همه چی رو به شکل اضطراب حس میکنم. خسته شدم. وقتی دوست داشتن یکی رو حس میکنم، حسش از جنس اضطرابه. حس تنهایی، خشم، خوشحالی، و حتی غم. همه چی از جنس اضطرابه و حوالی شکمم حسشون میکنم. انگار تو دلم دارن رخت میشورن.
هيچ متن مناسبی برای بیان این حجم غمی که دارم، ندارم؛ احساسات از یه عمقی به بعد به کلمه در نمیان.
انسان چه موجود مسخرهایه آخه؟
نه پرواز میکنه، نه زیر آب زنده میمونه، نه در برابر سرما و گرما مقاومه. فقط بلده فکر کنه. فقط بلده به چرتو پرتایی فکر کنه که همه وجودش بشه استرس و دلشوره. اه.