7.59M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥀جا ماندیم... آه ای دل...💔
✨زیارت مجازی سردار دلها:
http://tour.soleimani.ir
🌱امشب حالم اینطوریه که درحالی که اشک از چشمام میاد، لبخند میزنم...
#میلاد_حضرت_زهرا #حاج_قاسم
http://eitaa.com/istadegi
🌷✨🌷✨🌷
✨🌷✨🌷
🌷✨🌷
✨🌷
🌷
گلهای عالم را معطر کرده بویت
ای آنکه میگردد زمین در جستوجویت
یادش بخیر آن روزها ریحان به ریحان
میچید پیغمبر بهشت از رنگ و بویت
سیارهها را در نخی میچیدی آرام
میساختی تسبیحی از خاک عمویت
برداشتند از سفرهات نان، مردم شهر
جرعه به جرعه آب خوردند از سبویت
درهای رحمت باز میشد با دعایت
دردا که میبستند درها را به رویت
تاریخ میداند فدک تنها بهانه است
وقتی بهشت آذین شده در آرزویت
وقتی منزه گشته خاک از سجدههایت
وقتی مطهر میشود آب از وضویت
چادر حمایل میکنی از حق بگویی
حتی اگر یک شهر باشد روبرویت
برخاستی با آن صفتهای جلالی
این بار آتش میچکید از خلق و خویت
حتی زمان میایستد از این تجسم
تو سوی مسجد میروی مسجد به سویت
از های و هو افتاد دنیا با سکوتت
دنیا به آرامش رسید از های و هویت
از بانگ بسم الله الرحمن الرحیمت
از شکوههای "الذین آمنویت"
تو خطبه میخواندی و میلرزید مسجد
ذرات عالم یکصدا لبیکگویت
خطبه به اوج خود رسید آنجا که میریخت
مدح علی حیدر به حیدر از گلویت...
✍️حمیدرضا برقعی
🌷 #میلاد_حضرت_زهرا سلام الله علیها و #روز_مادر مبارک!🌷
http://eitaa.com/istadegi
مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت81
رافائل سرش را پایین انداخت و آرام گفت: درسته، خیلی عجیب و ناراحتکننده ست. ولی مطمئنم شما میتونید جبرانش کنید. شما حتما طوری میدرخشید که هیچکس نتونه از تاریخ اسرائیل حذفتون کنه.
گالیا سرخوشانه سر تکان داد. خواست یک دور دیگر هوای مطبوع اتاق را نفس بکشد که صدای دویدن منشیاش در راهرو را شنید و بعد، منشی در نیمهباز را هل داد. گالیا که با تکیه به میز ایستاده بود، تکیهاش را از روی میز برداشت و خیره به منشی، منتظر توضیح ماند. منشی میان نفس زدنهایش گفت: خانم... بزنید... شبکه... کان... یازده...
رافائل قبل از آن که گالیا تکان بخورد، تلوزیون اتاق را روشن کرد. نگاه هر سه نفر برگشت سمت تلوزیون که به دیوار نصب شده بود. زیرنویس فوری قرمز و تیترهای درشت عبری، از پخشزندهای در چند دقیقه آینده خبر میداد. و ناگاه، پخش زنده آغاز شد. مردی با لباس نظامی، مقابل دوربین نشسته بود. گالیا شناختش. هرتزل لوی بود؛ رئیس سابق ستاد کل اسرائیل که چندسالی از بازنشستگیاش میگذشت.
هرتزل با لباس نظامی، شق و رق و محکم مقابل دوربین نشسته بود. چهره چروکیدهاش مصمم و اخمآلود بود و بیدرنگ، خیره به دوربین، بیانیهای را از حفظ خواند: مردم اسرائیل، من به عنوان سرباز جان بر کفِ این سرزمین، وظیفه خود میدانم دربرابر سیاستهای ذلیلانه دولت و احزاب میانهرو ساکت ننشینم و اجازه ندهم این احزاب و سیاستمداران سستعنصر، سرزمین موعود ما را بار دیگر به دست اعراب مسلمان بسپارند. از این رو، من و جمعی از سربازان وطن، اعلام میکنیم که از این پس نه برای دولت اسرائیل، که برای سرزمین اسرائیل میجنگیم. من از سوی سربازان فداکار اسرائیل، تشکیل ارتش آزاد اسرائیل را اعلام مینمایم و از تمامی سربازان و فرماندهان متعهد، دعوت میکنم برای ساختن اسرائیلی یکپارچه و متحد، به ما بپیوندند...
دهان گالیا باز مانده بود و رافائل هم. گالیا خرناسکشان گفت: این مرتیکه چروک چی بلغور میکنه؟ جدی که نیست؟
منشی سرش را تکان داد و گفت: پایگاه هوایی تلنوف و چندتا پادگان الان در اختیارشن. جدیه.
گالیا خندید و خندهاش جیغ شد.
-مگه میشه؟ چطوری این اتفاق افتاده و ما الان باید بفهمیم؟
منشی و رافائل در خودشان جمع شدند. منشی گفت: کمیته وادات درخواست جلسه اضطراری داده. همه غافلگیر شدن.
گالیا دوید به سمت اتاق جلسات. دندانش را روی لبش فشار داد و آرام گفت: چرا الان؟ چرا روز اول ریاست من؟
پایان فصل سوم؛
لاویان.
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 82
📖 فصل چهارم: اعداد
شب یکم آوریل ۲۰۳۲، نوک، گرینلند
در کلیسا نیمهباز است. آن را هل میدهم و اول سرم را میبرم داخل. هیچکس را نمیبینم؛ ولی صدای قدم زدن و تکان خوردن کسی شنیده میشود. حتما کشیش تنهاست. وارد کلیسا میشوم، سربهزیر بر سینه صلیب میکشم و آرام میگویم: سلام!
همچنان صدای تکان خوردن چیزهایی شنیده میشود، ولی انگار کسی که صدا را تولید میکند صدایم را نشنیده. قدم به راهروی میان نیمکتها میگذارم. هوای گرم داخل کلیسا، از لرزش بدنم کم میکند. آرام و محطاط صدا میزنم: پدر...؟ اینجایید؟
کشیش از اتاق پشت محراب بیرون میآید؛ نه با لباس همیشگی. شال و کلاه کرده و پالتوی بلندش را روی قبای سفید پوشیده. پشت سرش چمدانی را روی زمین میکشد. من را که میبیند، لبخند کمرنگی میزند و سلام میکند. با دیدنش در هیبت آمادهی سفر، تردید میکنم که حرفم را بزنم یا نه.
-اوه... اگه برای اعتراف اومدی، بهتره تا فردا صبح صبر کنی. فردا صبح کشیش جدید میاد.
کاری که داشتم را از یاد میبرم و میپرسم: دارید از اینجا میرید؟
ابروهایش را بالا میدهد و میگوید: تقریبا. از یه زاویه دیگه هم اینطوریه که دارن بیرونم میندازن.
میخندد و صورت تپل گلگونش ارغوانیتر میشود. میپرسم: چرا؟
از داخل جیب پالتویش، عکس کوچکی درمیآورد. همان عکس قاسم سلیمانی که در کلیسا گذاشته بودش.
-بخاطر این.
نمیدانم چرا؛ اما برمیآشوبم و صدایم را بالا میبرم.
-این درست نیست...
دستش را بالا میآورد و میگوید: نه... نه... اشکالی نداره.
سر به زیر میاندازد و آرام زمزمه میکند: بالاخره این اتفاق میافتاد.
یک نفس عمیق میکشد. سرش را بالا میآورد و تمام کلیسا را از نظر میگذراند. نگاهش روی مسیحِ به صلیب کشیده میماند. ادامه میدهد: توی فکر رفتن بودم.
-چرا؟
همچنان که به مسیحِ روی صلیب نگاه میکند، میگوید: اشتباه اشتباهه دخترم. حتی اگه نسل اندر نسلت بهش ایمان داشته باشن، حتی اگه خودت یه عمر مردم رو بهش دعوت کرده باشی و سنگشو به سینه زده باشی، بازم اشتباه اشتباهه و درست نمیشه.
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
مهشکن🇵🇸🇮🇷
کی گفته؟ من کاری باهاشون نداشتم، همهش کار اسرائیل و داعش و ایناست🙄 من خودم مادر شهیدم😌
غریبی کجا بود؟ اتفاقا کسی که من مادرش باشم خیلی خوش به حالشه😌
______________________
اینم خیلی تبریک خوبی بود😅
ممنونم🌱
مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
دربارهش تحقیق کنید...
___________
سلام،
این مشکل رو اکثر کتابخوانها از جمله خودم دارن!
هم دوست داری بفهمی آخرش چی میشه هم دوست نداری تموم شه😕