در را بستم و برای همیشه از آنجا رفتم،
برای من همیشه درها بسته بودند، این یکی را هم خودم بستم.
روزهایی هم هست که دلت نمیخواد یک وجب تکون بخوری چه برسه به اینکه بلند شی و برای نداشتههات بجنگی.
سـتاره★
از وقتایی که بغض نمیزاره درست حسابی نفس بکشم متنفرم
از اینکه دست به هر چی میزنم تهشو پوچ میبینم و دیگه رغبتی بهش ندارم، متنفرم.
اینجا زندگیام میان امید و ناامیدی در نوسان است. همزمان آرزو دارم بمیرم و آرزو دارم که زندگی کنم. گاهی اوقات به زندگی نظم میدهم و گاهی هرجومرج است که زندگیام را میبلعد.