میدونی، همیشه اینطوری نبودی...
همیشه انقدر محتاط نبودی، همیشه انقد بدبین و ناامید به نظر نمیرسیدی، همیشه انقد حین هر خنده و خوشی شک نمیکردی...
همیشه انقد آخر شبات تلخ نبوده، گذر زمان اینکارو باهات میکنه، از اولین باخت، اولین تو ذوق خوردن، اولین نشدن، اولین ضایع شدن، اولین خواستن و نتوانستن شروع شده... کم کم ترسیدی و دیدی انگار زندگی از یه جایی به بعد همچینم منصفانه نیست...
هدایت شده از 𝒔𝒏𝒆𝒂𝒌𝒚 𝒘𝒐𝒓𝒅'𝒔
دیگه انگار همه حرفها زده شده. همه احساسات بیان شده. همه مشکلات پیش اومده و همه راهحلها هم داده شده. حتی تمام شوخیها رو هم انگار قبلا شنیدم. واقعا زیر آفتاب هیچ چیز تازهای نیست. البته که همون آفتاب و زیرش هم تکراری شده.!
بعضی روزام هیچ اتفاقی نیوفتاده، ولی دلت میخواد غمگین باشی، دلت میخواد کمتر حرف بزنی، بیشتر خیره بشی، کمتر بیرون بری، بیشتر تنهایی وقت بگذرونی، تا خود صبح رو یه موسیقی غمگین قفلی بزنی و به رفتن کسی که شاید هیچوقت تو زندگیت نبوده فکر کنی و ریز ریز اشک بریزی، بعضی روزا انگار آدم وظیفه خودش میدونه تموم غم دنیا رو به دوش بکشه... موجود عجیبیه این آدمیزاد