eitaa logo
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.3هزار دنبال‌کننده
6.5هزار عکس
553 ویدیو
76 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام علتش واضحه؛ کسی که پرچم موسیقی انقلابی رو بلند کرده و داره موسیقی انقلابی خوب و با محتوا و کیفیت خوب تولید می‌کنه، اونم با تاثیرگذاری جهانی و بین‌المللی، طبیعیه که دشمن سعی می‌کنه بزندش و کاری کنه که از میدون به در بشه. جریان فرودگاه و حواشی بعدش دقیقا برنامه‌ریزی بود برای حاشیه‌سازی و بدنام کردن آقای زمانی. و متاسفانه اگر دقت کنید بعد اون ماجرا حضورشون کمرنگ‌تر و محو شد...
سلام قطعا درست نیست. گذاشتن عکس شهید روی پروفایل به خودی خود کار بدی نیست؛ مسئله اینه که باید از خودمون بپرسیم این که به یک شهید ارادت داریم، بخاطر منش و رفتارشه یا ظاهر خوشتیپ؟ و اگر فقط بخاطر ظاهر باشه، این ارادت تفاوت چندانی با ارادت به یک بازیگر یا خواننده یا ورزشکار معروف نداره. انتشار عکس با چادر هم اگر طوری باشه که صورتشون پیدا نباشه و تحریک‌کننده نباشه، به نظر من اشکالی نداره.
سلام خودم هم هنوز جرات نکردم با جزئیات درباره شهادت شهید حججی مطالعه کنم... واقعاً دردناکه.
سلام فکر می‌کنم یک بار برای همیشه باید باهاشون صحبت کنید و بهشون بگید که شما رو همینطور که هستید بپذیرند و عقاید خودشون رو به شما تحمیل نکنند. البته برای این که اختلاف خانوادگی پیش نیاد باز هم محترمانه با نامحرم برخورد کنید. مثلا باهاشون صحبت کنید ولی کوتاه و سنگین.
سلام حرف بدی نزدید. اما وقتی اعتقادات معلم‌تون هم ایراد داره، بهتره که توی کلاس با ایشون بحث نکنید یا در حضورش بحث نکنید با بچه‌ها. چون بالاخره معلم هست و قدرت سخنوری خوبی داره و اطلاعاتش بیشتره. درنتیجه می‌تونه به راحتی نتیجه بحث رو به نفع خودش تغییر بده و بچه‌ها هم تحت تاثیرش قرار بگیرند. پس سعی کنید در مقابل ایشون اصلا بحث‌های مذهبی و سیاسی رو مطرح نکنید. اما درباره اینستاگرام؛ فقط محتوای مستهجن نیست که به فرهنگ آسیب می‌زنه. شاخ‌‌های مجازی، سلیبریتی‌ها، چالش‌های فضای مجازی، هکرها، و البته افراد پرسه‌زنی که توی این فضا هستند و کارشون نوشتن مطالب و نظرات توهین‌آمیز و غیراخلاقیه، همه خطراتی هستند که فرهنگ جامعه رو تهدید می‌کنند مخصوصاً نوجوان‌ها رو. حتی خود ساختار تصویرمحور اینستاگرام هم فرهنگ رو تغییر داده و میده.
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️ ✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
نظر یکی از مخاطبان عزیز که در اسکرین‌شات نمی‌گنجید: 💬خیلی وقته منتظرش بودم انتظار به سر رسید و من به جواب تلخ‌م رسیدم درگیر این سوال بودم این همه مشکل از کجا؟؟ تا اینکه غذای هفت میلیونی سگ یک مایه دار منو یاد همون آقا زاده ای انداخت که گفت ساعت من ۱۸۰ میلیون من ناراحت میشم میگن ۸۰ م یا یکی دیگشون گفت من ژن خوبی داشتم و... شهدای ما چه در هشت سال جنگ تحمیلی چه در علم و دانش چه در زمینه امنیت و ... بی ادعا بودن یک زندگی ساده گذشتن از خواسته ها از آرامش از اینکه شاید امثال شهریاری ها و احمدی روشن ها و .... الان میتونستن خیلی راحت اون ور آب خوش بگذرونن اما به خاطر این کشور از یک زندگی راحت گذشتن شاید یکی مثل عباس مثل کمیل به جای بیخوابی و دوری از خانواده الان راحت نشسته بودن خبر های روز رو با بی اهمیتی مرور میکردن همین عباس این عباس ها زیادن ما فقط داریم یک بخشی از داستان زندگی شون رو میبینیم راستش وقتی به شرایط عباس فکر میکنم اشکم در میاد از دست دادن کسی که دوستش داشت ولی فقط یک مدت خیلی کم باهاش بود زندگی سختش دوری از خانواده اینکه نمیتونه راحت مثل خیلی از جوان ها زندگی کنه زخم های تیر و ترکش یک طرف درد طعنه و زبون زخم یک طرف چقدر ما ها شرمنده این عباس ها و کمیل هاییم چه جوری میشه جبران کرد لطف این سرباز های بی نشون که حتی بعد شهادت هم کسی یادشان نمی کنه روز قیامت این مسئولین چجوری میخوان جواب گو باشن خدا جای حق نشسته به قول معروف چوب خدا بی صداست 🌿🌿🌿 سلام بله درسته. ان‌شاءالله مدیون کسانی که برای این کشور فداکاری کردند نباشیم. و ان‌شاءالله خدا دست مفسدان رو از بیت‌المال کوتاه کنه...
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨#بسم_الله_الذي_يكشف_الحق✨ 📙رمان امنیتی سیاسی#عالیجنابان_خاکستری ✍🏻به قلم #محدثه_صدرزاده قسمت۱۰
✨ 📙رمان امنیتی سیاسی ✍🏻به قلم قسمت۱۱ سری تکان می‌دهم و این بار واقعا می‌روم. مجید را می‌بینم که با دیگر بچه‌ها دور میزی نشسته‌اند و مثل عزادارها، هر کدام به نقطه‌ای خیره شده‌اند. - مجید! بر می‌گردد به سمتم: - چی شد؟ چشمانش هنوز هم سرخ است. - فعلا که هیچی. لطف کن اگه خبری شد به خونمون یه زنگ بزن. - باشه داداش برو به سلامت. حرفش که تمام می‌شود باز هم به حالت قبل بر می‌گردد. انگار نه انگار که اینجا اداره است، هیچ کس به فکر چاره کار نیست. از اداره خارج می‌شوم. آفتاب که به چشمانم می‌خورد باعث می‌شود که ناخود آگاه چشمانم را ببندم. کمی که چشمانم عادت می‌کند به نور، به سمت موتورم می‌روم که به درخت قفل شده است. سوارش می‌شوم، می‌خواهم کلید را بچرخانم که مردی جلویم می‌ایستد. سرم را بالا می آورم؛ مردی با صورت تراشیده و صورتی لاغر که یک شلوار لی کلوش پوشیده است. چشمانش را ریز می‌کند و به ساختمان اشاره می‌کند: -قضیه این دستگیری امروز چی بود؟ نگو نمی‌دونی که خودم دیدم از اون ساختمون اومدی بیرون! یک نگاه به سر تا پایش می‌کنم؛ با این که سن نسبتا بالایی دارد، دست از فضولی کردن بر نداشته. - با تو بودم آقا! به چشمانش نگاه می‌کنم. هیچ علاقه‌ای به حرف زدن ندارم؛ اما می‌دانم حرف نزدنم بدتر است. - نمی دونم چه خبر بود. مگه هرکی یه جایی باشه، باید بدونه اونجا چه خبره؟ نیشخندی می‌زند و صدایش را بلندتر می‌کند: - جالبه، این ریش بلند و تیپ و قیافه‌ات داد می‌زنه که تو هم از همونایی. حوصله دعوا ندارم، همین طور حوصله بحث را. برای همین کلید را می‌چرخانم و بی اهمیت به آن مرد پدال را با پایم تکان می‌دهم. کمی موتور را عقب می‌برم که راه بیوفتم، که آن مرد ترک موتور را می‌گیرد. نفس کلافه‌ای می‌کشم: ‌- مشکل چیه باز؟ به چشمانم خیره می‌شود: - سوال پرسیدم، جواب بده! - استغفرالله! من که جواب دادم! - از طرز حرف زدنت پیداست که تو هم با اونایی! حرفش که تمام می‌شود دستانش را بالا می‌برد و شروع به داد زدن می‌کند. می‌دانستم آخرش می‌خواهد سرو صدا به پا کند. 🖇لینک قسمت اول رمان👇🏻 https://eitaa.com/istadegi/4522 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 339 صدای زنگ موبایل بلند می‌شود؛ اما موبایل من نیست. راننده، تلفن همراه قدیمی‌اش را از روی داشبورد برمی‌دارد و نگاهی به شماره آن می‌اندازد. زیر لب چیزی می‌گوید و جواب می‌دهد: - الو! نه می‌شنوم و نه می‌خواهم بشنوم کسی که پشت خط است چه می‌گوید. فقط چهره راننده را از گوشه چشم می‌بینم که کمی سرخ می‌شود و یکی دوبار لبش را می‌گزد. نگاهم را می‌چرخانم به بیرون ماشین؛ به پیاده‌رویی که با نور چراغ مغازه‌ها روشن شده و تنها سایه مردمی که از مقابل آن‌ها رد می‌شوند را می‌توان دید. - آخه بابا جان من که نمی‌تونم... خیلی... باشه باشه. ببینم چکار می‌تونم بکنم. باشه... فهمیدم. بیس چار رنگ. فهمیدم... بذار ببینم چکار می‌شه کرد... بالاخره مکالمه راننده، با یک آه غلیظ و پر درد تمام می‌شود. عصبی و پریشان، موبایل را می‌اندازد جلوی کیلومترشمار ماشین و زیر لب غر می‌زند. لازم نیست چیزی بپرسم؛ چون خودش زبان به شکایت باز می‌کند: - دخترم زنگ زده می‌گه براش پاستل گچی بگیرم. برای درس هنرشون می‌خواد. می‌دونی چقدر گرونه؟ دفعه پیش یه دوازده رنگش رو خریدم بیس و چار هزار تومن. الان می‌گه بیس چار رنگ می‌خواد. حتما خیلی گرون‌تره... و باز هم همان آه عمیق. احساس می‌کنم یک نفر گلویم را فشار می‌دهد. حس خوبی ندارم از این که مرد غرورش را مقابل من شکسته است. در ذهن دنبال راه حلی برای مشکل راننده می‌گردم، بدون این که به غرورش بر بخورد. صدای زنگ خوردن دوباره موبایل، رشته افکارم را پاره می‌کند. حاج رسول است که بدون سلام و احوال‌پرسی، با صدایی خشن می‌گوید: - تو چرا هنوز خودت رو معرفی نکردی؟ -ا ولا سلام. دوما سوار تاکسی‌ام و توی ترافیک گیر کردم. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 340 حاج رسول طوری از خشم پشت تلفن فوت می‌کند که گوشم درد می‌گیرد و آن را با سرم فاصله می‌دهم. بعد می‌گویم: - حالا حرص نخورین. بالاخره می‌رسم. پرواز که نمی‌تونم بکنم! حاج رسول چیزی می‌گوید که متوجه نمی‌شوم؛ چون مخاطبش کس دیگری آن سوی خط بود. بعد هم با همان صدای دورگه شده می‌گوید: - باشه! فعلا! صدای بوق اشغال را می‌شنوم و دهانم که برای پرسیدن وضعیت حاج احمد باز شده بود، آرام بسته می‌شود. نومیدانه گوشی را داخل جیبم می‌گذارم و دست به سینه، خیره می‌شوم به صف طولانی ماشین‌های مقابلم. راننده می‌گوید: - عجله داری پسرم؟ سری تکان می‌دهم. راننده نگاهی به چپ و راستش می‌اندازد و می‌گوید: - یکم صبر کن، از یه راه فرعی یه طوری می‌رسونمت کف کنی. - می‌تونید؟ - من توی این کوچه‌پس‌کوچه‌ها بزرگ شدم. تهرونو عین کف دستم بلدم. -دستتون درد نکنه... اذیت می‌شید... لبخند می‌زند و صمیمانه دست می‌زند روی زانویم: - تو هم مثل پسر خودمی. مهرت به دلم نشسته. بالاخره همین شماها هستین که یه کاری می‌کنین اوضاع مملکت یکم بهتر بشه. جمله‌اش شوک بدی به مغزم وارد می‌کند؛ او از کجا می‌داند شغل من چیست؟ گیج به روبه‌رویم خیره می‌شوم و بعد از چند ثانیه، وقتی یادم می‌افتد به او گفته بودم از اردوی جهادی برگشته‌ام، لبخند نصفه‌نیمه‌ای می‌زنم. چراغ راهنمایش را روشن می‌کند و محکم فرمان را می‌گیرد. سعی دارد از میان صف طولانی ماشین‌ها، خودش را کنار بکشد و برساند به یکی از کوچه‌های فرعی کنار خیابان. 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام بله، با ذکر نام نویسنده و آیدی کانال.