من عاشق کارای یهویی ام، بدون توقع و فقط از روی دل خودم.
یهویی خوراکی بگیرم باهم بخورم.
یهویی به کسی کادو بدم.
یهویی یه چیز رندوم برای یه نفر نقاشی کنم.
یهویی به یکی زنگ بزنم.
یهویی به یکی پیام بدم.
و...
و خب، شاید بپرسی چرا؟ و من میگم هیچ دلیلی پیدا نمیکنم، فقط دلم اون لحظه میگه انجامش بده و انجام میدم...
هدایت شده از ۴۹۷۵۱ کیلومتری اورانوس ִ
به هر فصلی غمی
هر صفحه ای انبوهی اندوه
وطن جان؟ خسته ام..
پایان خوب داستانت کو؟
" آسمان رو به تاریکی میرود.
سیاهی بر رنگ آبی غلبه میکند.
با وجود این، ستارگان همچنان با جسارت
برای تو میدرخشند. "