eitaa logo
مسجد امام حسین علیه السلام
262 دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
3.7هزار ویدیو
332 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم *استغفار عصر پنجشنبه:* مستحبّ است كه در آخر روز پنجشنبه به اين‏ شیوه استغفار كنند: اَسْتَغْفِرُ اللَّهَ الَّذى‏ لا اِلهَ اِلاَّ هُوَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ، وَ اَتُوبُ اِلَيْهِ تَوْبَةَ عَبْدٍ خاضِعٍ مِسْكينٍ مُسْتَكينٍ، لا يَسْتَطيعُ لِنَفْسِهِ صَرْفاً وَ لا عَدْلاً، وَ لا نَفْعاً وَلا ضَرّاً، وَ لاحَيوةً وَ لا مَوْتاً وَ لا نُشُوراً، وَ صَلَّى اللَّهُ عَلى‏ مُحَمَّدٍ وَ عِتْرَتِهِ‏ الطَّيِّبينَ الطَّاهِرينَ الْأَخْيارِ الأَبْرارِ، وَ سَلَّمَ تَسْليماً. آمرزش خواهم از خدائى كه معبودى جز او نيست زنده و پاينده است و بسويش توبه كنم توبه بنده‏ فروتن بينواى درمانده كه نتواند به نفع خويشتن كارى (كند) نه دفع شرى و نه سود و زيانى و نه زندگى و مرگى و نه رستاخيزى و درود خدا بر محمد و عترت‏ پاك و پاكيزه و برگزيدگان نيكش و سلام كاملش بر ايشان باد. 📚مفاتیح الجنان
هدایت شده از کانال انقلابی
🔺‏خیلی‌ها فکر می‌کنند صحبت های امروز رهبری در مورد حجاب جدید است درحالی که این صحبت ها بارها توسط ایشان بیان شده: 1. وجوب رعایت حجاب در جامعه 2. زنان کم حجاب بی‌دین و ضدانقلاب نیستند بلکه فرزندان ما هستند ✍ جعفر یوسفی ☑️به کانال انقلابی بپیوندید👇 https://eitaa.com/joinchat/3861118976C7d082fd2da
هدایت شده از ~🌟🎀خانواده شاد🎀🌟~
12.09M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هم‌خوانی گروه سرود دختران در محضر رهبرانقلاب حالا بعضی از افراطیون به این همخوانی هم ایراد وارد کردن(اشکال شرعی)😒 بابا ارباب بخشیده نوکر چی میگه آخه..... ╔═°•.🎀✨✨🎀.•°═════╗ @Khanevade_shaaad ╚════°•.🎀✨✨🎀.•°══╝ به عضو شوید👆 ~~~~~◇✨🌸✨◇~~~~~
هدایت شده از کانال انقلابی
📸 اقدام قابل تحسین یک مغازه دار مشهدی در راستای ترویج فرهنگ عفاف و حجاب ☑️به کانال انقلابی بپیوندید👇 https://eitaa.com/joinchat/3861118976C7d082fd2da
هدایت شده از صابرین نیــوز
🔺خبرنگار‌ از‌ ابومهدی پرسید : شما که عرب‌ هستین ؛ چطور انقدر قشنگ‌‌ فارسی صحبت‌ میکنین ؟ ایشون‌ پاسخ‌ قشنگی داد ؛ - عربی زبان‌ِ قرآن‌ است‌ و‌ فارسی زبان‌ِ‌ انقـلاب‌ است ! ـــــــــــــــــــــــ پایگاه خبری صابرین نیوز↙️ 🆘@sabreenS1_official
هدایت شده از بیداری قم
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔴 مایک پمپئو: من رئیس سازمان سیا بودم ما دروغ می‌گفتیم دزدی میکردیم، تقلب میکردیم و..... در آخر کلاس آموزشی این کثافت کاری ها رو میزاشتیم! 🔹‌ بقیه هم براش دست می‌زنند که برای آمریکا این کار کردید... 🔹‌ کار برای وطن همه جا مورد احترام هست مگر طرف بی شرف وطن فروش باشد 🔹‌ "مرد خوش‌خیال ساده" ⛔️ کانال رسمی 👇🏻 @janjalnews_org
هدایت شده از بیداری قم
🔴 خود این خائن الشریعه به کنار 🔹 فقط لایک اون خبیث، پای پست این کاشف حجابِ فراری... ⛔️ کانال رسمی 👇🏻 @janjalnews_org
هدایت شده از  طنز سیاسی و اجتماعی
📍شما فکر می‌کنید سهمتون از درآمد نفت چقدره؟ 🖋مصطفی خلفانی @Tanzsiyase
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💔سیدالشهدای مقاومت حاج قاسم سلیمانی: برادرا، رزمنده ها ، یادگاران جنگ والله... والله... والله... از مهمترین شئون عاقبت بخیری، نسبت شما با جمهوری اسلامی و انقلاب و رهبر حکیمی است که امروز سکّان انقلاب را بدست گرفته است🌺🌺🌺
هدایت شده از عنترنشنال | antarnational
🔴 توییت داریوش ارجمند (همون حشمت فردوس 😂) 🔹 افتاد؟؟ 🇮🇷 کانال رسمی 👇🏻 @antarnational
🌼پدرم نهصد تومان به بانک تعاون روستایی بدهکار بود . تصمیم گرفتم من به شهر بروم و به هر قیمتی قرض پدر را ادا کنم، اما پدر و مادرم مخالفت کردند. ✍خلاصه اینکه با احمد و تاجعلی برای کار به کرمان رفتم. اولین بار بود که شهر و ماشین را می دیدم. احساس غریبی می کردم. درِ هر مغازه و کافه و رستوران و کارگاهی را می زدم و می گفتم:« کارگر نمی خواهید؟» و همه یک نگاهی به قد کوچک و جثه نحیفم می کردند و جواب رد می دادند. به یک خانه در حال ساخت وارد شدم. استادکار به من نگاهی کرد و گفت:« اسمت چیه؟» گفتم:« قاسم» گفت:«چند سالته؟» گفتم:« سیزده سال» گفت:« مگه درس نمی خونی!؟» گفتم:« ول کردم.» گفت:« چرا؟!» گفتم:« پدرم قرض دارد.» وقتی این را گفتم اشک در چشمانم جمع شد. منظره دستبند زدن به دست پدرم جلوی چشمم آمد و اشک بر گونه هایم روان شد و دلم برای مادرم هم تنگ شده بود. گفتم:« آقا، تو رو خدا به من کار بدید.» اوستا که دلش به رحم آمده بود، گفت:« می تونی آجر بیاری؟» گفتم:« بله.» گفت:« روزی دو تومان بهت میدم، به شرطی که کار کنی.» خوشحال شدم که کار پیدا کرده ام. به مدت شش روز بعد از طلوع آفتاب تا نزدیک غروب در ساختمان نیمه ساز خیابان خواجو مشغول کار بودم. جثه نحیف و سن کم من طاقت چنین کاری را نداشت. از دستهای کوچکم خون می آمد. اوستا بیست تومان اضافه مزد بهم داد و گفت:« این هم مزد این هفته ات.» حالا حدود سی تومان پول داشتم. با دو ریال بیسکویت خریدم و پنج ریال دادم و چهار عدد موز خریدم. خیلی کیف کردم، همه خستگی از تنم بیرون رفت. اولین بار بود که موز می خوردم. شب در خانه عبدالله تخم مرغ گوجه درست کردیم و خوردیم. عبدالله معتقد بود من نمی توانم این کار را ادامه بدهم، باید دنبال کار دیگری باشم. پولهایم را شمردم.، تا نهصد تومان هنوز خیلی فاصله داشت. یاد مادر و خواهر و برادرانم افتادم. سرم را زیر لحاف کردم و گریه کردم و با حالت گریه به خواب رفتم. صبح با صدای اذان از خواب بیدار شدم. از دوران کودکی نماز می خواندم. نمازم را که خواندم به یاد امامزاده سیدِ خوشنام، پیر خوشنام در روستا افتادم. ازش طلب کردم و نذر کردم اگر کار خوبی پیدا کردم یک کله قند داخل امامزاده بگذارم. صبح به اتفاق تاجعلی و عبدالله راه افتادیم. به هر مغازه، کافه، کبابی و هر درِ بازی که می رسیدیم سرک می کشیدیم و می گفتیم: «آقا، کارگر نمی خوای؟» همه یک نگاهی به جثه ضعیف ما می کردند و می گفتند:« نه.» تا اینکه یک کبابی گفت که یک نفرتان را می خواهم با روزی چهار تومان. تاجعلی رفت و من ماندم. جدا شدنم از او در این شهر سخت بود. هر دو مثل طفلان مسلم به هم نگاه می کردیم، گریه ام گرفته بود. عبدالله دستم را کشید و من هم راه افتادم، تا آخر خیابان به پشت سرم نگاه می کردم. حالا سه روز بود که از صبح تا شب به هر درِ بازی سر می زدم. رسیدیم داخل یک خیابان که تعدادی هتل و مسافرخانه در آن بود. به آخر خیابان رسیدیم و از پله های ساختمانی بالا رفتم. مردی پشت میز نشسته بود و پول می شمرد. محو تماشای پولها شده بودم و شامه ام مست از بوی غذا. آن مرد با قدری تندی گفت:« چکار داری؟!» با صدای زار گفتم:« آقا، کارگر نمی خوای؟» آن قدر زار بودم که خودم هم گریه ام گرفت. چهره مرد عوض شد و گفت:« بیا بالا.» بعد یکی را صدا زد و گفت:« یک پرس غذا بیار.» چند دقیقه بعد یک دیس برنج با خورشت آوردند. اولین بار بود که آن خورشت را می دیدم. بعداً فهمیدم به آن چلوخورشت سبزی می گویند. به خاطر مناعت طبعی که پدرم یادم داده بود با وجود گرسنگی زیاد و خستگی زیاد گفتم:« نه، ببخشید، من سیرم.» آن شخص که بعداً فهمیدم نامش حاج محمد است، با محبت خاصی گفت:« پسرم، بخور.» غذا را تا ته خوردم. حاج محمد گفت:« از امروز تو می تونی این جا کار کنی و همین جا هم بخوابی و غذا هم بخوری. روزی پنج تومان هم بهت می دهم.» برق از چشمانم پرید و از امامزاده سید خوشنام، پیر خوشنام تشکر کردم که مشکلم را حل کرد. پس از پنج ماه کار کردن شبی آهسته پولهایم را شمردم. سرجمع هزار و دویست و پنجاه تومان شد. از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم، هزار تومان برای پدرم پول فرستادم تا قرضش را ادا کند. 📚برگرفته از کتاب «از چیزی نمی ترسیدم» خاطرات خود نوشت 🖤@chamran🖤