eitaa logo
مجتمع فرهنگی امام رضا علیه السلام
6.2هزار دنبال‌کننده
32.4هزار عکس
8.5هزار ویدیو
267 فایل
✅کانال مجتمع فرهنگی آموزشی امام رضا علیه السلام @ircom_8 🔹آدرس : چیتگر- بلوار کوهک- خیابان نسیم 16 غربی- مجتمع امام رضا علیه السلام @ircom8admin ادمین کانال مجتمع ✅لینک کانال ها و لوکیشن مجتمع امام رضا(ع): https://takl.ink/ircom_8/
مشاهده در ایتا
دانلود
▪️مراسم یادبود شهید مدافع حرم داوود جعفری ▪️سخنران : حجت الاسلام و المسلمین احسان بی آزار تهرانی ▪️با نوای حاج مجید شعبانی 🕘 زمان : پنجشنبه 17 آذر از ساعت 7 صبح ▪️آدرس : بزرگراه تهران کرج ، خروجی پارک چیتگر شرقی ، بلوار کوهک (شهیدان علیمرادی) ، بلوار علوم فنون ، مجتمع فرهنگی آموزشی امام رضا (علیه السلام ) @ircom_8
🔹مراسم پر فیض دعای کمیل 🔹 🔸با نوای حاج محمد نیک آریا 🔸 ▫️پنجشنبه ها بعد از نماز مغرب و عشاء 🟡چیتگر ، بلوار کوهک ، بلوار علوم وفنون(نسیم 16 غربی)مقبره شهدای گمنام مجتمع امام رضا علیه السلام 🔹🔹 @ircom_8 🔹🔹
بسم الله الرحمن الرحیم 🌷به کانال اطلاع رسانی مجتمع امام رضا علیه السلام خوش آمدید ✅اطلاع رسانی ✅آموزش ✅مسابقه به همراه جوایز ارزنده با ما همراه باشید 🌹 پیشنهادات و نظرات خود را با ما در میان بگذارید ارتباط با ادمین @ircom8admin 🤓مجتمع امام رضا (ع) را در فضای مجازی دنبال کنید🤓 ایتا : گپ: سروش پلاس : بله : آپارات: @ircom_8
🌸مرکز خدمات روانشناختی و مشاوره اسلامی آفتاب هشتم ✅مشاوره ازدواج ✅مشاوره خانواده ✅مشاوره زناشویی ✅مشاوره فردی ✅آموزش مهارت های کنترل خشم و هیجانات ✅تشخیص و درمان اختلالات یادگیری ✅وسواس نوجوانان و بزرگسالان ✅قصه درمانی ✅بیش فعالی کانال اطلاع رسانی مرکز خدمات روانشناسی و مشاوره اسلامی ☀️آفتاب هشتم☀️ ✅حاوی مطالب آموزشی ✅حاوی مطالب اخلاقی ✅اطلاع رسانی کانال پیام رسان سروش https://sapp.ir/aftab_8 ساعت پاسخگویی از شنبه تا چهارشنبه از ساعت9 تا 14 🔶شماره تماس:09371533764-44739942 🍀آدرس: بلوار کوهک،نسیم 16 غربی،مجتمع آموزشی،پژوهشی و فرهنگی امام رضا علیه السلام @ircom_8
▫️برگزاری کلاس های آموزش مداحی در دوره مقدماتی و تکمیلی زیر نظر مداح اهل بیت : حاج حسین هوشیار نحوه ثبت نام : علاقه مندان می توانند جهت ثبت نام و هماهنگی مشخصات خود را به شماره ذیل پیامک بفرمایید. 09903500210 زمان برگزاری : روز های شنبه از نماز مغرب و عشا در مجتمع امام رضا (ع) @ircom_8
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
📌 جزییات هولناک و تکان دهنده از شهادت فجیع "حمید پور نوروز" در لاهیجان 🔹️ جنایتکاران که دو دختر ۱۷ ساله و یک معلم ۳۵ ساله و یک پسر جوان پس از آنکه درب منزل شهید را با کوکتل مولوتوف آتش زدند. ◇ به زور در حالی که همسر شهید پشت در مراجعت کرده(یازهرا(س)) وارد منزل شده و ابتدا با سلاح سرد ۴۲ نفری حمله کردند. ◇ شهید سابقه حضور در سوریه و گردان های رزمی را داشته ۱۵ دقیقه ای مقاومت کرده که با کشیدن چادر همسر شهید تمرکز شهید را بهم ریخته و دخترکان و پسران نزدیک به ۱۸۰ ضربه چاقو و قمه و شمشیر به شهید وارد و مظلومانه جلوی چشم همسر و دخترش که داخل خانه توسط خود شهید حبس شده تا مورد آزار قرار نگیرد کشته میشود. ◇ اغتشاشگران تنش را به کوچه کشیده و با موتور روی تنش میروند(صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین) و با صرف مشروب باقیمانده را روی تنش ریختند. ◇ از گذاشتن عکس و فیلم به دلیل رعایت حال همسر و دختر و احساسات عمومی معذوریم... روضه ی کوچه و قتلگاه یکسر شد.
⚘﷽⚘ 💥شهید برونسی یک بار خیلی دیر از منطقه به خانه آمد، شب همه خوابیده بودیم که متوجه شدم صدای شهید می‌آید. در خواب با کسی صحبت می‌کرد و می‌گفت، "یا زهرا(س)"، چند بار صدایشان کردم اما اصلاً متوجه نمی‌شدند. در حال و هوای خودشان بودند وقتی توانستم بیدارشان کنم ناراحت شد، به سمت اتاق دیگری رفت من نیز پشت سرش رفتم دیدم گوشه‌ای نشست، اسم حضرت فاطمه (س) را صدا می‌زد و از شدت گریه شانه‌هایش می‌لرزد. آرام‌تر که شدبه من گفت: چرا بیدارم کردی داشتم اذن شهادتم را از بی بی فاطمه (س) می‌گرفتم. راوی:همسر شهید 💥گفت: اسمش رو بگذارم👇 🍀 قنداقه‌اش را گرفت و بلندش کرد. یکهو زد زیر گریه!مثل باران ازابر بهاری اشک می‌ریخت... گریهٔ او برایم غیر طبیعی بود. کمی آرامتر که شد، گفتم: خانمِ قابله می‌خواست که اسمش رو بگذاریم....😇 🍂با صدای غم آلودی گفت: منم همین کارو می‌خواستم بکنم، نیّت کرده بودم که اگه دختر باشه، اسمش رو بگذارم.... 🍁گفتم: راستی ، ما چای و میوه، هر چی که آوردیم، هیچی نخوردن... گفت: اونا چیزی نمی‌خواستن... بعد از آن شب هر وقت بچه‌ها را بغل می‌کرد، دور از چشم ماها گریه می‌کرد... هر وقت ازش می‌پرسیدم جوابم رو نمی‌داد. یک روز که از جبهه برگشته بود، سرّش را فاش کرد البته نه کامل و آن طوری که من می‌خواستم.... 🌹 گفت: اون روز غروب که من رفتم دنبال قابله، یادت که هست؟ گفتم: آره، که ما رفتیم خونه خودمون.... سرش را رو به پایین تکان داد. پی حرفش را گرفت. گفت: همین طور که داشتم می‌رفتم، یکی از دوست های طلبه رو دیدم. اون وقت، تو جریان پخش اعلامیه، یک کار ضروری پیش اومد که لازم بود من حتماً باشم؛ یعنی دیگه نمی‌شد کاریش کرد. توکل کردم به خدا و باهاش رفتم ... 🔥جریان اون شب مفصله. همین قدر بگم که ساعت دو، دو و نیم شب یکهو یاد قابله افتادم... با خودم گفتم: ای داد بیداد! من قرار بود قابله ببرم! می‌دونستم که دیگه کار از کار گذشته و شما خودتون هر کار بوده کردین. زود خودم رو رسوندم خونه. وقتی مادر شما گفت قابله رو می‌فرستی و میری دنبال کارت؛ شستم خبردار شد که باید سرّی توی کار باشه، ولی به روی خودم نیاوردم... ساکت شد. چشم هاش خیس😰 اشک بود. آهی کشید و ادامه داد: می‌دونی که اون شب هیچ کسی از جریان ما خبر نداشت، فقط من می‌دونستم باید برم دنبال قابله که نرفتم. یعنی اون شب من هیچ کی رو برای شما نفرستادم، اون خانم هر کی بود، خودش اومده بود خونهٔ ما...😰😇 منبع: خاکهای نرم کوشک‌، با اقتباس ─┅═ঊঈ🌹ঊঈ═┅─