من از زندگی و مرگ خسته ام
یعنی اگر تیری به سمتم شلیک شود
فرار نخواهم کرد
اما اگر تیغ در خانه برای خودکشی نباشد
برای خریدش نخواهم رفت
میبینی؟ طوری در رنج کشیدن ماهر شدهام که گاهی خودمم هم زخمهایم را از یاد میبرم.
نکبت و خستگی و بیزاری، سر تا پایم را گرفته.
دیگر بیش از این ممکن نیست؛
به همین مناسبت نه حوصله شکایت و چسناله دارم و نه میتوانم خودم را گول بزنم و نه غیرت خودکشی دارم.
فقط یک جور محکومیت است که در یک محیطِ گندِ بی شرم باید طی بکنم...
همه چیز بن بست است و راه گریزی هم نیست.
"صادق هدایت"
زندگی را چگونه میگذرونم؟ وقتی امید اندازه ی یک مورچه است و حس پوچی اندازه یک فیل رو دوشم سنگینی میکنه؟؟