او هیچ وقت فکر نمیکرد چقد میتواند خوشبخت باشد. فکر نمیکرد اگر سالها از چیزی که هست بزرگتر بود ساعتها لب حیاط مینشست و به خیابان نگاه میکرد شاید دوباره شقایقها را بو میکرد دوباره بابونهها را جمع میکرد و منتظر میماند تا مادرش برایش تاج درست کند.. شایدهم گردنبند. نمیدانست این چیزها چقد خواستنی اند)