اگه دخترا نبودن گلهای قشنگِ رنگارنگ گمنام بودن. اگه دخترا نبودن دنیا رنگیرنگی نبود و دیگه کسی فرق بین رنگ گوجهای و قرمز رو نمیفهمید!
اگ دخترا نبودن چادر رنگی گلدار و دامن بلندِ چینچینی هم نبود که با پوشیدنش خونه بهاری شه. 🌸🌱
اگه دخترا نبودن سفرهها قشنگ نبود و کسی نبود ک تربچه رو شبیه قارچ درست کنه. 🍄
اگه دخترا نبودن دیگه کسی نبود که ناز کنه و بشه عزیزدلِ باباها...🥰
اگه دخترا نبودن زندگی برای داداشا خیلی یکنواخت و تکراری میشد؛ میخواستن حرصِ کیو دربیارن؟
اگه دخترا نبودن مامانا بهونهای برای دردودل کردن و گفتن خاطرههاشون نداشتن و حرفاشون باد میکرد تو دلشون!🌝✨
اگه دخترا نبودن عشق نبود! قصههای عاشقونهای وجود نداشت، دیگه نه مجنونی بود و نه فرهادی...
اگه دخترا نبودن اشک نبود. چشمای هیچ کسی از عشق و محبت و مهربونی بارونی نمیشد و ایثار و گذشتی هم نبود.🌦
اگه دخترا نبودن زندگی و حیاتی وجود نداشت! هیچ تولدی نبود! 🌎
"دنیا سرد و تاریک و گرفته و غمگین بود"
«دلیلِ تمامِ زندگی و عشق و
حیات و مهربونی روزت مبارک».
43.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نماهنگ خواهر برادری ❤️👨👧❤️
کاری از گروه سرود نجم الثاقب
پسر که نعمت خونهست
دخترم برکت هفت آسمون
غمخوار برادر کیه جز یه خواهر مهربون؟!
اگر خواهر دارید بفرستید براش
اگر برادر دارید بفرستید براش
خلاصه تا وقت هست دور هم بگردید😍💚
زود دیر میشههااااااا❗️
✨ دریافت فایل باکیفیت از اینجا !
- إسـراء -
شنــوندگان عزیــز توجه فرمایید!
نفهمیدم چی شده بود!
فقــط خیابونا خیلی شلوغ بود
به دوستم گفتم(:
حالا کِ خیابونا شلوغھ ، کسے نمیفهمه..
بیا از اینجا تا ته خیابوݩو هی بریم برگردیم..
نظرٺ؟
بدش نیومد..
بعد از کلێ پیاده روی و گل گفتن و گل شنفتن با دوست گرامی!
رفتیم طرف خونه°
خسته و کوفته بودم..
با خودم میگفتم برسم خونه کارم ساختـس!
رسیدم سر کوچه..
با کمال نابــاوری متوجه شدم کسی خونه نیس:)!
سر چر خوندم دیدم مامانـم دوان دوان داره میره سمت قنادی محـل!
دووویدم پیشش
نفسم گرفت!
تاحالا ندیده بودم کسـی انقـدر تند بدوه!
سلام کردم(:
اونم هل هلـی جـوابم و داد و رفت سمت قنـادی!
خیــلی دمش شلوغ بود.
سریـع پرسید:(
آقـا میشه یک بستـه شیرینی نارگیلی بدیـن؟
با کمــــال نابــاوری شنیدم که جـواب داد:(
تمــوم کردیم!
+پســته ای؟
_اونم همینطـور!
+خرمایی؟
_همه خانـوم همه!
+تـوی همین نیم سـاعت؟!
_بلـه توی همین نیم ساعت!
مامانم دستم و گرفت از بین شلوغی کشوندم اینطرف•
پرسیدم..
خبریه مامــان؟
_بیــا بریم..میگم بـرات!
حتـی باورمم نمیشد که مامــانم نفهمیده بود نیـم ساعت دیر تر رسیـدم خونه!
هر کیـو نگاه میکردی انقدر ذوق داشـت و تو شُک بود!
که اصـلا حـال خودشو نمیفهمید!
همینطـور که تو فکر بودم یهـو دیدم رسیدیم دم میـدون!
یکـی بود پرچم میداد
مامـانم گفت برو ازش بگیر..
دویـدم رفتم یه پرچم گرفتـم و سریـع برگشتـم پیش مامانـم!
پرسیدم؛)
کسـی قصــد نداره توضیـح بده چی شـده؟!
ولی انگار واقعا قصد نداشـت:)
از طـرفی مامانـم مثل بقـیه مردم داشـت اشک میریخت و اصلا تو حال نبود:)
از طرفی هم اینقدر سر و صــدا و بزن و بکـوب بود که صـدا به صـدا نمیرسید!
یه آقـایی هم هی پشت بلـند گو یه چیـزایی میگفت که اصلا نمیفهمیدم:)
فضا...یه جــورایی مثل راهپیمایی بود!
ولی انگار مردم شوقشون بیـشتر بود:(!
همـه بچـه ها دور اون آقایی که پرچم میداد جمع شـده بودن!
خـوب که نگاه کردم دیدم همون دوستی که تا یه ربع پیش داشتم باهاش قـدم میزدم اینجاست!
دسـت مامانمو رها کـردم و دویــدم پیشش!
+نگــار...نگــــار!
_بلـه؟
+تــو میدونـی چه خبــر شده؟!
_واا...معلــومه که:)
+حــالا تو بگــو!
کشوندم کنار..
گفت:
_خــــوب گــوش کن!
+به چـی؟
_به صــدای رادیو دیگه!
+رادیــو کو ایــن وسط؟
_داره صــداش توی بلند گــو پخـش میشه...گــوش کن!
+گــوشمو خــوب تـیز کردم..انگــار داشتم یه چیزایی میفهمیدم
چی؟؟؟
چیشد؟؟
وااقعا؟؟
اونقـــدر باورم نمیــشد که نزدیک بود خودمم گریم بگیــره!
حــالا دلیل همه اتفاقات یـک ساعــت اخیرو فهمیدم!
اون آقـا داشت توی بلنــد گـــو میگفت:(
شنــوندگان عزیــز توجه فرمایید!
" خرمشـــهر شهر خــون آزاد شد! "