🔴 #زیباییهای_ظهور (۱۸)
🔵 #امام_صادق_علیهالسلام فرمودند:
🌕 گویا قائم را مى بينم. پس وقتی استقرار یافت. هيچ مؤمن مردهاے باقى نمیماند مگر اين ڪه شادے در قبرش بر او وارد مىشود و آنان در قبرهاے خود يڪديگر را ملاقات مىڪنند و مژده قيام قائم عليه السّلام را به يڪديگر مىدهند.
📚 غیبت نعمانی، ص ۳۱۰
Shab3Fatemieh2-1403[12].mp3
15.8M
مادر کودکان غزه ، مادر بچه های لبنان...
#وعده_صادق
#سوریه
🌷 #دختر_شینا – قسمت 1⃣2⃣
✅ فصل_ششم
... اما صمد دلش نیامده بود به طرفم چیزی پرتاب کند.
مراسم عروسی با ناهار دادن به مهمانها ادامه پیدا کرد. عصر مهمانها به خانههایشان برگشتند. نزدیکان ماندند و مشغول تهیه شام شدند. دو روز اول، من و صمد از خجالت از اتاق بیرون نیامدیم. مادر صمد صبحانه و ناهار و شام را توی سینی میگذاشت. صمد را صدا میزد و میگفت: « غذا پشت در است. »
ما کشیک میدادیم، وقتی مطمئن میشدیم کسی آنطرفها نیست، سینی را برمیداشتیم و غذا را میخوردیم.
رسم بود شب دوم، خانوادهی داماد به دیدن خانوادهی عروس میرفتند. از عصر آن روز آرام و قرار نداشتم. لباسهایم را پوشیده بودم و گوشهی اتاق آماده نشسته بودم. میخواستم همه بدانند چقدر دلم برای پدر و مادرم تنگ شده و اینقدر طولش ندهند. بالاخره شام را خوردیم و آماده رفتن شدیم.
داشتم بال درمیآوردم. دلم میخواست تندتر از همه بدوم تا زودتر برسم. به همین خاطر هی جلو میافتادم. صمد دنبالم میآمد و چادرم را میکشید.
وقتی به خانهی پدرم رسیدیم، سر پایم بند نبودم. پدرم را که دیدم، خودم را توی بغلش انداختم و مثل همیشه شروع کردم به بوسیدنش. اول چشم راست، بعد چشم چپ، گونهی راست و چپش، نوک بینیاش، حتی گوشهایش را هم بوسیدم. شیرین جان گوشهای ایستاده بود و اشک میریخت و زیر لب میگفت: « الهی خدا امیدت را ناامید نکند، دختر قشنگم. »
خانوادهی صمد با تعجب نگاهم میکردند. آخر توی قایش هیچ دختری روی این را نداشت اینطور جلوی همه پدرش را ببوسد. چند ساعت که در خانهی پدرم بودم، احساس دیگری داشتم. حس میکردم تازه به دنیا آمدهام. کمی پیش پدرم مینشستم. دستهایش را میگرفتم و آنها را یا روی چشمم میگذاشتم، یا میبوسیدم. گاهی میرفتم و کنار شیرین جان مینشستم. او را بغل میکردم و قربان صدقهاش میرفتم.
عاقبت وقت رفتن فرا رسید. دل کندن از پدر و مادرم خیلی سخت بود. تا جلوی در، ده بار رفتم و برگشتم. مرتب پدرم را میبوسیدم و به مادرم سفارشش را میکردم: « شیرین جان! مواظب حاجآقایم باش. حاجآقایم را به تو سپردم. اول خدا، بعد تو و حاجآقا. »
توی راه برعکس موقع آمدن آهسته راه میرفتم. ریزریز قدم برمیداشتم و فاصلهام با بقیه زیاد شده بود. دور از چشم دیگران گریه میکردم. صمد چیزی نمیگفت. مواظبم بود توی چالهچولههای کوچههای باریک و خاکی نیفتم.
فردای آنروز صمد رفت.باید میرفت.سرباز بود.باز با رفتنش خانه برایم مثل زندان شد.مادر صمد باردار بود.من که درخانه ی پدرم دست به سیاه وسفید نزده بودم حالا مجبور بودم ظرف بشویم جارو کنم و برای ده دوازده نفر خمیر نان اماده کنم .دستهایم کوچک بود و نمیتوانستم خمیرها را خوب ورز بدهم تا یکدست شوند.
آبان ماه بود.هوا سرد شده بودک برگ های درخت ها ک زرد وخشک شده بودند توی حیاط میریختند.ساعتها مجبور بودم توی آن هوای سرد برگها را جارو کنم .
دو هفته از ازدواجمان گذشته بود یک روز مادر صمد به خانه ی دخترش رفت و به من گفت :من میروم خانه ی شهلا تو شام درست کن.در این دو هفته همه کاری انجام داده بودم بجز غذا درست کردن .چاره ای نبود رفتم توی آشپزخانه که یکی از اتاقهای همکف خانه بود.پریموس را روشن کردم .آب را توی دیگ ریختم ومنتظر شدم تا آب جوش بیایدشعله ی پریموس مرتب کم وزیادمیشد ومجبور بودم تندتند تلمبه بزنم تا خاموش نشود.
عاقبت به جوش آمد برنج هایی که پاک کرده وشسته بودم توی آب ریختم.از دلهره دستهایم بی حس شده بود.نمیدانستم که کی باید برنج را از روی پریموس بردارم خواهر صمد،کبری،به دادم رسید .خدا خدا میکردم برنج خوب از آب دربیاید و آبرویم نرود کمی که برنج جوشید کبری گفت:حالا وقتش است بیا برنج را برداریم.
دونفری کمک کردیم وبرنج را داخل آبکش ریختیم وصافش کردیم .برنج را که گذاشتیم مشغول سرخ کردن سیب زمینی و گوشت وپیاز شدم برای لای پلو.
شب شد و همه به خانه آمدند .غذا را کشیدم اما از ترس به اتاق نرفتم و گوشه ی آشپزخانه نشستم وشروع کردم به دعا خواندن .کبری صدایم کرد.با ترس ولرز به اتاق رفتم مادر صمد بالای سفره نشسته بود .دیس های خالی پلو وسط سفره بود همه مشغول غذا خوردن بودند و میگفتند :به به چقدر خوشمزه است.
فردا صبح یکی از همسایه ها به سراغ مادر شوهرم آمد.داشتم حیاط را جارو میکردم .میشنیدم که مادر شوهرم از دست پختم تعریف میکرد ومیگفت:نمیدانید قدم دیشب چه غذایی برایمان پخت دست پختش حرف ندارد هرچه باشد دختر شیرین جان است دیگر.
اولین بار بود که درآن خانه احساس آرامش میکردم.
ادامه دارد....
أینَ مُـــــــنتَقِّم...🇮🇷🇵🇸
🌺رمان🌺 #قسمت_بیست_وهفتم (احمد) سال۱۳۲۹خانه سیه پوش شد،اینباربرای مردجوانی که
به وقت رُمان (خدیجه ومحمد)👇🏻❤️
🌺رمان🌺
#قسمت_بیست_وهشتم
(غفّار)
چندماهِ بعد،رخساره بیوه جوان احمد،خواستارازدواج باغفار،پسردوم خدیجه ومحمد شد،ولی غفارتن به این ازدواج نداد،براش سخت بودکه به زن برادرش به چشم همسرنگاه کنه،تمام تلاشهای رخساره بینتیجه موندوبعدازناامیدشدن ازاین ازدواج به قصدازدواج بامرددیگه ای منظرروبه مادروبرادراحمدسپردودنبال سرنوشتش رفت.حالا غفار مونده بودبامادرش خدیجه وخواهر۲ساله اش فریده،دوبرادرش جباروستارودخترکوچک۱ساله ی برادرش(منظر)،که بخاطرفوت پدرش احمدبایدسرپرستی اونوهم بعهده میگرفت،غفارماندویک دنیامسئولیت.بایدکاری میکرد،شغلی،درآمدی،برای گذران زندگی،کاری بلدنبود،سرمایه ای نداشت،یک پدربنابادوهمسرو۷فرزند مگه میتونست ارثی دندون گیربه جابگذاره!تنهاماترکه ی پدرش خانه ای درمحله ی شورشورابود!خیلی جوان بودوبارمسئولیتی کمرشکن،تصوراینکه به یتیمان پدرش ازطرف مردم صدقه ای داده بشه،برای دقایقی اونوبه فکرخودکشی کشاند،ولی نه،بعدازاون چی؟اونوقت چه بلایی سرشون میومد؟لعنت بردل سیاه شیطان آستین هارابالا زد.رفت میدان کارگران،خیال مادرازبابت خودشویتیمانش راحت شد،دیگرغصه ی بی پدری فرزندانش رانمی خورد،دیگه غصه ی بی پدری منظرونمی خورد.پسرجوانش مردزندگیش،ستون خانه اش شده بود.غفارپیش چند بنا کارگری کرد،تااین که بنایی رویادگرفت،درعنفوان جوانی نان آور خانه ی مادرش شده بود،تمام درآمدشودرطبق اخلاص میذاشتوباتواضع کامل تقدیم مادر میکرد.سال ۱۳۳۳دولت و سلطان برای رضا آستین بالا زدنودختری به نام مارال رو براش به همسری گرفتند.این خونه دوباره رنگ شادی بخود دید.اومدنِ یک عضوِ جدید با سازودُهُل و لباس عروس دلِ ساکنین خونه روشاد کرد.مارال تو خونه ی پدر شوهرش ساکن شد.خونه شامل دو ساختمان روبروی هم بودن با حیاطی در وسط.مارال بااینکه عروس سلطان بود اما رابطه ی نزدیک و صمیمی با خدیجه داشت.تا حدی که ازهمون زمان ازدواجش تا سال ۱۳۴۷هر روز صبح که رضا سرِکارمی رفت با بچه هاش از همون صبح علی الطلوع خونه ی خدیجه بود تا موقع خواب.سال۱۳۳۵دختری از رضاومارال به دنیا اومدکه اسمشو اکرم گذاشتن و سال۱۳۳۹ دوّمین دخترشون ناهید متولدشد.
🌺رمان🌺
#قسمت_بیست_ونهم
(غفّار)
،یه روز زودترازسرکاراومدخونه ومزدشو که کامل از صاحبکارش گرفته بودباشادی دردستش می فشرداسکناسهابوی زندگی میدادندداخل حیاط که شدباغرورمادروصدازد(مامان)خدیجه از این کلمه بعنوان خطاب مادری بدش میومد(چون اون زمونها به قابله مامامی گفتن)غفارم هر موقع کئیفش کوک میشدسربه سرمادرمیذاشت وباب شوخی روباهاش بازمیکردخدیجه بااخم پنجره ی اتاقوبازکردوباچشم غره نگاهی به غفارانداخت وگفت:کوفتومامان,غفارخنده ی بلندی کردوگفت:خیلی خوب باباعصبانی نشوننه،چادرسرت کن بریم بیرون،که باهات کاردارم،خدیجه که ازمامان گفتن غفاردمق شده بودبابی میلی گفت:چیکارم داری؟نمی تونم بیام،یه عالمه کارریخته سرم،غفارازپله هااومدبالاورفت تواتاق ودستی به گردن مادرکه روشوازش برگردونده بودانداخت وبرای دلجویی بوسه ای به صورتش زدوگفت ننه به دل نگیرمیدونی که من باهات شوخی میکنم، الان درستش می کنم ،بعدش باصدای بلندگفت:آهای همسایه هابدونین این خدیجه خانم ننه ی منه،نه مامانم،راضی شدی ننه؟چادرمادروازآویزبرداشتوسرش کردودستشوگرفتوکشون کشون بردتش پایین،خدیجه هم نق میزدکه یتیم مونده داری چیکارمیکنی ول کن دستمو؟واردکوچه که شدن دست مادروول کردخدیجه به داشتن چنین پسری که نازشومیکشیدوجای خالی شوهروپسرش احمدوبراش پرمیکردبه خودش مینازیدوپیش فامیلوهمسایه باسربلندی روزگارمیگذروندازپیچ کوچه که ردشدن،غفارراهشوبه طرف بازارکج کردوجلوی یه کفش فروشی ایستادوکفشی که قبلابراش نشون کرده بودوازمغازه دارخواست،کفشهاروجلوی پای مادرروی زمین گذاشت وازش خواست پاش کنه،خدیجه بادیدن کفشهابرقی تو چشماش دویدکفشهای ورنی مشکلی پاشنه دارداشتن بهش چشمک میزدن،صورت گردشومی تونست روی کفشهاببینه،گالشهارودرآوردوکفش نوهاروپاش کردوداخل مغازه چرخی زدچه حس خوبی بودکفش مدروزی که کمترکسی توان خریدشوداشت،خدیجه زنی بالابلندوسفیدباابروهای پیوسته ازنسل آخرین شاه قاجار،بزرگ زاده ای که دست قضااونوبه خانه ی بنایی کشونده بودیادش اومدزمان مجردیش همیشه کفشهای گرانقیمتی براش میخریدندوقتی که کوردهاارومیه روبه تصرف خودشون درآورده بودندوهردختری روبرای خودشون برمیداشتندپدرش برای مصون ماندن خدیجه ی۱۱ساله ازدسترس کوردهامجبورشداونوسوری به عقدبنای مجردی که توخونه ش کارمیکرددربیاره،وضمن عقدشرط کرده بودندکه هیچ رابطه ی همسری باهاش نداشته باشه،وقتی شهربه حالت عادی برگشت،زمان برگشتن خدیجه به خانه ی پدرشد،دختری بکرودست نخورده اما همچنان درعقدبنای جوان!توسیرگذشته بودکه صدای غفاراونوبه زمان حال برگردوندننه بریم؟!خدیجه به نشانه ی تشکرورفتن لبخندی به غفارزدهرسه راضی بودن،هم مغازه داربابت فروشش،هم خدیجه بابت داشتن کفش گرون قیمتش،هم غفاربابت خوشحال کردن مادر!بچه هابزرگ شده بودندوریخت وپاشهاشونم بیشتر.خدیجه آش بلغور بارگذاشته بودستاررفت سراجاق ودرقابلمه روبرداشت،بادیدن آش بلغورترش کردوغرولندکنان برای خودش غذای دیگه ای درست کرد،روزبعدش ناهاردلمه بوداینبارجبار سراغ قابلمه رفت وبااخم وتخم غذای دیگه ای برای خودش درست کرد،فریده غذای دیگه ای دوست داشت منظر غذای دیگه...به همین منوال در یکوعده ی غذایی چندین نوع غذادرخونه پخته میشدوهزینه ی تمامی این مواد غذایی فقط بعهده ی یک نفربود(غفار)،خربزه روبا گونی میخریدگوشتوشقه ای،حبوبات(ماش ونخودوبلغورو...)کیلویی خریده نمیشد،به اندازه ی باتمان(واحداندازه گیری ترکها)ولی این مقدارهم کفاف یکسالرونمیدادواز همسایه هاحبوبات وبعضی موادغذایی رو قرض می گرفتندبریزوبپاش ها بی اندازه ای درخانه صورت میگرفت،هیچدلسوزی نداشت،صبح علی الطلوع ازخونه بیرون میزدرروزهای بلندبهاروتابستان گرموعرق ریزوپاییزسردوطوفانی،تنگ غروب خسته و کوفته به خونه میرسید،درزمستان هم در مکانهای سربسته مشغول کارکردن میشدبی وقفه کارمیکردوکارمیکردوکارمیکرد بدون اینکه استراحتی داشته باشه،با وجود اینهمه خستگی مادرو در مهمانیهای شبانه ی فامیل وهمسایه و آشنا همراهی می کرد.خدیجه زنِ خوشبختی بود.چه زمان مجردیش،چه زمانی که بامحمدزندگی کرده بودوچه الان که شوهری نداشت.غفارخلأپدروبراش پرکرده بود. غفاربدون اینکه ازدواج کنه،عائله مند شده بود،سالهاگذشت ولی همچنان مجردبود،کسی به فکرتشکیل خانواده دادن غفارنبودروزهاروبخاطرسیرکردن شکم یتیمان پدربه شب میرسوندوغافل ازازدواج و تشکیل خانواده یاحتی یک ریالی پس انداز.
ادامه دارد...