eitaa logo
" کُنج حرم "
532 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
"بسـم‌ِ‌رَب" 🌿 به گفته ی شهیدمختارزاده: فقط تهش حواست باشه سربلند باشی پیش اون کسی که باید،جوابی برای گفتن داشته باشیم:) شرایط‌کپی‌‌ولِف؟‌ فور قشنگتره ولی حلاله 🙂 رفیق خواستی لف بدی صلوات فراموش نشه:) دعاگوی‌ماهم‌باش‌رفیقِ‌جان...
مشاهده در ایتا
دانلود
رفقای عزیزمون صبحتون بخیر✨🤍
هدایت شده از [فرزندانِ خـاک]
حسرتے هست مدتے بہ سرم : ((یہ خیابانِ منتهے بہ حرم :))
هدایت شده از 《🇵🇸فاتـــح خیبـــــࢪ 🇮🇷》
شهادت را همه دوست دارند؛ اما زحمت کشیدن برای شهادت را چه؟
خداهمیشہ‌آنلاینہ... ڪافیہ... دݪٺ‌روبہ‌روزرسانۍڪنۍ🖥‌‌! اون‌موقـ؏مۍ‌بینۍ‌ڪہ‌درتڪ‌تڪ ݪحظاٺ‌ڪنارٺ‌بودھ👀 وهسٺ‌وخواهدبود... اگردید؎خط‌هاشلوغہ‌وحس‌میڪنۍ جوابۍ‌نمیاد...📞 ازپسۅردخدایاپناهم‌بدھ‌استفاده‌ڪنꔷ‌ꔷ! خدابہ‌این‌پسوردحساسہ‌وبہ‌سرعٺ‌نور جواب‌میدھ!♥️ گاهۍڪہ‌حس‌میکنیم‌ارٺباط‌قطع‌شده❌ مشڪݪ‌ازمخاطب‌نیسٺ دݪ‌ماویروسیہ... 🍃__🤍ڪـــــنــجــــ🌿ـحــرمــ🤍
❗️ دلش نمی اومد گناه کنه♨️ اما باز هم گفت : این بارِ آخرِ😓 مواظبِ «بار آخر» هایی باشیم که «بارِ آخرت‌ِمان» را سنگین میکند...🥀 🍃__🤍ڪـــــنــجــــ🌿ـحــرمــ🤍
اگر ما روز جهانی پسر رو تبریک نگفتیم دلیل این نیستش که قصد بی احترامی داریم عزیزان... فقط چون روز جهانیِ... اگر ولادت ائمه بود با جون ودل تبریک می‌گفتیم... به بزرگی خودتون ببخشید✨🌿 آقایون محترم چنل، روز جهانیتون مبارک.
سلام علیکم رفقای بامعرفت✨🤍 به اد فعال نیازمندیم... اگر کسی بود، به این آیدی مراجعه کنن. @oabsjsboanh
شهید حاج حسین خرازی ✍رفتم بیرون، برگشتم. هنوز حرف می زدند. پیرمرد می گفت « جوون ! دستت چی شده ؟ تو جبهه این طوری شدی یا مادر زادیه ؟» حاج حسین خندید. آن یکی دستش را آورد بالا. گفت « این جای اون یکی رو هم پر می کنه. یه بار تو اصفهان با همین یه دست ده دوازده کیلو میوه خریدم برای مادرم. »پیرمرد ساکت بود. حوصله ام سر رفت. پرسیدم « پدر جان ! تازه اومده ای لشکر؟ » حواسش نبود. گفت « این، چه جوون بی تکبری بود. ازش خوشم اومد. دیدی چه طور حرفو عوض کرد ؟ اسمش چیه این ؟» گفتم «حاج حسین خرازی» راست نشست. گفت « حسین خرازی ؟ فرمانده لشکر؟» 🍃__🤍ڪـــــنــجــــ🌿ـحــرمــ🤍
سلام برکسی که خداوند، شفارا در تربت او قرار داده...💔🥺 🍃__🤍ڪـــــنــجــــ🌿ـحــرمــ🤍
چجوری میخوایم جبران کنیم رفیق؟؟؟ 🍃__🤍ڪـــــنــجــــ🌿ـحــرمــ🤍
ازسرکنجکاوی،رفتم‌سراغ‌دفترش دیدم‌تعدادی‌نامه‌ونوشته‌لابه‌لای‌کاغذهاست نامه‌یک‌بسیجی‌که‌نوشته‌‌بود: حاج‌همت‌من‌شماروحلال‌نمیکنم‌الان‌سه‌ماه‌است‌که‌ درسنگرمنتظردیدن‌روی‌ِماه‌شماهستم‌اماشماروندیدم.. نامه‌دوم‌هم‌ابرازعلاقه‌یک‌بسیجی‌دیگر ابراهیم‌بر‌گشت‌داخل‌اتاق‌وچشمش‌به نامه‌هاافتادگفت:خواندی‌ژیلا؟ اون‌نامه‌هاکه‌خصوصی بود گفتم:چقدردوستت‌دارن‌ابراهیم! کنارمهدی‌نشست‌ویک‌چایی‌ریخت.. درچشم‌هایش‌اشک‌جمع‌شدوشروع‌به‌گریه کرد گفت:این‌بچه‌بسیجی‌هاخودشان‌سراسر نوروپاکی‌هستندوگرنه‌من‌کسی‌نیستم فکرکن‌‌این‌بسیجی‌های۱۵ساله‌شب‌هاقبرمیکنند وتاصبح‌اشک‌میریزندوالعف‌میگویند! ژیلابخدامن‌لایق‌محبت‌آنهانیستم.. گفتم:لابدچیزی‌داری‌که‌آنقدردوستت‌دارند دیگر... گفت:دل‌های‌خودشان‌است‌که‌صفادارد _شهید همت. 🍃__🤍ڪـــــنــجــــ🌿ـحــرمــ🤍