فکر کردن به آینده، فکر کردن به "اگه دوباره نشه" و عواقبش منو از ته دل غمیگن و مضطرب میکنه.
من بیشتر از همه میدونم که نمیشه، ولی سوالم اینجاست که چرا دارم ادامه میدم؟
اینقدر احمقم که برای چیزی که نمیشه تلاش علکی میکنم؟
شاید احمق باشم؛ حالا که تا اینجا اومدم با امید دروغی که هر شب دلم را نوازش میکنه ادامه میدم.
" شاید ظاهراً میخندیدم یا بازی میکردم؛ ولی در باطن، کمترین زخمِ زبان یا کوچکترین پیشآمد ناگوار و بیهوده ساعتهای دراز فکر مرا به خود مشغول میداشت و خودم خودم را میخوردم"
ـــ صادق هدایت