هدایت شده از دشت پونه های وحشی
سردر گریبانِ افکار،درانزوای اتاقِ پراز همهمه. مردمی که هرکدام بیشاز دیگری ادعای بزرگی دارند.آدمکی خسته،با نقابِ صدای بلند میخندد ودر دقایق جدال از ندای مبهمِ دل خود؛واژه هارا تضاد وار درکنارهم میچیند.
هدایت شده از دشت پونه های وحشی
در شهر من ،طوفان غوغا میکند
دریا ،صدایش میزند،باران تمنا میکند...
_صدبار گفتم میروم
یکبار نشنیدم بمان؛
یکبار گفتی میروی،
صد قفله کردم خانه را"