مراسم تشیع شهید مدافع حرم سید احمد قریشی فردا یکشنبه 3 مرداد ماه ساعت 9:30از محل میدان شهدا به سمت امامزاده محمد (ع)بصورت خودرویی
🌱|@ir_ansar
۲ مرداد ۱۴۰۰
اردوی یک روزه 🏕
سرگروه های هیئت انصارالولایة 🔆
🗓 ۱۴۰۰/۵/۲
🕌 مسجد حضرت ولیعصر (عج)
🇮🇷 پایگاه بسیج شهید پشنگ زاده
🌱|@ir_ansar
۲ مرداد ۱۴۰۰
۳ مرداد ۱۴۰۰
۳ مرداد ۱۴۰۰
#حدیث_گرافی 🍂
💙حضرت علی علیه السلام:
👬دوست ، مانند وصله بر لباس است
پس آن را همانند و همرنگ خود انتخاب کن.
🌱| @ir_ansar
۳ مرداد ۱۴۰۰
#تلنگر
7️⃣معنای ۷ سال رو کی خوب ميفهمه؟
دانشجوهای پزشکی👨🏻⚕
4️⃣معنای ۴ سال رو کی ميفهمه؟
بچه های کارشناسی👨🏻🎓
2️⃣معنای ۲ سال رو کی خوب ميفهمه؟
سربازها💂🏻♂
1️⃣معنای ۱ سال رو کی خوب ميفهمه؟
پشت کنکوری ها🎓
9️⃣معنای ۹ ماه رو کی خوب ميفهمه؟
مادری که چشم به راه تولد نوزادش است🤰🏻
1️⃣معنای ۱ ماه رو کی خوب ميفهمه؟
روزه داران ماه مبارک رمضان🍔
1️⃣معنای ۱ روز رو کی خوب ميفهمه؟
کارگران روز مزد👨🏻🌾
1️⃣معنای ۱ دقيقه رو کی خوب ميفهمه؟
اونايی که از پرواز جا موندند✈️
1️⃣معنای ۱ ثانيه رو کی خوب ميفهمه؟
اونايی که در تصادف جون سالم به در بردند🚗🚶🏻♂
1️⃣معنای ۱ دهم ثانيه رو کی خوب ميفهمه؟
مقام دوم تو المپيک🥈
⏱️معنای لحظه را چه کسی درک میکنه؟
کسی که دستش از دنیا کوتاهه⚰
⭕ اما‼️
معنای ۱۱۸۱ سال تنهایی را فقط اون آقایی میداند که منتظر است تا شیعیانش برای آمدنش خود را آماده کنند و بدانند که گناهانشان ظهور را به تأخیر می اندازد.😔
🌱| @ir_ansar
۳ مرداد ۱۴۰۰
#صبحتبخیرمولایمن
🏝با هر صبح
بارقهای از نور،
طلوع خورشید مهربانی را
نوید میدهد،
ومن دلگرم به بودنتان
حضرت پدر!
برای شروعی زیبا سلام میکنم!🏝
⚘الْمُؤَمَّلِ لِلنَّجَاةِ، الْمُرْتَجَى لِلشَّفَاعَةِ، الْمُفَوَّضِ إِلَيْهِ دِينُ اللَّهِ
همان كه از او آرزوي نجات برند، و اميد شفاعت از او دارند، آن كه دين خدا به او واگذار گشته⚘
📚مفاتیح الجنان،صلوات ابوالحسن ضراب اصفهانی
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
🌱| @ir_ansar
۳ مرداد ۱۴۰۰
۳ مرداد ۱۴۰۰
۳ مرداد ۱۴۰۰
🔥🔥🔥
#فرار_از_جهنم
#قسمت_چهل_و_نه : اولین نماز
چند هفته، حفظ کردن نماز و تمرینش طول کشید ... تک تک جملات عربی رو با ترجمه اش حفظ کرده بودم ... کلی تمرین کردم ... سخت تر از همه تلفظ بود ... گاهی از تلفظ هام خنده ام می گرفت ... خودم که می خندیدم بقیه هم منفجر می شدن ...
می خواستم اولین نماز رو توی خونه خودم بخونم ... تنها ...
از لحظه ای که قصد کردم ... فشار سنگینی شروع شد ... فشاری که لحظه لحظه روی قفسه سینه ام بیشتر می شد ...
وضو گرفتم ... سجاده رو پهن کردم ... مهر رو گذاشتم ... دستم رو بالا آوردم ... نیت کردم و ... الله اکبر گفتم ...
هر بخش رو که انجام می دادم همه گذشته ام جلوی چشمم می اومد ... صحنه های گناه و ناپاک ... هر لحظه فشار توی قلبم سنگین تر می شد ... تا جایی که حس می کردم الان روح از بدنم خارج میشه ... تک تک سلول هام داشت متلاشی می شد ... بین دو قطب مغناطیسی گیر کرده بودم و از دو طرف به شدت بهم فشار می اومد ... انگار دو نفر از زمین و آسمان، من رو می کشیدند ...
چند بار تصمیم گرفتم، نماز رو بشکنم و رها کنم ... اما بعد گفتم ... نه استنلی ... تو قوی تر از اینی ... می تونی طاقت بیاری ... ادامه بده ... تو می تونی ...
وقتی نماز به سلام رسیده بود ... همه چیز آرام شد ... آرام آرام ... الله اکبرهای آخر رو گفتم اما دیگه جانی در بدن نداشتم ... همون جا کنار مهر و سجاده ام افتادم ... خیس عرق، از شدت فشار و خستگی خوابم برد ...
از اون به بعد، هرگز نمازم ترک نشد ... در هر شرایطی اول از همه نمازم رو می خوندم ... .
🌿☕️
#قسمت_پنجاه : وسوسه
حدود هفت ماه از مسلمان شدنم می گذشت ... صبح عین همیشه رفتم سر کار ... ولی مشتری اون روز خیلی خاص بود ... آدمی که در بخش بزرگی از خاطرات قبلم شریک بود... .
- اوه ... مرد ... باورم نمیشه ... خودتی استنلی؟ ... چقدر عوض شدی ...
کین بود ... اومد سمتم ... نمی دونستم باید از دیدن یه دوست قدیمی بعد از سیزده، چهارده خوشحال باشم یا نه؟... .
بعد از کار با هم رفتیم کافه ... شروع کرد از زندگی و دزدی های مسلحانه و بزرگش، دلالی و قاجاق اجناس مسروقه تعریف کردن ... خیلی خودش رو بالا کشیده بود ... .
- هی استنلی، شنیده بودم رفتی توی کار مواد و خوب خودت رو کشیدی بالا اما فکرش رو هم نمی کردم یه روزی استنلیی بزرگ رو گوشه یه تعمیرگاه ببینم که داره ماشین بقیه رو درست می کنه ... همیشه فکر می کردم تو زودتر از من به پول و ثروت میرسی ... شایدم من یه روز ماشین تو رو درست می کردم ...
نفس عمیقی کشیدم ... ولی من از این زندگی راضیم ...
- دروغ میگی ... تو استنلی هستی ... یادته چطور نقشه می کشیدی؟ ... تو مغز خلاف بودی ... هیچ کدوم به گرد پات هم نمی رسیدیم ... شنیده بودم بعد از ورود به اون باند، خیلی زود خودت رو بالا کشیده بودی و با بزرگ ترها می پریدی ... حالا می خوای باور کنم پاک شدی و کشیدی کنار؟ ... اصلا از پس زندگیت برمیای؟ ...
- هی گارسن ... دو تا دام پریگنون ...
نگاه عمیقی بهش کردم و به طعنه گفتم ... پولدار شدی ... ماشین خریدی ... شامپاین 300 دلاری می خوری ... بعد رو کردم به گارسن ... من فقط لیموناد می خورم ...
- لیموناد چیه ؟ ... مهمون منی ... نیم خیز شد سمتم ... برگرد پیش ما ... تو برای این زندگی ساخته نشدی استنلی...
کلافه شده بودم ... یه حسی بهم می گفت دیدن کین بعد از این همه سال اصلا جالب نیست ...
شروع کرد از کار بزرگش تعریف کردن ... پول و ثروت ... و نقشه دقیق و حساب شده ای که کشیده بود ... نقشه ای که واقعا وسوسه انگیز بود ...
#ادامه_دارد...
🌱| @ir_ansar
۳ مرداد ۱۴۰۰