سـتاره★
از وقتایی که بغض نمیزاره درست حسابی نفس بکشم متنفرم
از اینکه دست به هر چی میزنم تهشو پوچ میبینم و دیگه رغبتی بهش ندارم، متنفرم.
اینجا زندگیام میان امید و ناامیدی در نوسان است. همزمان آرزو دارم بمیرم و آرزو دارم که زندگی کنم. گاهی اوقات به زندگی نظم میدهم و گاهی هرجومرج است که زندگیام را میبلعد.
میدونم که تو هیچوقت برای من نمیشی ولی من هنوزم چشامو میبندم و تصور میکنم که چقدر قشنگ میشد اگه ما باهم بودیم..
تو باید میرفتی، چه من تو را رها کنم چه تو من را رها کنی...
چون کارت به جایی رسید که بین بودن و رفتنت شک کردی، و تو نباید سر این موضوع شک میکردی.