نمیخوابم میخواهم امشب و تا خود صبح فکر کنم، شاید یادم بیاد که در کدام شب یا روز یا ساعت یا سال، کی و کجا اینقدر شکننده شدم و غم و درد بزرگی به دلم نفوذ کرده که جدیدا تحمل ان سخت شده.
به انجام چه کاری اینقدر شکسته شدم؟
هنگام ریخته شدن اب روی نقاشیم؟ هنگام شستن حیاط خونه یا ظرف؟ هنگام سوختن غذای مورد علاقم؟ یا هنگام ریخته شدن قهوه م؟ هنگام بریده شدن انگشتم؟
نمیدونم در هنگام بازگشت از کدوم مسیر اینقدر اشفته و گم شدم
هنگام رفتن به مدرسه؟ رفتن به بازار؟ رفتن به مراسم خاکسپاری پدربزرگم؟ هنگام رفتن به کتابخونه؟ هنگام رفتن به کلاس طراحی؟ هنگام دیدار تویی که دیگه دوسم نداری؟
نمیدانم هیچی نمیدانم مگه در چند سالگی ام اینقدر ادم بی احساس و به قول خانواده و دوستام بی رحمی شده ام
وقتی نیاز داشتم تو کنارم باشی و نبودی؟ یا وقتی که زمین افتادم و کسی نبود بلندم کنه؟ یا وقتی بش نرسیدم؟ یا وقتی هیچکس بم افتخار نمیکرد؟
صبح شده و هنوز دارم فکر میکنم که کدام اتفاق اینقدر مرا بهم ریخت که حتی نمیتونم لبخند واقعی روی لبم داشته باشم.
_ستاره
خوبم، یعنی تو فکر کن که من خوبم. اگر قرار باشد همهچیز را برایت شرح دهم تا صبح اشک خواهی ریخت.
من فکر کردم که اگه خودمو مشغول نگه دارم میتونم حرف های ذهنم و خاموش کنم و ذهنم اروم میشه پس به همین دلیل شروع کردم به اول صبح نشستن، خوندن زیاد، نقاشی کشیدن، کیک درست کردن، غذا درست کردن، گیاه کاشتن، ساعت ها پیاده روی رفتن، به جون خونه افتادم و بساب و بشور، ظرف هارو شستم و حتی به دنبال کار رفتم
اما همگی ان ها بی فایده بود
من میدونستم ذهن من هیچگاه ارام و قرار ندارد حتی اگه کل کارای خونه به گردنم بیفتن
حرف های ذهنم قصد دارند جونم و بگیرند
از اولم نیتشون اینکه عذابم بدهند
به من بفهماند که این زندگی ارزش ماندن و نفس کشیدن ندارد
میخواهد به من بفهماند که انسان همیشه درد میکشد و این چرخه قرار نیست تموم شود تا سلسله ی ان و ببری و خودتو با یک تیر خلاص کنی
میخواهد به من بفهماند که جنگیدن و این همه تلاش و تقلای من پوچ و بی فایده بود
من حق و بش میدم
ویک روز بی صدا میروم...
-ستاره