eitaa logo
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.3هزار دنبال‌کننده
6.5هزار عکس
553 ویدیو
76 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨ #بسم_الله_الذي_يكشف_الحق ✨ 📙رمان امنیتی سیاسی #عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت
✨ 📙رمان امنیتی سیاسی ✍🏻به قلم قسمت۸ تعجب می‌کنم. گفتن چنین مطلبی، با این همه قاطعیت عجیب است. صحبت حاج کاظم و آقای حسینی شروع می‌شود و من و مهدی هم تنها شنونده هستیم. کلافه شده‌ام و این را در رفتارم نشان می‌دهم. - شما می‌تونید برید. با این حرف حاج کاظم، از خدا خواسته "با اجازه"ای می‌گویم، بازوی مهدی را می‌گیرم و به سمت در می‌کشانم. سر مهدی پایین است و غرق در فکر. - چیه تو فکری؟ با گیجی سر بلند می‌کند. چمانش مانند همان روزی است که فهمید یتیم شده است: - آقای حسینی منو یاد بابام انداخت. صدایش گرفته است. باز به یاد خاطراتش افتاده. قطعا اگر آیه نبود، زودتر از این‌ها به خانواده‌اش می‌پیوست. سری تکان می‌دهد و بدون حرف با قدم‌های کشیده به سمت اتاقش می‌رود. به اتاقم می‌ر‌وم تا باز هم بخوابم. با صدای اذانی که از مسجدِ آن سوی خیابان می‌آید، چشمانم را باز می‌کنم، دستی به صورتم می‌کشم و بلند می‌شوم. بطری آبی که روی میز است را برمی‌دارم و وضو می‌گیرم. همان جا گوشه اتاق جانماز را پهن می‌کنم و نمازم را می‌خوانم. سلام نماز را می‌دهم؛ اما اصلا نفهمیدم چند رکعت نماز خواندم. فکرم مشغول قتل‌ها شده است. حس می‌کنم اداره نسبت به روزهای دیگر شلوغ‌تر است. می‌خواهم بی‌توجه باشم که با سرو صدای بی‌سابقه‌ای که از بیرون اتاق به گوش می‌رسد، از جای خود بلند می شوم و به سمت در می‌روم. همه از اتاق‌هایشان بیرون آمده‌اند. جلوتر که می‌روم صدای داد و فریاد بیش‌تر می‌شود. لابه‌لای صداها، صدای فریاد مهدی را تشخیص می‌دهم. قطعا اتفاق مهمی افتاده است که مهدی از کوره در رفته. مسیر خود را تغیر می‌دهم و به سمت اتاق مهدی می‌دوم. بیشتر بچه ها روبه‌روی اتاق جمع شده اند. دو مرد، دوطرف مهدی ایستاده اند و بازوهایش را گرفته‌اند. عصبی می‌شوم و می‌گویم: - ببخشید آقایون، علت این رفتارتون چیه؟ هردو مرد با اخم نگاهم می‌کنند. مرد سمت راستی که تقریبا هیکلی‌تر و درشت‌تر است، پوزخندی می‌زند و می‌گوید: - قتل! چشمانم درشت می‌شود، مگر می‌شود چنین چیزی؟ در بهت می‌مانم و دستی که برای کمک به مهدی دراز کرده بودم، در هوا خشک می‌شود. همهمه شدت می‌گیرد و هر کس یک چیز می‌گوید. اصلا توان حرف زدن ندارم. آن دو مرد مهدی را می‌کشند و با زور می‌برندش. وقتی از کنار من رد می‌شوند، مهدی سر خم می‌کند و لب می‌زند: - آیه... 🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻 https://eitaa.com/istadegi/4522 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 333 کسی در سرویس بهداشتی نیست. میان هوهوی دیوانه‌کننده هواکش، صدای ناله بی‌رمقی می‌شنوم. با تردید جلو می‌روم و این بار علاوه بر این صدا، حس می‌کنم چیزی روی کاشی‌های سرویس بهداشتی کشیده می‌شود. در آینه نه چندان تمیز سرویس، پشت سرم را می‌بینم که کسی نیست. قدم می‌گذارم به راهرویی که کابین‌های توالت دوطرف آن صف کشیده‌اند و کمیل را می‌بینم که انتهای راهرو افتاده و سعی دارد بلند شود؛ اما گیج است یک دستش را گذاشته پشت سرش و صورتش را جمع کرده. نگاهم بین توالت‌ها و کمیل می‌چرخد. ممکن است کسی داخل یکی از کابین‌ها منتظرم باشد. خیره می‌شوم به کمیل تا از رفتارش بفهمم چیزی از تله می‌داند یا نه؛ اما اصلا متوجه حضورم نشده. باز هم نگاهی به پشت سرم می‌اندازم و آرام می‌گویم: - هی! کمیل! صدایم در هوهوی هواکش گم می‌شود؛ اما کمیل سرش را بالا می‌آورد و چشمش به من می‌افتد. با صدای گرفته و بی‌رمقش می‌گوید: - اِ! شمایید آقا! حرفی از کمین و این چیزها نمی‌زند؛ یا خیلی گیج است یا واقعا خطری نیست. آرام‌تر از قبل به سمتش می‌روم و با هر قدم، مکث می‌کنم. منتظرم در یکی از توالت‌ها باز شود و یک نفر با سر برود توی شکمم؛ اما نمی‌شود و اصلا کسی این‌جا نیست. دست کمیل را می‌گیرم و بلندش می‌کنم. همچنان پشت گردنش را ماساژ می‌دهد. - چی شد مرد حسابی؟ می‌تونی راه بری؟ کمیل که هنوز هم ردپای درد در صورتش پیداست، سری تکان می‌دهد و دنبالم می‌آید: - پیداش کرده بودما، ولی نفهمیدم کی بود از پشت زد توی سرم. خیلی بد زد نامرد. و نگاهی به پشت لباس‌هایش می‌اندازد که خیس شده‌اند: - اه! نجس شد لباسام! 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 334 - بیا. فعلا جوش طهارت و نجاست رو نخور، باید بریم. با شرمندگی سر به زیر می‌اندازد و لبش را می‌گزد. از سرویس بهداشتی خارج می‌شویم و بالاخره هوهوی لعنتی هواکش، دست از سرمان برمی‌دارد. می‌گویم: - دقت کردی این دومین بارت بود که توی دستشویی خفتت کردن؟ صورتش سرخ‌تر می‌شود و می‌فهمم نباید نگاهش کنم. ادامه می‌دهم: - توی تعقیب و مراقبت باید خیلی سریع‌تر و حواس‌جمع‌تر از این باشی. همیشه یادت باشه اونی که قراره تعقیبش کنی احمق و خنگ نیست، اگه بود که اصلا نیازی به تعقیب و مراقبت نداشت. مرصاد مقابلمان سبز می‌شود. چهره‌اش سرخ و برافروخته است و دهانش را باز می‌کند که کمیل را توبیخ کند. می‌دانم کمیل به اندازه کافی شرمنده و سرخورده هست؛ برای همین دستم را به نشانه ایست بالا می‌گیرم و با چشمانم به مرصاد می‌فهمانم حرفی نزند. سرم را جلو می‌برم و در گوش مرصاد می‌گویم: - من دعواش کردم. بسشه. مرصاد با خشم نفسش را بیرون می‌دهد و سرش را بالا و پایین می‌کند که: باشه. نگاهی به ساعت مچی‌اش می‌اندازد: - بریم. دیرمون می‌شه. خودش را به من نزدیک‌تر می‌کند و می‌گوید: برای همینه که می‌گم مواظب باش. قضیه خیلی جدیه. *** سرم درد گرفته است از صدای ممتد بوق ماشین‌ها و هوای آلوده تهران. گره کور ترافیک نمی‌خواهد به این راحتی باز شود. سرم را تکیه می‌دهم به پشتی صندلی کمک‌راننده و چشمانم را می‌بندم. در تمام طول پرواز، تغییر فشار هوا انقدر به گوش و ریه‌ام فشار آورد که نتوانستم بخوابم. بی‌نهایت خسته‌ام؛ انقدر که حتی دوست ندارم درباره حوادث مبهم پیشِ رو فکر کنم. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام بله خیلی درد داره... کاش بتونیم حداقل به اندازه خودمون، برای این مظلومان کاری بکنیم...
سلام پدآفند غیرعامل، به اقداماتی گفته میشه که بدون استفاده از سلاح، سعی داره خطرات حوادث طبیعی و انسانی رو به حداقل برسونه. مثلا ساختن پناهگاه، ایمن‌سازی خونه‌ها، استتار و... بحث درباره ش خیلی مفصله.
سلام بروز ندادن مشکلی رو حل نمی‌کنه. بهتره یه فرد معتمد و دلسوز پیدا کنید و مشکل رو باهاش درمیون بگذارید. حتی اگه کمکی هم نکنه، باز هم به تنهایی بار مشکل رو به دوش نمی‌کشید.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام بله دقیقا همین جوره که بدون دلیل طرف را باز داشت کنن به اتهام قتل براهمین میگم که تاریخ را بخونید که دستتون بیاد چی به چیه. نکته:بعضی از جاهای رمان شاید من اغراق کرده باشم میگم حتما و شما به حساب جبهه اصلاحات نگذارید.
✨ 📙رمان امنیتی سیاسی ✍🏻به قلم قسمت۹ آن دو مرد مهدی را می‌کشند و با زور می‌برندش. وقتی از کنار من رد می‌شوند، مهدی سر خم می‌کند و لب می‌زند: - آیه... چشمانم را می‌بندم. مطمئنم که سوءتفاهمی بیش نیست. درمانده پشت سرشان راه می‌افتم. به در ورودی که می‌رسم، تعجبم بیش‌تر از قبل می‌شود. حاج کاظم با اخم و چهره برافروخته، کنار یکی از مردها ایستاده است و با او حرف می‌زند. لابه‌لای کسانی که دستگیر شده‌اند، چشمم به حاج حسین می‌افتد. این مرد از مردان جنگ است از آن‌هایی که اگر ساعت‌ها پای حرف‌هایش بنشینی خسته نمی‌شوی! چهره‌اش شبیه هر کسی هست الا قاتل! همین طور سر گردان ایستاده‌ام و نگاه می‌کنم که با صدای داد حاج کاظم به خود می‌آیم: - آخه مرد مومن، دارم می‌گم کسایی که گرفتید، خودشون این چند روز تمام وقت بالا سر پرونده بودند. مرد دستی به شانه‌های حاج کاظم می‌زند و می‌گوید: - وقتمو دارید می‌گیرید حاج آقا. من حکم داشتم که نشون شما هم دادم. باید این افراد دستگیر بشن، اگر اینی باشه که شما می‌گید، خوب بعد یه باز جویی ساده آزادن. مرد بی‌توجه به حرف‌های حاج کاظم می‌رود. از رگ‌های ورم کرده گردن حاجی و دستان مشت شده‌اش می‌توان فهمید حسابی عصبانی است. تا می‌خواهند از در خارج شوند به یاد وضعیت آن چهار نفر می‌افتم. سریع می‌دوم و در چارچوب در در می‌ایستم: -اگه این شکلی برید بیرون آبروی همه رو می‌برید. خودشون می‌تونن حرکت کنن، ولشون کنین. یکی از کسانی که سیدمهدی را گرفته است، پوزخندی می‌زند و دستش را به قفسه سینه‌ام می‌کوبد. چون آمادگی‌اش را ندارم چند قدم عقب می‌روم. تنه‌ای به من می‌زنند و می‌روند. همان‌جا گوشه در سُر می‌خورم و به دیوارهای سیمانی پشت سرم تکیه می‌دهم. هنوز مدرکی پیدا نشده؛ بچه‌ها را دستگیر کرده‌اند. چرا؟ باید کاری کنم. به سمت اتاق حاجی می‌روم و در راه، مجید جلویم را می‌گیرد. چشمانش سرخ است: - حیدر... صدایش از ته چاه می‌آید. خودم هم دست کمی از او ندارم؛ اما دستی به بازویش می‌زنم و می‌گویم: - درست می‌شه، نگران نباش. خودم هم حرف‌هایم را باور ندارم، اما امید بچه‌ها نباید از بین برود. به راهم ادامه می‌دهم. در اتاق حاجی باز است؛ کمی هلش می‌دهم و وارد می‌شوم. دستانش را به میز تکیه داده و سرش را گرفته است. تا به حال حاج کاظم را در این وضعیت ندیده بودم و این یعنی وضع خراب‌تر از آن چیزی است که فکر می‌کردم. 🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻 https://eitaa.com/istadegi/4522 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
ماها چون انسانیم همه چیز را باید از دید منطق و عقل ببینیم. من تا الان اگر چیزی نوشتم درسته بوده اما چون داستان حکم میکنه گاهی خیالات هم باهاش قاطی بشه برخی چیزها که در آینده میخونید درست نیست برای همین من سندهای هر کدوم را از این به بعد تاجایی که در حد توانم باشه میزارم. به هرحال ما قصد توهین به هیچ کس و هیچ گروهی را نداریم فقط میخواییم واقعیت گمشده تاریخ برملا بشه همین.
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 335 حتی نگاه خیره و کمی نگرانِ راننده تاکسی -که مردی میانسال و طاس است- هم برایم مهم نیست. اولین‌بار نیست که با ریش و موی بلند و صورت آفتاب‌سوخته و زخمی از ماموریت برمی‌گردم. هرکس جای راننده‌ی بنده خدا باشد، از ظاهر آشفته‌ام می‌ترسد. می‌خواهم شیشه را پایین بدهم بلکه هوای گرفته و گرم ماشین عوض شود، اما پشیمان می‌شوم. در این ترافیک، هوای بیرون چیزی جز دود اگزوز ماشین‌ها نیست. ساعت دیجیتال جلوی ماشین، نه و بیست دقیقه را نشان می‌دهد و من قرار است راس ساعت نه و نیم شب خودم را به خانه امنی نزدیک میدان سپاه معرفی کنم؛ اما هنوز به میدان آزادی هم نرسیده‌ایم و با این ترافیک، اصلا نمی‌دانم زنده به آنجا می‌رسم یا نه. راننده هم صدایش درآمده از ترافیک سنگین و دارد زیر لب نچ‌نچ و غرولند می‌کند. آخر هم حوصله‌اش سر می‌رود و رادیوی ماشین را روشن می‌کند. صدای گوینده خبر ساعت نُه در ماشین پخش می‌شود. زمان زیادی از آغاز اخبار گذشته و خبرهای الان، چندان مهم نیستند. به قول کمیل، آخر اخبار فقط بلدند درباره کشت چغندر در دارقوزآباد حرف بزنند! - خسته‌ای ها! صدای راننده تاکسی ست که انگار از اخبار ناامید شده و می‌خواهد این ترافیک طولانی را با یک هم‌صحبت کوتاه کند؛ حتی اگر آن هم‌صحبت، آدم ترسناک و ژولیده‌ای مثل من باشد! لبخند کج و کوله‌ای می‌زنم: - آره خیلی. پشت‌بندش آهی از ته دل می‌کشم. کلماتی مثل «خسته» و «خیلی» به هیچ‌وجه حق مطلب را درباره حال من ادا نمی‌کنند. من داغانم... له شده‌ام... بی‌برادر شده‌ام... چطور می‌توان این حس را در کلمات ریخت؟ - از کجا میای؟ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi