نمیخوابم میخواهم امشب و تا خود صبح فکر کنم، شاید یادم بیاد که در کدام شب یا روز یا ساعت یا سال، کی و کجا اینقدر شکننده شدم و غم و درد بزرگی به دلم نفوذ کرده که جدیدا تحمل ان سخت شده.
به انجام چه کاری اینقدر شکسته شدم؟
هنگام ریخته شدن اب روی نقاشیم؟ هنگام شستن حیاط خونه یا ظرف؟ هنگام سوختن غذای مورد علاقم؟ یا هنگام ریخته شدن قهوه م؟ هنگام بریده شدن انگشتم؟
نمیدونم در هنگام بازگشت از کدوم مسیر اینقدر اشفته و گم شدم
هنگام رفتن به مدرسه؟ رفتن به بازار؟ رفتن به مراسم خاکسپاری پدربزرگم؟ هنگام رفتن به کتابخونه؟ هنگام رفتن به کلاس طراحی؟ هنگام دیدار تویی که دیگه دوسم نداری؟
نمیدانم هیچی نمیدانم مگه در چند سالگی ام اینقدر ادم بی احساس و به قول خانواده و دوستام بی رحمی شده ام
وقتی نیاز داشتم تو کنارم باشی و نبودی؟ یا وقتی که زمین افتادم و کسی نبود بلندم کنه؟ یا وقتی بش نرسیدم؟ یا وقتی هیچکس بم افتخار نمیکرد؟
صبح شده و هنوز دارم فکر میکنم که کدام اتفاق اینقدر مرا بهم ریخت که حتی نمیتونم لبخند واقعی روی لبم داشته باشم.
_ستاره
خوبم، یعنی تو فکر کن که من خوبم. اگر قرار باشد همهچیز را برایت شرح دهم تا صبح اشک خواهی ریخت.