز نیست
۵ و ۳ دقیقه صبح. حالا جلوی در کافهی همیشگیم. سعی میکنم نوتیف پیامو نادیده بگیرم.حرف نمیزنی فقط زیر
سیگارتو روشن میکنی ایندفعه فوتش نمیکنی توی صورتم.
فندکو میدی دستم.میگی نگهش دارم،برای خودم.تا یادم بمونه.اون یه یادگاریه.نمیدونم منو میگی یا فندکو؟
میریم توی کافه،موهای رومینا بلند تر و براق تر از همیشه ان.
_پسرای عزادارم چطورن؟
+ × خوبیم.
رومینا نمیپرسه،میدونه که نباید بپرسه. حالا آمادن.طعم زهرمارش مسیرو و طی میکنه و میرسه به معدم. میسوزه ولی نه به اندازهی قفسهی سینه ام.
وهم دیگه سبز نیست
نمون.نمون.نمون.نمون.نمون.نمون.
+نمون
_چی؟
+ هیچکس به موندنت باور نداره.حتی خودت.
ساعت ۵ و ۲۸ دقیقهی عصر.
بوی سیگار.بوی سیگار.بوی سیگار.
صدای آیفون میاد،دروباز میکنم.درو نمیبندی،میپری توی بغلم.شونه هام خیس میشن.چیک چیک چیک.
میریم داخل،بهم میگی.
عق میزنم.یک بار،دوبار،حالا همشو بالا میارم.
سرمای سرامیک میخزه،میره توی تنم ایندفعه حالا حالا ها قصد نداره ترکم کنه.
وهم دیگه سبز نیست
ساعت ۵ و ۲۸ دقیقهی عصر. بوی سیگار.بوی سیگار.بوی سیگار. صدای آیفون میاد،دروباز میکنم.درو نمیبندی،میپ
سرده.سرده.سرده.
با یه لیوان آب بالا سرم منتظر ایستادی.
دستام میلرزن.هیچوقت به اندازهی الان از گوش دادن یک فایل صوتی نترسیده بودم.
نترس.نترس.نترس.نترس.
این واقعیته.
اشکامون سرازیر میشه.نمیخوایم به هم نگاه کنیم.تو میدونی،من هم میدونم،ما میدونیم.
امروز تمام مقدسات را دور خواهم ریخت،مادر در کنج اتاق می ایستد و با افسوس به من نگاه می کند.این مکان پاک تر از قبل خواهد شد.