ء!
دوستت داشتم چنانکه گویی آخرین عزیز من بر روی زمینی،
وچنان رنجم دادی گویی آخرین دشمنت بر روی زمین بودم.
اینجا دلِ من، پیشِ تو انگار که آرام گرفت
مثلِ گلی بود که در آفتاب ِ تو، نام گرفت.
ده روز از ضیافت ماه نور؛
کنار نور هشتم گذشت.
اما دل من نمکگیر سفرهی ِشما موند(:
بیا به صدایِ الا یا اهل العالم انا المهدی..
تا رقص ِ عَلَمت را بر فراز آسمان، دو دیده بیابد.
یاد روزی میوفتم که برای اولین بار و [ آخرینبار ]
رفتم بیت رهبری و با فاصله ای نسبتا خوب آقا رو دیدم.
اشک گونههامو خیس میکنه و زیر لب میگم؛
باورم نمیشه، باورم نمیشه..
بخوانیم سورهیِ فتح؛
تا آرمانی را که او
برایشجان داد،
به پیروزی قاب بگیریم.