eitaa logo
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.3هزار دنبال‌کننده
6.5هزار عکس
553 ویدیو
76 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام پدآفند غیرعامل، به اقداماتی گفته میشه که بدون استفاده از سلاح، سعی داره خطرات حوادث طبیعی و انسانی رو به حداقل برسونه. مثلا ساختن پناهگاه، ایمن‌سازی خونه‌ها، استتار و... بحث درباره ش خیلی مفصله.
سلام بروز ندادن مشکلی رو حل نمی‌کنه. بهتره یه فرد معتمد و دلسوز پیدا کنید و مشکل رو باهاش درمیون بگذارید. حتی اگه کمکی هم نکنه، باز هم به تنهایی بار مشکل رو به دوش نمی‌کشید.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام بله دقیقا همین جوره که بدون دلیل طرف را باز داشت کنن به اتهام قتل براهمین میگم که تاریخ را بخونید که دستتون بیاد چی به چیه. نکته:بعضی از جاهای رمان شاید من اغراق کرده باشم میگم حتما و شما به حساب جبهه اصلاحات نگذارید.
✨ 📙رمان امنیتی سیاسی ✍🏻به قلم قسمت۹ آن دو مرد مهدی را می‌کشند و با زور می‌برندش. وقتی از کنار من رد می‌شوند، مهدی سر خم می‌کند و لب می‌زند: - آیه... چشمانم را می‌بندم. مطمئنم که سوءتفاهمی بیش نیست. درمانده پشت سرشان راه می‌افتم. به در ورودی که می‌رسم، تعجبم بیش‌تر از قبل می‌شود. حاج کاظم با اخم و چهره برافروخته، کنار یکی از مردها ایستاده است و با او حرف می‌زند. لابه‌لای کسانی که دستگیر شده‌اند، چشمم به حاج حسین می‌افتد. این مرد از مردان جنگ است از آن‌هایی که اگر ساعت‌ها پای حرف‌هایش بنشینی خسته نمی‌شوی! چهره‌اش شبیه هر کسی هست الا قاتل! همین طور سر گردان ایستاده‌ام و نگاه می‌کنم که با صدای داد حاج کاظم به خود می‌آیم: - آخه مرد مومن، دارم می‌گم کسایی که گرفتید، خودشون این چند روز تمام وقت بالا سر پرونده بودند. مرد دستی به شانه‌های حاج کاظم می‌زند و می‌گوید: - وقتمو دارید می‌گیرید حاج آقا. من حکم داشتم که نشون شما هم دادم. باید این افراد دستگیر بشن، اگر اینی باشه که شما می‌گید، خوب بعد یه باز جویی ساده آزادن. مرد بی‌توجه به حرف‌های حاج کاظم می‌رود. از رگ‌های ورم کرده گردن حاجی و دستان مشت شده‌اش می‌توان فهمید حسابی عصبانی است. تا می‌خواهند از در خارج شوند به یاد وضعیت آن چهار نفر می‌افتم. سریع می‌دوم و در چارچوب در در می‌ایستم: -اگه این شکلی برید بیرون آبروی همه رو می‌برید. خودشون می‌تونن حرکت کنن، ولشون کنین. یکی از کسانی که سیدمهدی را گرفته است، پوزخندی می‌زند و دستش را به قفسه سینه‌ام می‌کوبد. چون آمادگی‌اش را ندارم چند قدم عقب می‌روم. تنه‌ای به من می‌زنند و می‌روند. همان‌جا گوشه در سُر می‌خورم و به دیوارهای سیمانی پشت سرم تکیه می‌دهم. هنوز مدرکی پیدا نشده؛ بچه‌ها را دستگیر کرده‌اند. چرا؟ باید کاری کنم. به سمت اتاق حاجی می‌روم و در راه، مجید جلویم را می‌گیرد. چشمانش سرخ است: - حیدر... صدایش از ته چاه می‌آید. خودم هم دست کمی از او ندارم؛ اما دستی به بازویش می‌زنم و می‌گویم: - درست می‌شه، نگران نباش. خودم هم حرف‌هایم را باور ندارم، اما امید بچه‌ها نباید از بین برود. به راهم ادامه می‌دهم. در اتاق حاجی باز است؛ کمی هلش می‌دهم و وارد می‌شوم. دستانش را به میز تکیه داده و سرش را گرفته است. تا به حال حاج کاظم را در این وضعیت ندیده بودم و این یعنی وضع خراب‌تر از آن چیزی است که فکر می‌کردم. 🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻 https://eitaa.com/istadegi/4522 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
ماها چون انسانیم همه چیز را باید از دید منطق و عقل ببینیم. من تا الان اگر چیزی نوشتم درسته بوده اما چون داستان حکم میکنه گاهی خیالات هم باهاش قاطی بشه برخی چیزها که در آینده میخونید درست نیست برای همین من سندهای هر کدوم را از این به بعد تاجایی که در حد توانم باشه میزارم. به هرحال ما قصد توهین به هیچ کس و هیچ گروهی را نداریم فقط میخواییم واقعیت گمشده تاریخ برملا بشه همین.
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 335 حتی نگاه خیره و کمی نگرانِ راننده تاکسی -که مردی میانسال و طاس است- هم برایم مهم نیست. اولین‌بار نیست که با ریش و موی بلند و صورت آفتاب‌سوخته و زخمی از ماموریت برمی‌گردم. هرکس جای راننده‌ی بنده خدا باشد، از ظاهر آشفته‌ام می‌ترسد. می‌خواهم شیشه را پایین بدهم بلکه هوای گرفته و گرم ماشین عوض شود، اما پشیمان می‌شوم. در این ترافیک، هوای بیرون چیزی جز دود اگزوز ماشین‌ها نیست. ساعت دیجیتال جلوی ماشین، نه و بیست دقیقه را نشان می‌دهد و من قرار است راس ساعت نه و نیم شب خودم را به خانه امنی نزدیک میدان سپاه معرفی کنم؛ اما هنوز به میدان آزادی هم نرسیده‌ایم و با این ترافیک، اصلا نمی‌دانم زنده به آنجا می‌رسم یا نه. راننده هم صدایش درآمده از ترافیک سنگین و دارد زیر لب نچ‌نچ و غرولند می‌کند. آخر هم حوصله‌اش سر می‌رود و رادیوی ماشین را روشن می‌کند. صدای گوینده خبر ساعت نُه در ماشین پخش می‌شود. زمان زیادی از آغاز اخبار گذشته و خبرهای الان، چندان مهم نیستند. به قول کمیل، آخر اخبار فقط بلدند درباره کشت چغندر در دارقوزآباد حرف بزنند! - خسته‌ای ها! صدای راننده تاکسی ست که انگار از اخبار ناامید شده و می‌خواهد این ترافیک طولانی را با یک هم‌صحبت کوتاه کند؛ حتی اگر آن هم‌صحبت، آدم ترسناک و ژولیده‌ای مثل من باشد! لبخند کج و کوله‌ای می‌زنم: - آره خیلی. پشت‌بندش آهی از ته دل می‌کشم. کلماتی مثل «خسته» و «خیلی» به هیچ‌وجه حق مطلب را درباره حال من ادا نمی‌کنند. من داغانم... له شده‌ام... بی‌برادر شده‌ام... چطور می‌توان این حس را در کلمات ریخت؟ - از کجا میای؟ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 336 اول به ذهنم می‌رسد بگویم سربازی؛ اما هیچ سربازِ از خدمت برگشته‌ای انقدر موهایش بلند نیست! پاسخ منطقی‌تری می‌دهم: - رفته بودم اردوی جهادی. و در دل ادامه می‌دهم: - عجب اردویی هم بود! خیلی خوش گذشت! - اردوی جهادی همیناس که میرن توی روستاها؟ - آره پدرجان. هموناست. انگار خیالش کمی راحت‌تر می‌شود که من جانی و خلاف‌کار و قاچاقچی نیستم. لبخند می‌زند و دوباره نگاه کوتاهی به من می‌اندازد: - معلومه حسابی زیر آفتاب بودیا! پوستت حسابی سوخته! ناخودآگاه دستی به صورتم می‌کشم: آره... ساعت دیجیتال ماشین حالا نه و بیست و پنج دقیقه را نشان می‌دهد. پنج دقیقه گذشته و ما حتی پنج متر هم جلو نرفته‌ایم. شاید هم این ساعت دارد سریع‌تر از ساعت‌های عادی کار می‌کند. با خودم می‌گویم به جهنم... حتی اگر پرواز هم بلد بودم به قرار نه و نیم نمی‌رسم. رسیدن به آن‌جا سر ساعت، فقط با طی‌الارض امکان‌پذیر است که متاسفانه من هنوز به این مقامات عرفانی نرسیده‌ام. دوست دارم سر صحبت را با راننده باز کنم تا بفهمم در مملکت چه خبر است؛ اما نمی‌دانم چه بپرسم. اصلا از کجا باید شروع کنم؟ درباره چی حرف بزنم؟ تورم؟ قیمت دلار و سکه؟ آلودگی هوای تهران؟ یا حواشی زندگی سلیبریتی‌ها؟ همه این‌ها برایم غریبه شده‌اند. من از جنگ آمده‌ام؛ جایی در یک قدمی مرگ. از آخر دنیا. جایی که تنها چیزی که داری، جانت است که باید حفظش کنی. آدم‌هایی که از جنگ برمی‌گردند، آدم‌هایی که برادرشان جلوی چشمشان جان داده است، درک چندانی از مفاهیم زندگی روزمره ندارند. کسی که زمینِ زیر پایش دائم لرزیده است، اصلا نواسانات بازار ارز و سکه را حس نمی‌کند. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام احتمالا ارسال پاسخ رو فعال کرده بودید و من هم همونجا پاسخ دادم. عذرخواهم. یادم نیست سوالتون درباره حامد زمانی چی بود.
سلام فقط کتاب سه دقیقه در قیامت رو خوندم که واقعا اثرگذار بود(هرچند مثل سایر کتاب‌های نشر شهید هادی، بدون ظرافت و دقت نوشته و چاپ شده بود). اما آن سوی مرگ رو نخوندم سخنرانی‌های آقای امینی‌خواه رو گوش نکردم متاسفانه.
سلام کتاب‌های خوبی هستند اما متاسفانه چون در زمینه رمان امنیتی کم کار شده، هنوز رمان‌های امنیتی به سطح قابل قبولی در داستان‌پردازی و قلم نرسیدند. اما محتوای خوبی دارند.