کاش توان و ببخشید ببخشید صورتم به دیوار، ماتحتی با حجم مناسب برای انجام تمام پلنهایی که در ذهنم میچرخند میداشته بودم. آن وقت، کسب و کار خودم را راه میانداختم. کتابم را مینوشتم. مقاله مینوشتم. کتاب ترجمه میکردم. ساز یاد میگرفتم. شیرینی و غذاهای مختلف میساختم. هیکلم را کمی بهتر میکردم. کتابهای فراوانی میخواندم و نقد مینوشتم.
آن وقت شاید از خودم راضیتر میشدم.
احساس بی قراری میکنم. دلم میخواد برم یه جایی فقط بدوم. اونقدر که نفسم بگیره.
گاهی وقتا اونقدر کلمه میاد توی سرم که تو ده تا سایت و چنل و دفتر و شبکههای اجتماعی مینویسمشون. گاهی هم مثل الان مداد تو دستم هی میچرخه دریغ از یک کلمه.
داشتم با گوشیم کار میکردم. گفت دوسم نداری پس منم زانوتو بغل میکنم میخوابم.
جدی زانومو گرفت بغلش و خوابید.
یه مسئلهی دردناکی تو خونهداری هست که تو کل ظرفا رو میشوری، دستکشاتو آویزون میکنی، روی میز رو دستمال میکشی، گاز رو تمیز میکنی، چراغ آشپزخونه رو خاموش میکنی میای تو هال یه نفس راحت میکشی، یهو میبینی یه سری ظرف کثیف تو هاله :))))
من هربار هربار هربااااار این درد رو میکشم.
یکی از چیزهایی که این روزا دارم براش سعی میکنم «خوشحال» بودنه. تقریباً هم موفقم. فقط اگه سردرد بذاره :))
هدایت شده از 🌺نيلوفرانه🌺
حدود دو سه ماه از سال تحویل گذشته، ماه رمضونم داره تموم میشه ولی همچنان فروردین ادامه داره🙄
@Niloofaraneh1401
پسرخالهی حسن زنگ زد به این خطش که خونهست جواب دادم و گفتم اون یکی خطش رو براتون اس ام اس میکنم.
یهو خودم گفتم دستتون درد نکنه :)))) چرا واقعا.