یادمه کلاس نهم بودم سال ۱۴۰۱ که مامانم گفت باردارم و قراره یه داداش دیگم داشته باشی حقیقتا اون موقع ناراحت بودم، اصلا ذوق نکردم و یا واکنشی خاصی دادم فقط گفتم اها خوبه، همش میگفتم بیاد که چی فقط خودش اذیت میشه مگه زندگی جای قشنگی که یه بچه دیگم بیارن
ولی روز ۲ بهمن ساعت ۲ ظهر خالم زنگ زد گفت نمیخوای بیای داداشتو ببینی اینقدر خوشگل که میمیری واسش حقیقتا یکم کنجکاو شدم تا حالا یه نوزادی که همون روزش به دنیا اومده باشه و ببینمش ندیدم پس با بابام رفتیم دیدنش زمانی که خالم گذاشت رو دستم یه پسر بچه ای که اروم خوابیده همون موقع فهمیدم نه تنها زندگی دنیام میتونه همینقدر قشنگ واروم باشه تموم مدت به صورتش نگاه میکردم اون مژه های بلندش جوری که انگشتمو گرفت بود باعث شد منم خوابم ببره، تو ماشین سفت بغلش کردم که نیفته ومنم خوابیدم حاضرم قسم بخورم شیرین ترین خوابی بود که تو زندگیم خوابیدم
هرچه بزرگتر میشد زندگیمون قشنگتر و رنگارنگ میشد، یه پسر بچه ای که همیشه میخندید زندگیمون از این رو به اون رو کرد،
بشیر تو مانند معنی اسمت بشارت دهنده ای واسه زندگیمون بودی
قول میدم اینقدر تلاش کنم و ادم مفیدی باشم که بهترین زندگیو برات بسازم، بابام گفت اگه من نباشم بشیر به عهده ی خودته باید خوب بزرگش کنی و ادم موفقی بشه، همینجا میگم و براتم مینویسم که بدونی تا اخرش همراه تو میام
تولدت مبارک دلیل خوشحالی خونه ی ما⭐️
برای بشیر★