یه وقتایی هست منتظری یکی یه قدم سمتت برداره که تو بدویی طرفش. آروم نه، با تمام توانت بدویی طرفش. فقط کافیه اون یه قدم برداره.
اولش یکم سخت بود
ولی کم کم عادت کردم،
به صبح هایی که به محض باز شدن چشمام نخوام به کسی صبح بخیر بگم!
عادت کردم به اینکه کسیو نداشته باشم تا نازمو بخره..
یاد گرفتم خیلیا ممکنه بیان، ولی آخرش به جز خودم هیشکی واسم نمیمونه:)
خودمو غرق کارای مختلف کردم ..
غرق درس
غرق زندگی
بالأخره تو هم محو میشی...
از خوابهام، از نوشتههام، از مرکز توجهم، و فرستاده میشی به چالهی عمیق و تاریک ذهنم. جای خیلی شلوغیه. تا حدودی کثیف. گرد و غبار گرفته و کرمهای فراموشی لای خاطرات بیاهمیت میلولن...
نگرانش نیستم!
این یه فرایند حتمیه. فقط زمان میبره. ولی بالأخره یه روز از خواب بیدار میشم و دیگه دلتنگ نیستم. دیگه دنبالت نمیگردم. دیگه منتظرت نیستم...
•[@Harfam_033|حرفامه]•