eitaa logo
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.3هزار دنبال‌کننده
6.5هزار عکس
553 ویدیو
76 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
😁😈😁😈😁😈😁😈
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت ۶۱ شاید برای همین بود که پرستار متوجه تغییر علائم حیاتی‌ام شد و سر رسید. اصلا شاید قرار نبود که بمیرم؛ یعنی آن کسی که ونتیلاتور را دستکاری کرد، اصلا نمی‌خواست من را بکشد. فقط می‌خواست حسین را از جلسه‌ی محل کارش بیرون بکشاند و کاری کند که حسین اینطوری جان به لب شود و بعد اینطوری بیفتد کنار راهرو، مثل الان. و من را نمی‌دید که بتوانم بروم آرامش کنم؛ این از هرچیزی بدتر بود. حسین خسته بود. باید می‌خوابید. ذهنش دیگر فکرهای درست و حسابی تحویلش نمی‌داد، دیگ جوشانی از معجون افکار مختلف بود، با لعاب انتقام. کاش می‌شد شانه‌هایش را بگیرم و تکان بدهم و بگویم به خودت بیا! انقدر خودت را سرگرم افکار بچگانه نکن، تو الان کار مهم‌تری داری. تو الان نباید بگذاری حسین‌های دیگر هانیه‌شان را روی تخت بیمارستان ببینند. حسین باید می‌خوابید، فقط کمی؛ و بعد باید برمی‌خاست و به‌جای هردوی ما می‌دوید. *** صداهای اطرافم نرسیده به گوش محو می‌شدند. انگار هرآنچه اطرافم اتفاق می‌افتاد کیلومترها با من فاصله داشت. چشمانم باز بود ولی درکی از آنچه می‌دیدم نداشتم. تنها چیزی که می‌فهمیدم، این بود که فقط چند ثانیه و به اندازه چند نفس با از دست دادن هانیه فاصله داشتم؛ به اندازه چند تنفس مصنوعی. نمی‌دانستم دقیقا چه اتفاقی افتاده؛ ولی رویارویی با احتمال مرگ هانیه هم من را از پا انداخته بود. احتمال این که الان توی سردخانه باشد و گواهی فوت برایش صادر شود و بگذاریمش توی خاک و بعد هیچ‌وقت نبینمش. حس کسی را داشتم که گلوله از بیخ گوشش رد شده، گونه‌اش را خراشیده و رفته. حس کسی که فقط یک قدم با افتادن به چنگال هیولا و له شدن فاصله داشته. ذهنم داشت احتمالات بعد از آن را برایم تصویرسازی می‌کرد و من را به جنون می‌کشاند. تصویر مردن هانیه و بعد از آن... دنیا بعد از آن خالی بود و پیش از این اصلا باورم نمی‌شد دنیا انقدر بعد از هانیه خالی باشد. اصلا دنیا را بدون او تصور نکرده بودم و تازه فهمیده بودم چقدر دنیا بدون او ترسناک است. آن لحظه در وجودم فقط یک نیروی محرک داشتم؛ این که آن ناشناس عوضی را و همه عوامل لعنتی‌اش را بفرستم جهنم. نمی‌خواستم دستگیرش کنم. می‌خواستم بکشمش. اسمش شاید انتقام بود؛ انتقام هانیه نه، انتقام خودم، خودی که فرو ریخته بود. چیزی در جیبم لرزید. چنان از جهان کنده شده بودم که نمی‌توانستم بفهمم لرزش چیست. نمی‌دانم چقدر، ولی طول کشید تا فکر کنم و تکه‌های مغزم را دوباره کنار هم بچینم. لرزشش قطع شد و چند ثانیه بعد، دوباره لرزید. این بار هشیارتر بودم؛ در حدی که اعصابم به دست فرمان حرکت بدهند و گوشی را از جیبم بیرون بیاورم. گوشی را مقابل صورتم گرفتم و نگاهش کردم؛ بدون این که آن را بشناسم. انگار انسان اولیه‌ای بودم که گوشی را – یک شیء ناشناخته و عجیب را – توی دستش گرفته. بهت‌زده به گوشی و شماره ناشناس و لرزشش نگاه کردم و به مغزم فشار آوردم تا یادم بیفتد این چیست. ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت ۶۲ تماس دوباره قطع شد؛ ولی من همچنان همراه را جلوی چشمم گرفته بودم و به آن خیره شده بودم. ساعت نزدیک سه‌ی بامداد بود و شاید علت این گیجی و کندی ذهنم بی‌خوابی بود. گوشی بعد از چند ثانیه، دوباره زنگ خورد. این بار می‌دانستم باید دایره سبز را به بالا بکشم. و می‌دانستم احتمالا همان کسی ست که می‌خواهم بفرستمش جهنم. -الو؟ -خوشم نمیاد اینطوری منو معطل کنی پسر؛ ولی چون خیلی داغون بودی، این بار اشکال نداره. او داشت مرا می‌دید و این دیگر چیز جدیدی نبود. حتی چیز ترسناکی هم نبود. من آخر دنیا را دیده بودم، تا مرگ هانیه رفته بودم. دیگر چیزی نمی‌توانست بترساندم. سکوت کردم؛ چون حوصله حرف زدن نداشتم و البته دهانم هم خشک بود. او اما خندید. -دیدی چی شد؟ اگه پرستار یه ذره دیرتر رسیده بود زنت مُرده بود. دیگر هیچ حس خاصی نداشتم. فقط مطمئن بودم می‌خواهم بکشمش. برایم مهم نبود بعدش چه می‌شود؛ ولی من می‌خواستم بکشمش و این هیچ ربطی به وظیفه شغلی نداشت. یک انگیزه کاملا شخصی بود. همین انگیزه بود در تمام عضلاتم دوید و توانستم از جا برخیزم. از روی تابلوها و در و دیوار، دنبال نمازخانه‌ی بیمارستان گشتم. -این بار نمی‌خواستم بکشمش. فقط می‌خواستم کار رو جدی بگیری و یکم به خودت بجنبی. دفعه بعدی، کاری می‌کنم که واقعا بمیره و می‌دونی که می‌تونم این کار رو بکنم. وضعیت علائم حیاتیش انقدر ناپایداره که هیچ کاری برام نداره. خطی که جهت نمازخانه را نشان می‌داد دنبال کردم و گفتم: باشه، فهمیدم. دیگه کاری نداری؟ خوابم میاد. پشت خط سکوت شد و بعد از چند لحظه، دوباره زد زیر خنده. تقریبا به نمازخانه رسیده بودم. -معلومه حسابی خل شدی پسر، خیلی زودتر از اون که فکر می‌کردم. -آره خل شدم. الانم می‌خوام بخوابم. در نمازخانه را هل دادم و دایره قرمز قطع تماس را لمس کردم. برایم مهم نبود چه فکری درباره‌ام می‌کند. دیگر توی بازی روانی‌اش نمی‌افتادم. خودم را یک گوشه نمازخانه انداختم و طوری بی‌هوش شدم که فرقی با مردن نداشت. -حسین... نمازت قضا نشه... نماز صبحت... صدای هانیه بود. بخشی از وجودم می‌گفت هانیه اینجاست و هرچه تا کنون پیش آمده خوابی پریشان بوده؛ و بخش دیگرم، انقدری هشیار بود که بداند هانیه توی کماست. با وجود این، به امید این که احتمال اولی درست باشد، صاف سر جایم نشستم و به چشمانم دست کشیدم. بجز دو مرد دیگر که هریک کنار یکی از دیوارها دراز کشیده بودند و یک مرد که داشت نماز می‌خواند، هیچ‌کس در نمازخانه نبود. نمی‌دانم صدای هانیه را در خواب شنیده بودم یا در بیداری؛ ولی مطمئنم پیش از آن خوابی ندیده بودم. انقدر سنگین خوابیده بودم که مجال خواب دیدن هم نداشتم. ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از ربط عاشقی 🇵🇸
▫️اجتماع بزرگ مردمی «روز ملی مبارزه با استکبار جهانی» 🔸سخنران: حضرت حجت الاسلام و المسلمین علی شیرازی جانشین محترم عقیدتی سیاسی وزارت دفاع 🔹همراه با مداحی: حاج ابوذر روحی ▫️با اجرای برنامه های متنوع 🗓یکشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۳ ⏱ساعت ۹ صبح 🔰میدان تاریخی حضرت امام خمینی (رحمة الله علیه) 🇵🇸حمایت از مردم مظلوم غزه و لبنان و محکومیت رژیم غاصب صهیونیستی https://eitaa.com/eshahtad @rabteasheghi
سلام، ممنونم بله مشکلی نداره
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱بسم‌الله قاصم الجبارین🌱 🥀 مادرجان می‌گفت: وقتی مامانم فوت کرد، انگشت‌هاشون ورم داشت و انگشتر طلاشون از دستشون در نمی‌اومد. خواهرم هم با انبر انگشتر رو برید و داد به من، گفت مال تو باشه. مادرجان البته آن انگشتر را هیچ‌وقت دست نمی‌کند؛ چون آن صحنه و انگشتان ورم کرده را به یادش می‌اندازد. انگشتر را جایی پنهان کرده که اصلا جلوی چشمش نباشد. سر سفره عقد، طبق رسم رایج به ما هم طلا هدیه دادند. الان که بزرگ شده‌ام فهمیده‌ام در فرهنگ ما زیورآلات طلا بیش از آن که استفاده‌ی زینتی داشته باشند، یک ذخیره برای روز مبادا هستند. یک سرمایه. قرار است که این هدایای عقد بشود سرمایه زندگی عروس و داماد برای خرید جهیزیه و خانه و ماشین. این که هرکس چه هدیه‌ای داده و چقدر طلا داریم خیلی مهم نیست. مهم این است که تمام این طلاها را روزی از دست خواهیم داد. یا به جهیزیه و اینجور چیزها تبدیل می‌شوند، یا در بهترین حالت می‌مانند تا وقتی مُردم بچه‌هایم النگو و انگشتر و گوشواره‌ام را دربیاورند و بین خودشان تقسیم کنند. 💢 به هرحال قرار نیست چیزی از این هدیه‌ها واقعا مال ما باشد؛ هیچ‌کدامشان را نمی‌توانیم همیشه همراه خودمان نگه داریم. خیلی هنر کنیم، می‌توانیم آن‌ها را تا لحظه مرگ به خودمان بچسبانیم؛ ولی بعدش دیگر دست ما نیست. واقعا از این رسم و فرهنگ دلخورم که برای سرمایه زندگی ما فقط تا چند سال آینده به فکر بوده است. در بهترین حالت، اگر خیلی بخواهم خوش‌بین باشم، هفتاد، هشتاد سال زندگی خواهیم کرد. این طلاها را هم داده‌اند به عنوان سرمایه این زندگی؛ ولی فکرش را نکرده‌اند که ما زندگی مهم‌تری داریم و برای آن زندگی که ابدیتی‌ست تمام نشدنی، هیچ سرمایه‌ای نداریم. بزرگ‌ترهای ما اصلا فکرش را نکردند که ما چطور با دست خالی به خانه آخرت برویم و چطور تا ابد زندگی کنیم درحالی که سرمایه‌ای نداریم. در واقع الان باید یقه خودم را بگیرم؛ چون سرمایه آن زندگی ابدی را خودمان باید از الان جمع‌وجور کنیم. هیچ‌کس آن‌طرف به دادمان نمی‌رسد و من فکر می‌کنم لازم است چیزی از همین طلاها را ذخیره کنیم برای آن زندگیِ ابدی. توی این دنیا هیچ چیز مال ما نیست. همه‌چیز را روزی از دست خواهیم داد، دیر یا زود. تنها چیزی متعلق به ما خواهد شد که آن را بخشیده‌ایم؛ و قسمت امیدبخش ماجرا آنجاست که خداوند انفاق را زیاد می‌کند و برکت می‌دهد. آن دنیا با انفاق‌های کوچک، می‌شود مدت‌ها زندگی کرد، برعکس این دنیا که مال هرقدر زیاد باشد، آخرش تمام می‌شود. وقتی می‌بخشی، درواقع برای آخرتت سرمایه‌گذاری کرده‌ای و مالت وقتی به تو برمی‌گردد که بیشتر از همه‌ی زندگی‌ات به آن نیاز داری. ما بیش از همه در آخرت به مالمان محتاجیم؛ به مالی که انفاق کرده‌ایم. ✨ و خداوند فرموده است که برای رسیدن به نیکی، راهی جز انفاق از دوست‌داشتنی‌ها نیست. هیچ راهی نیست: لَن تَنَالُواْ ٱلبِرَّ حَتَّى تُنفِقُواْ مِمَّا تُحِبُّونَ(آل‌عمران، ۹۲). فرموده است «لن تنالوا»، نه «لا تنالوا». لن یعنی هرگز، یعنی هیچ راهی ندارد جز همین انفاق از آنچه دوست داری. چند روز است که برای دادن هدایای عقدم به لبنان، دل توی دلم نیست. احساس می‌کنم دارم از بهشت عقب می‌مانم. از این که این طلاها را به خودم بچسبانم خجالت می‌کشم، درحالی که مسلمانان غزه و لبنان در این مواجهه حیاتی حق و باطل، تمام زندگی‌شان را فدا کرده‌اند. خجالت می‌کشم که طلاها را درحالی به خودم بچسبانم که زنان دیگر دارند خودشان را از سنگینیِ طلا می‌رهانند و زندگی ابدی‌شان را آباد می‌کنند. اسمش کمک به غزه و لبنان است؛ ولی باطنش رهاندن خود است از شُحِّ نفس و بخل و هر صفتی که انسان را از انسان بودن می‌اندازد. باطنش نجات خود است از ورطه هلاکت آخرالزمان. باطنش آدم شدن است؛ درواقع تا دوست‌داشتنی‌هایت را از خودت جدا نکنی و کنده نشوی، آدم نمی‌شوی و من این را به تجربه فهمیده‌ام؛ نه که در کتاب‌ها خوانده باشم. 🔆 روسری سفیدی را سرم کرده‌ام که سر سفره عقد پوشیده بودم. طلاها را توی کیفم گذاشته‌ام و دل توی دلم نیست که برسیم به گلستان شهدا. دل توی دلم نیست که از سنگینیِ این طلاها رها شوم و برای زندگی ابدی‌مان سرمایه‌ای دست و پا کنم. ✍ ش. شیردشت‌زاده @rabteasheghi