بالأخره تو هم محو میشی...
از خوابهام، از نوشتههام، از مرکز توجهم، و فرستاده میشی به چالهی عمیق و تاریک ذهنم. جای خیلی شلوغیه. تا حدودی کثیف. گرد و غبار گرفته و کرمهای فراموشی لای خاطرات بیاهمیت میلولن...
نگرانش نیستم!
این یه فرایند حتمیه. فقط زمان میبره. ولی بالأخره یه روز از خواب بیدار میشم و دیگه دلتنگ نیستم. دیگه دنبالت نمیگردم. دیگه منتظرت نیستم...
•[@Harfam_033|حرفامه]•
میدونی، همیشه اینطوری نبودی...
همیشه انقدر محتاط نبودی، همیشه انقد بدبین و ناامید به نظر نمیرسیدی، همیشه انقد حین هر خنده و خوشی شک نمیکردی...
همیشه انقد آخر شبات تلخ نبوده، گذر زمان اینکارو باهات میکنه، از اولین باخت، اولین تو ذوق خوردن، اولین نشدن، اولین ضایع شدن، اولین خواستن و نتوانستن شروع شده... کم کم ترسیدی و دیدی انگار زندگی از یه جایی به بعد همچینم منصفانه نیست...