من کسی رادوست دارم
که نه میتوان اورا خواست
نه میتوان اورا داشت
فقط سخت میتوان برای او دلتنگ شد
زندگی تغییر میکنه؛ عشقت رو از دست میدی، دوستات رو از دست میدی، قسمتایی از خودت رو که هرگز فکرشو نمیکردی از دست میدی و بعد بدون اینکه متوجه بشی این قسمتا برمیگردن؛ دوباره عاشق میشی، دوستای بهتری پیدا میکنی و یه «توئه» قویتر و عاقلتر داره بهت توو آینه زل میزنه.
دارم کارمو میکنم، کتابمو میخونم، فیلممو میبینم، یهو چی میشه؟ نیروی زندگی ازم خارج میشه. یهو دیگه دلم نمیخواد کاری کنم. میخوام هیچ کاری نکنم. من میخوام یه کاکتوس تنها باشم بشینم یه جا کاری نکنم و کسی هم بهم دست نزنه. نزدیکم نشه.
یه آدمهایی هستن که طرف یه بار پیام میده ها ولی تو صدبار میخونی؛ طرف یه ویس کوتاه میده ولی تو بارها گوشش میدی، یه زنگ کوچیک بهت میزنه ولی کل ۲۴ ساعت روزو خوشحالی، نمیدونم جریان این دوست داشتن چیه واقعا.
تو همونی که میخوام دستاشو بگیرم باهاش کل خیابونای شهرو راه برم ، بدون هدف ، بدون مقصد ، بدون اینکه اصلا بدونیم داریم کجا میریم ، با یه کوله پشتی که توش پر از خوراکی های مورد علاقمونه و یک سر ایرپاد که تو گوش من و یکیش تو گوش توعه. از جلوی همه آدما و مغازه ها و کوچه ها رد بشیم و بریم به ناکجا آباد.
استرس خیلی بده، استرس داشته باشی موهات میریزه، پوستت خراب میشه، اشتهات یهو کم و زیاد میشه، ساعت خوابات میریزه بهم، هزارتا مرض جسمی و روحی میگیری، به کارات نمیرسی، تو ارتباطت با بقیه به مشکل میخوری و… استرس خیلی بده، استرس نداشته باشید و به همدیگه استرس ندید. شما نمی دونید آدمای استرسی پشت چهره عادیشون چه عذابیو تحمل میکنن.