مداحی آنلاین - حجاب - سید رضا نریمانی.mp3
2.3M
👊در محکومیت هتک حرمت و اعتراض عده ای نادان به #حجاب_اجباری در #دانشگاه_تهران
🍃واسه اینکه نکنه غرورت بشکنه یک داعشی
🍃واسه اینکه نکنه یه وقت اسیر یا برده شی
🎤#سید_رضا_نریمانی
⏯ #شور
👌فوق زیبا
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد__دلتنگ_شهادت
♡ #دِلتَنگِـــ_حَـرَم_اربـٰاب ♡
✧جَـواݩـانِ اِنقـِلابـے✧
↓●ڪلیڪ ڪن●↓
http://eitaa.com/joinchat/176947216C4c94613ff4
5adab9168dd6fb0cbb546909_4672179316392578483.mp3
2.74M
تو این آشفته بازار دل
صاف از وسط بهشت اومده !
#شهید_سیدمجتبی_علمدار
♡ #دِلتَنگِـــ_حَـرَم_اربـٰاب ♡
✧جَـواݩـانِ اِنقـِلابـے✧
↓●ڪلیڪ ڪن●↓
http://eitaa.com/joinchat/176947216C4c94613ff4
شهادتشوخےنیست،
قلبت رو بومےکنند،
اگربوےدنیــــــاداد،
رهایـــت مےکننــد...
شهیدحسینمشتاقے
💐💐💐 ♡ #دِلتَنگِـــ_حَـرَم_اربـٰاب ♡
✧جَـواݩـانِ اِنقـِلابـے✧
↓●ڪلیڪ ڪن●↓
http://eitaa.com/joinchat/176947216C4c94613ff4
سلام خدمت امام زمان(عج) و رهبر عزیزمان و شهدای گلگون کفن و خدمت ملت ایران پدر و مادر عزیزم و همسر و فرزند و تمامی فامیل ها و کسانی که حقی بر گردن بنده دارند. امیدوارم که من را ببخشند. من در راهی گام می نهم که با اطمینان قلبی بدون اجبار برای یاری اسلام و امام زمان(عج) و رهبر عزیزمان ... پای نهادم.
امیدوارم خداوند متعال اسلام را یاری کند و امام زمان(عج) هرچه سریعتر ظهور کند و پرچم را از نائب برحقش امام خامنه ای (مد ظله العالی) که بزرگ پرچمدار اسلام است تحویل بگیرد انشا’الله
از پدر و مادرم به خاطر زحمات زیادی که برای من کشیده اند تشکر می کنم و همیشه برای من دعا کنند که همان دعای آنها بود که راهم را بخوبی انتخاب کردم
از همسرم به خاطر صبر زیادی که در این دوران زندگی داشته اند تشکر میکنم و از آنها می خواهم که همیشه پیرو خط رهبری باشند که هیچگاه شکی در آنها بوجود نمی آید.
سید علی اصغر شنایی
29- اردیبهشت - 1392
#شهید_سید_علی_اصغر_شنایی
اگرمےخواهید
شهید بشوید ، همسرِخوب
براے شوهرانتـان ومادرےْ خوب
براے فرزندانتـان باشید🍃
آن وقت شهید مےشوید...🎈
| #شهیدمحمدبلباسے✨
✧جَـواݩـانِ اِنقـِلابـے✧
↓●ڪلیڪ ڪن●↓
http://eitaa.com/joinchat/176947216C4c94613ff4
🎋جوانان انقلابی
شهید مصطفی چمران به روایت همسرش« غاده» #قسمت_دوازدهم #رمان_چمران_از_زبان_غاده گفتم: مصطفی! بعد
شهید مصطفی چمران به روایت
همسرش« غاده»
#قسمت_سیزدهم
#رمان_چمران_از_زبان_غاده
چیزهایی در من بود که خودم نمی فهمیدم و چیزهایی بود که خجالت می کشیدم پیش خودم حتی فکرش را بکنم یا بگویم ، ولی به مصطفی می گفتم . او نزدیکتر از من به من بود . بچه های مدرسه هم همینطور . آنها هم با مصطفی احساس یگانگی می کردند. آن موسسه پایگاه مردم جنوب بود، طوری که وقتی وارد آن می شدند احساس سکینه می کردند. مصطفی حتی راضی نبود مدرسه ، مدرسه ایتام باشد. شب ها به چهار طبقه خوابگاه سر میزد و وقتی می آمد گریه می کرد ، می گفت: ما به جای اینکه کمک کنیم که اینها زیر سایه مادرشان بزرگ شوند، پراکنده شده اند. خوابگاه مثل زندان است ، من تحمل ندارم ببینم این بچه ها در خوابگاه باشند . یادم هست اولین عید بعد از ازدواجمان که لبنانی ها رسم دارند و دور هم جمع می شوند، مصطفی موسسه ماند ، نیامد خانه پدرم .
آن شب از او پرسیدم: دوست دارم بدانم چرا نرفتی ؟ مصطفی گفت: الان عید است . خیلی از بچه ها رفته اند پیش خانواده هاشان . اینها که رفته اند، وقتی برگردند ، برای این دویست، سیصد نفری که در مدرسه ماندند تعریف می کنند که چنین و چنان . من باید بمانم با این بچه ها ناهار بخورم ، سرگرم شان کنم که این ها چیزی برای تعریف کردن داشته باشند. گفتم: خب چرا مامان برایمان غذا فرستاد نخوردی؟ نان و پنیر و چای خوردی . گفت: این غذای مدرسه نیست . گفتم: شما دیر آمدید . بچه ها نمی دیدند شما چی خورده اید. اشکش جاری شد ، گفت: خدا که می بیند .
ادامه دارد.....
بامــــاهمـــراه باشــید🌹
هر شب ساعت ۲۲
🌷شادۍ رۅح شهدا #صݪواٺ 🌷
〰〰〰〰〰〰〰〰
#جَـــۅٰآنــٰآڹِ_اِنـــْقـِݪآبٔۍ❀✿
◉⬇ڪلیڪ ڪڹ⬇◎
http://eitaa.com/joinchat/176947216C4c94613ff4