من بااستعداد بودم. یعنی هستم. بعضی وقتها به دستهام نگاه میکنم و فکر میکنم که میتوانستم نقاش بزرگی بشوم یا یک چیز دیگر، ولی دستهام چه کار کردهاند؟ یک جایم را خاراندهاند، تکلیف نوشتهاند، بند کفش بستهاند، سیفون کشیدهاند و غیره...
سـتاره★
من بااستعداد بودم. یعنی هستم. بعضی وقتها به دستهام نگاه میکنم و فکر میکنم که میتوانستم نقاش بزرگ
دستهایم را حرام کردهام، همینطور ذهنم را.
وقتی نمیتونم تنهایی زادگاهم رو جای بهتری کنم اونجارو ترک میکنم، شماره تلفنم رو عوض میکنم و از نو شروع میکنم.
«اما عزیزِ من، زیستن در خاورمیانه از آن دسته اتفاقاتی بود که ما را از ریشه غمگین کرد.»