اون اتفاق بزرگم کرده بود، بزرگ و بی رحم و اروم...
فکر میکنند زیادی واکنش میدم مگه چه اتفاقی افتاده بود، اونا نمیدونستند با افتادن اون اتفاق دنیا برام تموم شده بود
دیگه چشمام برق نداشتند و تو اروم ترین حالتشون بودند حتی از قبل خمار تر، دیگه با هیچی قلبم نلرزید، با دیدن ادم مورد علاقم خوشحال نشدم، دیگه برام مهم نبود پدرم بیشتر به خواهرم توجه میکرد تا من، دیگرم مهم نبود مادرم مرا فراموش کرده، حتی مهم نبود دوستام چی پشت سرم میگفتند، بعد از اون اتفاق فکرهایم خنده دار نبودن و بیشتر پدر و مادرم را میترسانند، بعد از اون اتفاق بیشتر به مرگ فکر میکردم تا نفس کشیدن حتی به کشتن خودم،دیگرم مهم نبود زیر بارون خیس شدم حتی وقتی از بارون فراری بودم، دیگه نقاشی کشیدنم خوشحالم نمیکرد، بعد از اون اتفاق ارزوهایم را فراموش کردم یا شایدم بی خیال انها شدم،
هیچکس متوجه نشد که دارم زیر درد و غم له میشدم فقط هی میپرسیدن چرا اینقدر ساکت شدی؟ چرا لاغرتر از همیشه شدی؟ چرا زیر چشمات گود افتاده؟
شایدم راست میگفتند من زیادی واکنش دادم فقط میدانم بعد از اون اتفاق ساکت و اروم شدم و قلبمم را از دست دادم.
_ستاره
من از زندگی و مرگ خسته ام
یعنی اگر تیری به سمتم شلیک شود
فرار نخواهم کرد
اما اگر تیغ در خانه برای خودکشی نباشد
برای خریدش نخواهم رفت
میبینی؟ طوری در رنج کشیدن ماهر شدهام که گاهی خودمم هم زخمهایم را از یاد میبرم.
نکبت و خستگی و بیزاری، سر تا پایم را گرفته.
دیگر بیش از این ممکن نیست؛
به همین مناسبت نه حوصله شکایت و چسناله دارم و نه میتوانم خودم را گول بزنم و نه غیرت خودکشی دارم.
فقط یک جور محکومیت است که در یک محیطِ گندِ بی شرم باید طی بکنم...
همه چیز بن بست است و راه گریزی هم نیست.
"صادق هدایت"