فکر میکردم میتونم تمام نگرانیها، دردها و ترسهام رو پیش خودم نگه دارم و جوری تظاهر کنم که انگار همهچی عالیه.
از خواب بیدار میشدم و لبخندی به خانوادهام تحویل میدادم؛ لبخندی که قرار بود باعث بشه به جای چشمهایی که از شدت گریه قرمز و پفکرده بودن، فقط همون لبخند رو ببینن.
عصرها براشون کیک شکلاتی میپختم؛ شاید باز هم متوجه بشن که من هنوز زندگی رو دوست دارم، هنوز برای زندگی کردن ذوق دارم، هنوز همون آدم قبلیم.
در حالی که تمام این کارها رو میکردم تا کسی نفهمه چه چیزی توی ذهنم میگذره، حقیقت این بود که چیزی جز مرگ توی ذهنم نمیگذشت. و این فکر، کمکم داشت خودم رو هم میترساند
تا چند روز پیش فکر میکردم خیلی خوب دارم تظاهر میکنم. فکر میکردم هیچکس متوجه چیزی نشده.
تا اینکه بابام توی چشمهام زل زد و با نگرانی گفت خیلی لاغرتر شدی... اتفاقی افتاده؟ چرا دیگه مثل قبل لجبازی نمیکنی و از زندگیت لذت نمیبری؟ چرا اینقدر حرفگوشکن شدی؟ چرا وقتی از خواب بیدار میشی، همیشه لبخند میزنی؟ چرا این کارو میکنی وقتی خودِ واقعیت نیستی؟ روانی چیزی شدی؟ ببرمت دکتر؟
نه بابا.. من فقط دارم تمام تلاشم رو میکنم که به زندگی برگردم. دارم تلاش میکنم اون حس وحشتناکی رو که هر روز و هر شب ولم نمیکنه، نادیده بگیرم. من فقط دارم تلاش میکنم خوب باشم و به حال بد و گوهم بیتوجهی کنم.شاید حق باتو روانی چیزی شدم ولی من فقط دارم تلاش میکنم زنده بمونم.
_ستاره