🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 458
صدای نفس زدن کسی را از پشت سرم میشنوم. صدایی شبیه خرناس کشیدن یک حیوان و فشردن دندانهایش روی هم. خیلی نزدیک است. میخواهم برگردم که پهلویم تیر میکشد و میسوزد. از درد نفسم بند میآید و پاهایم شل میشوند. یک چیز نوکتیز در پهلویم فرو رفته؛ انقدر عمیق فرو رفته که حس میکنم الان است که از سمت دیگر بیرون بزند. دستی آن چیز نوکتیز را از پهلویم بیرون میکشد؛ دردش شدیدتر میشود. از سرما به خودم میلرزم. خون گرم روی بدنم جریان پیدا میکند. صدای خودم در سرم میپیچد: یا حسین...
برمیگردم؛ فقط کمی. به اندازهای که ببینم صاحب آن دست و آن چاقو که بود. چشمان جواد در تاریکی برق میزنند؛ قطراتِ عرقِ روی پیشانیاش هم. ساکتِ ساکت است. شوخیها و جوکهایش ته کشیده. همان نفس نصفهنیمهای که داشتم هم تنگ میشود؛ اسلحه نزدیک است از دستم بیفتد؛ اما با تهمانده رمقم میگیرمش. جواد چاقو را از پهلویم بیرون میکشد؛ دردش شدیدتر میشود. از سرما به خودم میلرزم. همزمان دارم ذوب میشوم...میسوزم.
خون میجوشد در حلقم. صدایی تولید نمیشود برای یا حسین گفتن. کمیل مانند مادری که به بچهاش حرف زدن یاد میدهد، چندبار ذکر یا حسین را تکرار میکند و من همراهش لب میجنبانم فقط. تلوتلو میخورم و وزنم میافتد روی دیوارِ کنارم. میخواهم خودم را جمع کنم که جواد دوباره چاقو را فرو میکند میان دندههایم. نفس کشیدن از یادم میرود کلا. دوست دارم برگردم بگویم بیچاره، آن ریه را قبلا یک ترکش پاره کرده بود، لازم نبود به خودت زحمت بدهی. نمیتوانم بگویم. دوباره چاقو را بیرون میکشد. بجای هوا در ریههایم خون جریان پیدا میکند و از دهان و بینیام بیرون میزند. چشمانم سیاهی میروند و روی زانو میافتم. میافتم و جواد، آخرین ضربهاش را میزند به سینهام. میشکافدش. با صورت میافتم داخل جوی آب کنار خیابان؛ اما با دست کمی به زمینِ نمناکش فشار میآورم تا بلند شوم. انگشتم را روی شاسی بیسیم بسیج فشار میدهم. یک فشار طولانی، یک کوتاه، دوباره یک طولانی. فششش... فش... فششش. این میشود علامت کمک.
ناعمه را که حالا بلند شده و ایستاده، تار میبینم. جواد هیچ حرفی نمیزند؛ اما ناعمه این را میفهمد که باید فرار کند. میدود از میان شمشادها بیرون. دو انتخاب دارم، یا جواد یا ناعمه. نمیتوانم بچرخم سمت جواد. مطهره کنار جوی آب نشسته و نگران نگاهم میکند. میخندم. من خوبم؛ فقط کمی خستهام، همین. خودم را به سختی بالا میکشم؛ انقدر بالا که سر و دستم از جوی آب بیرون باشد. اسلحه را در دستان بیرمقم فشار میدهم. خون چسبناکش کرده. جمله حاج حسین در ذهنم پژواک میشود: با چشمات نشونهگیری نکن، با دستات هم شلیک نکن. دست و چشمت رو بده دست بزرگترت، بذار اون نشونه بگیره.
دستم میلرزد و چشمم سیاهی میرود. تمام زورم را جمع میکنم تا لبم را تکان بدهم: یا مولاتی فاطمه اغیثینی...
انگشتم میلغزد روی ماشه. دیگر نمیبینم چه شد. تنها شبحِ تار ناعمه را میبینم که میافتد روی زمین. صدای فریاد مصطفی را از بیسیمم میشنوم؛ اما نمیفهمم چه میگوید. صدای سیدحسین را... همه محو میشوند.
کمیل بالای سرم میایستد و دستش را به سمتم دراز میکند: بیا عباس! بیا! دیگه تموم شد، دستت رو بده به من!
مطهره میرسد مقابلم و زانو میزند. فقط نگاه میکند. میخواهم صدایش بزنم؛ اما بجای کلمه، خون از دهانم میریزد. کمیل راهنماییام میکند: بگو یا حسین!
دستم را میگذارم روی سینهام. دارم میافتم داخل جوی آب؛ مطهره شانههایم را میگیرد. کمیل میگوید: دیگه تموم شد. فقط بگو یا حسین.
لبهایم را به ذکر یا حسین میچرخانم؛ اما صدایی از دهانم خارج نمیشود. خستهام؛ خیلی خسته. به مطهره نگاه میکنم. مطهره یک لبخندِ آمیخته با نگرانی میزند و پلک بر هم میگذارد: الان تموم میشه. یکم دیگه مونده. نترس، تو از مایی...
-دارند یک به یک و جدا میبرندمان، شکر خدا به کرب و بلا میبرندمان... ما نذر کردهایم که قربانیات شویم، دارند یک به یک به منا میبرندمان...
آرام میشوم. هیچوقت در عمرم اینطور آرام نبودهام. لبخند میزنم و لبهایم را تکان میدهم: السلام علیک یا اباعبدالله...
#فرات
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#مه_شکن ✨
https://eitaa.com/istadegi
Misaq-Haftegi930825[05].mp3
3.61M
سلام
اتفاقا ایده بدی نیست🙂
البته بستگی به عمق اون شخصیت داره...
عباس نسبت به بقیه خیلی عمیق بود...
ممنونم از لطف شما🌿
#پاسخگویی_فرات
سلام
بنده اتفاقاً شدیداً معتقدم خانمها باید تحصیلاتشون رو ادامه بدند، و انقدر که آگاهی و تحصیلات برای زنان اهمیت داره، برای مردان اهمیت نداره.
با شاغل بودن زنان هم هیچ مخالفتی ندارم. و اتفاقا استقلال اقتصادی زنان خیلی خوبه.
اما بالاخره افزایش اشتغال و تحصیل در زنان، باعث میشه یک خانم دیرتر شروع به فرزندآوری کنه و روی نرخ باروری اثر میذاره. دختری که در ۱۳ سالگی ازدواج میکنه، خیلی زودتر شروع به فرزندآوری میکنه و فرصت بیشتری برای بچهدار شدن داره تا دختری که در ۲۰ سالگی ازدواج کنه.(بنده با کودکهمسری مخالفم، این صحبتم به معنای تشویق کودکهمسری نیست به هیچ عنوان).
و البته این رو هم باید یادآوری کنم که به همون میزان که نرخ رشد جمعیت پایین، برای کشور خطرناکه و باعث پیری جمعیت میشه، نرخ رشد جمعیت خیلی زیاد هم بحرانسازه و باید این نرخ در یک حد تعادل باشه.
باز هم تاکید میکنم، هرچند اقتصاد تاثیر زیادی روی نرخ باروری داره، اما این نرخ بیشتر از فرهنگ اثر میپذیره تا اقتصاد.
باید همه عوامل اثرگذار رو در کنار هم دید.
#پاسخگویی_فرات
سلام
اولا مبانی اسلامی که طالبان تبلیغ میکنه، اسلام وهابی و سلفی هست که یک چارچوب خیلی خشک، غیرمنطقی و انعطافناپذیر داره. این چارچوب هم از نظر اعتقادی اشکالات زیادی داره و هم در حوزه عمل، خیلی جاها ناتوانه و نمیتونه با شرایط روز منطبق بشه.
این مقررات طالبان نه با قرآن هماهنگ هستند نه سیره پیامبر؛ مثلا کجای اسلام گفته اگر یک خانم تنها از خونه بیرون اومد، باید حد بخوره؟؟؟(این کاری هست که طالبان اجرا کرد و یکی از قوانین ظاهراً اسلامی طالبانه).
یا یک مورد دیگه، مخالفت جدی طالبان با تحصیلات بانوان هست که مغایر این روایت نبوی هست: آموختن علم بر هر زن و مرد مسلمان واجب است.
این شدت و قاطعیت بیمنطق، نه تنها باعث رشد اسلام نمیشه بلکه مردم رو به سمت دینگریزی سوق میده و باعث میشه مردم از ترس، فقط به ظاهر اسلام عمل کنند و باطنش رو کنار بذارند.
این که اگه یک خانم موهاش رو بیرون بذاره، به قول شما پدرش رو در بیارند، هیچ کمکی به تبلیغ حجاب نخواهد کرد.
دین رو باید درست آموزش داد، طوری که مردم عمیقاً درک کنند دستورات دین برای زندگی لذتبخش در دنیا و آخرته و با میل و اشتیاق احکام دین رو بپذیرند(این اتفاقی هست که در حکومت امام زمان ارواحنا فداه میافته). حدود مجازات اسلامی و اون سختگیری ها، برای درصد کمی از جامعه ست که به هیچ صراطی مستقیم نیستند نه همه مردم. و قرار هم نیست هرروز اجرا بشن(احکام حدود رو که بخونید متوجه میشید حتیالامکان سعی بر اینه که حد بر کسی جاری نشه).
طالبان و گروههای مشابهش، ساخته دست انگلیس و آمریکا هستند و مطمئن باشید قرار نیست به رشد مسلمانان کمک کنند.
#پاسخگویی_فرات
سلام
داستانهای تسبیح سبز، جدال و جنون، داستان کوتاه هستند نه رمان. تعداد قسمتهاشون هم برای همین کمه و قسمت دیگهای ندارند.
#پاسخگویی_فرات