#ناشناس
امروز انقد خبر بد شنیدم تا خرخره پرم
روزمو با دیدن حذف سین کاف شروع کردم تا الانم همش خبر بد پشت هم
نمیکشم دیگه
+هعب ممبر امیدوارم الان بهتر شده باشی
راستی کیفم که به اون کانال عجیب غریبه سفارش داده بودم رسید
با تیپاکس ارسال کرده دوست داییم هم یه شعبه از تیپاکس داره رفته اونجا کیفم داییم هم رفته کیفمو ازش گرفته
کاش فردا صبح وقت کنم برم بگیرم ازش
https://eitaa.com/56897755/20265
واقعا هوا مزخرف بود امروز کاش فردا اینجوری نباشه😭
این عکسو از توی سیو مسیجم پیدا کردم
توی سین.کاف قبلی هم فرستاده بودمش
از یکی از رفرنسهای یکی از درسامونه ولی حقیقتا یادم نیست کدوم
چالش کوثر رو که دیدم این به نظرم جالب اومد
https://eitaa.com/BlaBlaBlaBla313/1527
خانم سین.کاف
این عکسو از توی سیو مسیجم پیدا کردم توی سین.کاف قبلی هم فرستاده بودمش از یکی از رفرنسهای یکی از درس
باتوجه به این بخوام ازتون یه سوال بپرسم باید بگم که بچهها شماها "امید" دارین؟
از خودم پرسیدم سارا تو امید داری؟
اولش جوابم یه نمیدونم بود
بعد فکر کردم دیدم خب من دارم واسه فردا، هفته بعد، ماه بعد برنامه میچینم دارم تلاش میکنم بهتر از امروزم باشم
مثلا امروز وقتی داشتم واسه آزمون پنجشنبه میخوندم گفتم چه کتاب جالبیه یادم باشه کامل بخونمش که واسه کارم هم به دردم میخوره
از طرفی دارم تلاش میکنم زندگیم رو از این رکود خارج کنم
دلم نمیخواد همینجایی بمونم که هستم
ولی خب میدونید امیدم کوتاه مدته انگار نمیتونم بیشتر از دوماه امید داشته باشم
قبلا امیدم طولانی مدت تر بود
به دنیای بعد کارشناسی خیلی فکر میکردم ولی الان میترسم به اون مرحله برسم
از شرایط بلاتکلیف و این اوضاعی که سگ میزنه گربه میرقصه میترسم
انگار هربار اومدم یه برنامه بلند مدت بچینم یهو زندگی تصمیم گرفت باهام شوخی کنه
از ۳۰ آذر ۱۴۰۳ که محمد رفت تا همین الان
دلم میخواد به سالهای آینده هم امید داشته باشم ولی انگار ته هنر و ته زورم اینه که حواسم به همین یکی دوماه پیش روم باشه
واسه سالهای بعد آرزو دارم، رویا دارم ولی امید و اینکه بخوام واسش برنامه ریزی بلند مدت کنم؟
نه
امیدوارم این آرزو و رویاها هم مثل امیدم به باد نره هرچند خیلی دور از دسترس شده
رویایی که یه روز فکر میکردم نزدیکم بهش تو این شرایط انگار خیلی فاصله گرفته ازم
ولی بچهها اگه این مرکز و بچهها نبودن من واقعا همین هم نبودم
داشتم عکسایی که واسم از سین.کاف قبلی نجات دادین رو نگاه میکردم یهو وسط عکسای آبان روزی که رفته بودم مصاحبه رو دیدم
جالب بود واسم
آبان آروم ترین روزای زندگیم بود اون موقع شاید کار کردن توی مرکز اونقدرا واسم مهم نبود فقط رفتم که یه تجربهای کسب کنم
ولی حالا احساس میکنم شده دریچه ارتباط من با دنیای بیرون
احساس میکنم شده یه چیزی که چنگ بزنم بهش که فرو نپاشم
این بازی زندگی رو دوست دارم
تو یه روزی یه کاری میکنی به ظاهر رندوم و بیاهمیته ولی یهو چند ماه بعد همون اتفاق میشه نجات دهندهات
الان که گفتم از دنیای بعد کارشناسی میترسم یادم افتاد که از دنیای بعد کنکور هم خیلی میترسیدم
ولی خب اینم از دنیای بعد کنکور🤷🏻♀
من الان دیگه اون سارای اجتماع گریز طفلکیای که وسط کنکورش داداشش مریض شد نیستم
سخت گذشتا خیلی سخت گذشت این دو سال ولی خب ورزیده شدم
به قول سپیده یه حریف چغر داشتم که منو قوی کرد
از اون طرف رنجور تر شدم
دیگه اون دختربچه شاد و شنگول و بیخبر از عالم دبیرستانی هم نیستم
زندگی سخت تر شد، جدی تر شد و حتی نامهربون تر
ولی خب از اون طرف منم بزرگتر شدم
آدمایی دیدم که فکرش هم نمیکردم
چیزایی یاد گرفتم که باورام رو کوبید و از نو ساخت
دنیای بعد کارشناسی هم قطعا سخته؛ قطعا نامهربون تر از الانه ولی میخوام یاد بگیرم ازش نترسم