اشک میریزم، هرشب اشک میریزم
برای دردی که در قلبم احساس میکنم
برای حس پوچی که نابودم میکرد
گریه میکنم برای منی که دیگه کنترل زندگیمو ندارم
برای منی که ناخواسته تمام کسانی که دوستشان دارم را میرنجانم
برای منی که اینهمه تحمل میکنم
برای منی که نمیتوانم بگویم در من چه میگذرد
برای منی که تمام وجودم را از دست دادم
برای منی که دیگر من نیست
برای منی که فکر هایم تمومی ندارند
برای منی که همیشه سکوت کردم
برای منی که به اجبار قوی هستم
برای منی که مثل بچه ها نیازمند بغل مادرشِ
برای منی که نمیدانم چکار کنم
نمیدانم با این همه درد و غصه به کجا بروم
نمیدانم به کی بگویم که شاید کمی از دردم کمتر شود
نمیدانم، هیچی نمیدانم فقط میخواهم امشب و تا خود صبح اشک بریزم.
_ستاره
اون اتفاق بزرگم کرده بود، بزرگ و بی رحم و اروم...
فکر میکنند زیادی واکنش میدم مگه چه اتفاقی افتاده بود، اونا نمیدونستند با افتادن اون اتفاق دنیا برام تموم شده بود
دیگه چشمام برق نداشتند و تو اروم ترین حالتشون بودند حتی از قبل خمار تر، دیگه با هیچی قلبم نلرزید، با دیدن ادم مورد علاقم خوشحال نشدم، دیگه برام مهم نبود پدرم بیشتر به خواهرم توجه میکرد تا من، دیگرم مهم نبود مادرم مرا فراموش کرده، حتی مهم نبود دوستام چی پشت سرم میگفتند، بعد از اون اتفاق فکرهایم خنده دار نبودن و بیشتر پدر و مادرم را میترسانند، بعد از اون اتفاق بیشتر به مرگ فکر میکردم تا نفس کشیدن حتی به کشتن خودم،دیگرم مهم نبود زیر بارون خیس شدم حتی وقتی از بارون فراری بودم، دیگه نقاشی کشیدنم خوشحالم نمیکرد، بعد از اون اتفاق ارزوهایم را فراموش کردم یا شایدم بی خیال انها شدم،
هیچکس متوجه نشد که دارم زیر درد و غم له میشدم فقط هی میپرسیدن چرا اینقدر ساکت شدی؟ چرا لاغرتر از همیشه شدی؟ چرا زیر چشمات گود افتاده؟
شایدم راست میگفتند من زیادی واکنش دادم فقط میدانم بعد از اون اتفاق ساکت و اروم شدم و قلبمم را از دست دادم.
_ستاره