نمیتوانم از خودم فرار کنم باری چه میشود کرد،سرنوشت پر زور تر از من است..!
_صادقهدایت
من تموم شدم دیگه؛
توی این درد تموم شدم...
مگه ادما بخاطر ارزوهاشون زندگی نمیکنن؟! من ارزویی ندارم پس ادامهی زندگی برای چیه؟!
اشک میریزم، هرشب اشک میریزم
برای دردی که در قلبم احساس میکنم
برای حس پوچی که نابودم میکرد
گریه میکنم برای منی که دیگه کنترل زندگیمو ندارم
برای منی که ناخواسته تمام کسانی که دوستشان دارم را میرنجانم
برای منی که اینهمه تحمل میکنم
برای منی که نمیتوانم بگویم در من چه میگذرد
برای منی که تمام وجودم را از دست دادم
برای منی که دیگر من نیست
برای منی که فکر هایم تمومی ندارند
برای منی که همیشه سکوت کردم
برای منی که به اجبار قوی هستم
برای منی که مثل بچه ها نیازمند بغل مادرشِ
برای منی که نمیدانم چکار کنم
نمیدانم با این همه درد و غصه به کجا بروم
نمیدانم به کی بگویم که شاید کمی از دردم کمتر شود
نمیدانم، هیچی نمیدانم فقط میخواهم امشب و تا خود صبح اشک بریزم.
_ستاره