از نظر بابام اتفاقی که افتاده و تموم شد دیگه
ولی از نظر من زندگی را همون لحظه باختم.
زمانی که احساس دوست داشتنت تا فرق سرم رسیده بود تصمیم منطقی ات که از احساس من احمقانه تر بود را پذیرفتم...
همون پارک رو اون دوتا تابی که روشون ایستاده بودیم واز ما عکس گرفتن کاش تو همان لحظه زمان متوقف میشد...