من علاقه دارم جسد تتو شدهی درختهای مرده رو جمع کنم و در اتاقم به نمایش بذارم.
چی میگی بابا معلومه که حالم خوبه،
قراره از همهی دوستام جدا شم.
مدرسهمو ول کنم.
خونهمونو تنها بزارم.
اتاقمو بدم به یکی دیگه.
شهرمو عوض کنم.
میترسم اگه رفتم اونجا نتونم مثل بقیه تعلق داشته باشم به زندگی جدیدم (نمیتونم جمله بندی کنم¿).
و حتی اگه راه برگشتی به اینجا باشه بازم بهش تعلق ندارم.