بدبختی از آن روزی آغاز میشود که بفهمی بعضی آرزوها فقط برای زنده نگه داشتن تو ساخته شدهاند، نه برای رسیدن.
هدایت شده از I don't know
دردناکتر از بغض، لبخندی است که برای آرام کردن دیگران میزنی؛ در حالی که خودت مدتهاست آرامش را فراموش کردهای.
دیگه حضورش برام ارزشی نداشت وقتی یادم میومد که من داشتم میسوختم و او جوری رفتار میکرد که انگار غریبه و گناهکاری بیش نیستم.
اونا قرار نیست حال منو بفهمن. اونا فکر میکنن که امروز برای من روز خوبی بود، در حالی که بدترین روز عمرم رو تجربه کردم. چه مسئولیت مزخرفی دارم؛ همش به خودم میگم تو حق نداری غمتو با کسی تقسیم کنی، تو حق نداری غمتو به اونا بگی، تو حق نداری روزشونو خراب کنی، تو این حق رو نداری که کاری کنی برات دلسوزی کنن، حق نداری با حال بدت حال یکی دیگه رو خراب کنی.
من در قبال غم و مشکلاتم هیچ حقی نداشتم؛ فقط من بودم و خودم، و سکوت، و رنجی که سالهاست پشت خندههای مصنوعی پنهونش کردم.
اونا فکر میکنن چند ساعت گذشته، اما برای من یک عمر طول کشید تا ازش بیرون بیام. شاید اگه یک نفر آخر راه منتظرم بود، اینقدر شکسته نمیشدم. اگه فقط یک نفر بود که به سمت من میدوید و منو در آغوش میگرفت، و من حس میکردم شونهای هست که بتونم سرمو روش بذارم، اینقدر متلاشی نمیشدم.
میدونم حق با اونا بود؛ وقتی حرف نمیزنم، چطور باید متوجه حال بد من میشدن؟ ولی مگه اونا تمام مدت کنار من نمیخندیدن؟ مگه نمیدیدن چطور بغض، صدامو میلرزوند؟ مگه نمیدیدن چطور دستهام میلرزید؟ مگه چشمامو نمیدیدن که از اشکی که پنهون کرده بودم برق میزد؟ یا شاید هم حق با اوناست؛ من تغییر کردم، من یه بازیگر حرفهای شدم. غیر از این، نباید همه حال بدمو میفهمیدن؟
انگار از همون اول یاد گرفتم دردهامو بیصدا تحمل کنم، بدون اینکه حتی نزدیکترین افراد به من بفهمن پشت این آرامش، چه آشوبی جریان داره. ولی گاهی تا خود صبح فکر میکنم که اگر... اگر فقط یک بار مسئولیت افراطی رو فراموش میکردم و میگفتم «حالم خوب نیست»، شاید این همه درد روی دلم تلنبار نمیشد.
_ستاره