درضعیفبودناسرائیلهمینبس
کهسالهاست...
نمیتوننمردمیروشکستبدن
کهتنهاسلاحشونسنگه(:
#مدافع
مهمونی خدا داره تموم میشه ها
این روزای اخر رزق زیاد بگیرید از اوس کریم(:
#مدافع
سـلام سـلام🌸✨
خـوبید؟!♥️🌱
مـن اد جـدیدم💛🚌
اومـدم کـه...اومـدم کـه
بـوووم🌑🐾
بـا فعالیتام کانالو بترکونم🍃🌻
راستی دوستان شـما میتونید مـنو با هشتـک #رقیه_خاتون دنـبال کـنید🥥👧🏻
امیدوارم در کنارهم کلی خاطره های قشنگ بسازیم🍓🥤
هدایت شده از سیدِ خیرالامور | سیدنا
36.88M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 🚨فوری🚨#مهم
برای اولین بار، انتشار فیلم حملات موشکی ایران
و آمریکا در سوریه! گاف اطلاعاتی آمریکا! شلیک #موشکهای_میلیون_دلاری به سوله خالی مقاومت!
📌 فیلم آخرین مکان سخنرانی ابوبکر بغدادی!
📌آمریکا دقیقا تو سوریه چیکار میکنه؟
📌 اگه حاج قاسم داعش رو نابود کرده! پس این خبرایی که از داعش میشنویم چیه؟
📡 ببینید و برای افشای حقیقت رسانه باشید
🔻 @seyyedoona
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#اینقشنگاستکه....
تمامهستیبهشماختممیشود!
اَللّہُمَ عَجِّل لِوَلیک الفَرَج💛✨
╭─-┅═ঊঈ🔶ঊঈ═┅-─╮
🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏
#رقیه_خاتون
#تلنگرانه
میدونۍبدترینجاۍزندگۍڪجاست؟
اونجاکہبہخاطریہفیلم،نمازتوسریعمیخونۍ
یااصلانمیخونۍتابہاونفیلمبرسۍ!💔
فقط،فڪرنمیکنۍروزقیامتاونۍکہ
بہدادتمیرسہنمازه،نہدیدنفیلم🙂••
#اَللّهُــمَّعَجـِّــللِوَلیِّــکَالفَــرَج
╔════🌹🕊════╗
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
#رقیه_خاتون
#تلنگرانه
گیرِتوگناهاتنیست!
گیرِتوکارایِخُوبیہ...
کِہانجاممیدۍ...👀
ولۍنمیگۍ"خدایابہخاطرتو"...!(:
#اِخلاصیعنۍ
خدایافقطتوببینحتۍملائِکہهمنہ!🚶🏻♂
#اَللّهُــمَّعَجـِّــللِوَلیِّــکَالفَــرَج
╔════🌹🕊════╗
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
#رقیه_خاتون
- شهید صدر فرمودن :
جان های مآ نیاز به تطهیر دارند!
+ چطوریه استاد ..
تطهیر جان چطوریه؟!
- مقدمه برای تطهیر جان اینه که
گوش های ما نیاز به تطهیر دارند ..
چشم های ما نیاز به تطهیر دارند ..
زبان ما نیاز به تطهیر دارد ..
قلب های ما ، محبت های ما
نیاز به تطهیر دارند ..
تطهیر از غیر خدا
#مذنب #لبیک_یا_مهدی
#تنهایی خودمان را با #خدا پر کنیم،
در تنهایی ها،
در رنج تنهایی ها
یک وقت از خدا نبرّیم! (:
تنهایی فلسفه اش این است که بگوییم
« الهی من لی غیرک »
اگر کسی از تنهایی تبدیل شد به یک آدم بد خلق،
یعنی تنهاییش را با خدا پر نکرده ...!
#استاد_پناهیان🎤 #لبیک_یا_مهدی
تولدت مبارک رفیق ..
حواست به مام باشه به قول خودت یهجورایی گوریل شدم !
اون بالا بالاها به جای ما تو چشمای ارباب نگاه کن :)..
[ شهید محمدرضا دهقانامیری ] #لبیک_یا_مهدی
میگفتنمیریممشھد..:)
رزقڪربلامیگیریم!
ولیمنموندمڪجابرم؟
رزقمشھدموبگیرم💔'¦
#مشهد ✈️🕊
#امام_رضا 💛 #لبیک_یا_مهدی
به یاد جملههای آخر شهید علی وردی :
+ آقـٰا نور چشم ماست ..!💔
#ماه_رمضان
#لبیک_یا_مهدی
هیچڪَسرـاحَقیرنَشمار...
شایدهمانشَخص؛
مَحبوبودوستخُداباشد( :🌱!
-امامباقر.؏.
#مدافع
آقاجونم همیشه بهم میگفت :
ولی دخترم بابا ،
‹اُمید› باید آخرین چیزی باشه که
از دستش میدی وُ
رفتنش رو تماشا میکنی...
#مدافع
ولےماهنوزیہامیدداریم(:
امیدۍڪہیہسالہبراشزندهموندیم
امیدۍڪہشبهاوروزهاتوسختۍها
بہشفڪرمیڪردیمتازندهبمونیم🖤
#مدافع
هدایت شده از جنتالحسین«ع»:)
³تاصلوآتبفرسید
*#براۍڪربلایۍشدنموטּ♥️...!*
#مدافع
شما ساکنِ همیشگیِ سمت چپِ
قفسهسینهیِ، تک تکِ ما رو سیاه ها هستی!
آره خلاصه آقایِ امام حسینِ ...
#مدافع
میتونےبشمارے،ببینےچندتا
چفیھ خونےشد
تا چادر تو خاکےنشھ..
اگھ میتونے...
بسم الله
بشمار..
#مدافع
#رمان_پلاک_پنهان
#قسمت_شصت_یکم
سمانه همه ی راه را به حرف های دایی اش فکر می کرد،باورش سخت بود که کمیل
همچین شخصیتی دارد یا اینگونه احساسی نسبت به او دارد،وقتی محمد در مورد او
و سختی های زندگی اش صحبت کرد اشک هایش ناخوداگاه بر صورتش سرازیر
شدند و دردی عجیب در قلبش احساس کرد،دوست داشت کمیل را ببیند،با یادآوری
حرف محمد سریع به عقب رفت و به دنبال ماشین کمیل گشت،با دیدن ماشینش
لبخندی بر لبانش نشست،پس چرا روزهای قبل اورا ندیده بود؟نمی دانست اگر بیشتر
حواسش را جمع می کرد کمیل را می دید.
با رسیدن به خانه بعد از تشکر
از راننده پیاده شد،در باز کرد و وارد خانه شد،با دیدن زینب و طاها که مشغول بازی
بودند با لبخند صدایشان کرد،
ــ سلام وروجکا
بچه ها با جیغ و داد به سمتش دویدند،بر روی زمین زانو زد و هر دو را در آغوش
گرفت.
ــ عزیزای دلم خوبید
هر دو با داد و فریاد میخواستند اول جواب بدهند،سمانه خندید و ب*و*سه ای بر
گونه هایشان نشاند.
ــ من برم لباسامو عوض کنم تا بیام و یه دست فوتبال بزنیم باهم
بچه ها از ذوق همبازی سمانه با آن ها جیغی زدند و او را به طرف در هل دادند
ــ باشه خودم میرم شما برید توپو از انباری بیارید
بچه ها به سمت انباری رفتن،سمانه نگاهی به کفش های دم در انداخت ،همه خانم ها
خانشان جمع شده بودند،لبخندی زد و تا می خواست وارد شود صدای صحبت کسی
توجه اش را جلب کرد ،نگاهی به نیلوفر که انطرف مشغول صحبت با گوشی بود،آنقدر
با ذوق داشت چیزی را تعریف می کرد که سمانه کنجکاو به او نزدیک شد.
ــ باور کن الهه من شنیدم داشت منو از مژگان واسه پسرش خواستگاری می کرد
سمانه اخمی کرد و منتظر ادامه صحبتش ماند:
ــ آره بابا پسرش جنتلمنه،باشگاه داره از همه نظر عالیه تیپ قیافه اخلاق همه چی
ــ دروغم کجا بود،راستی اسم آقامون کمیله
و بلند خندید و برگشت که با سمانه برخورد کرد،با دیدن سمانه پوزخندی زد و از
کنارش گذشت،سمانه شوکه به بوته های روبه رویش خیره شده بود،به صدای بچه ها
که او را صدا می کردند اهمتی نداد و فقط به یک چیز فکر می کرد
که کمیل او را بازی داده
صلواتی فرستاد و سعی کرد منفی فکر نکند،نفس عمیقی کشید و وارد خانه
شد،صدای مژگان را شنید که سمیه خانم را مخاطب قرار داده بود:
ــ چشم به مادرم میگم که با پدرم صحبت کنه
سمانه سلامی کرد و با لبخندی که سعی می کرد طبیعی جلو داده باشد گفت:
ــ بسلامتی،عروسی در پیش داریم؟
ــ سلام عزیز دل خاله،بله اگه خدا بخواد نیلوفر خانومو شوهر بدیم
ــ اِ چه خوب،کی هست این مرد خوشبخت؟
با استرس خیره به دهان سمیه خانم ماند و با شنیدن اسمی که سمیه خانم گفت نفس
عمیقی کشید:
ــ پسر همسایه جفتیمون،پسر خانم سهرابی،میشناسیش
سمانه لبخندی زد و گفت:
ــ آره میشناسم ،ان شاء الله خوشبخت بشن
مژگان ان شاء الله ای گفت.
سمانه بااجازه ای گفت و به اتاقش رفت ،صدای داد و فریاد بچه ها را که شنید سریع
از اتاق بیرون رفت و به حیاط رفت و مشغول بازی با آن ها شد،صدای خنده ها و
فریاد هایشان فضای حیاط را پر کرده بود ،سمانه خندید و ضربه محکمی به توپ زد
توپ با فاصله ی زیادی بالا رفت و نزدیک در خروجی فرود آمد که همزمان صدای
مردانه ای بلند شد:
ــ آخ
به قَلَــــم فاطمه امیری زاده
#رمان_پلاک_پنهان
#قسمت_شصت_دوم
سمانه سریع چادرش را سر کرد و سریع به سمت در رفت،با دیدن کمیل که دستش را
برسرش گذاشته بود،بر صورتش زد و به طرفش رفت:
ــ وای خدای من حالتون خوبه؟
بچه ها با دیدن کمیل سریع یه داخل خانه دویدند،کمیل نگاهی یه سمانه انداخت و
گفت:
ــ اینم یه نوعشه
سمانه با تعجب گفت:
ــ نوع چی
کمیل به سرش اشاره کرد و گفت:
ــ خوش آمدگویی
سمانه خجالت زده سرش را پایین انداخت،فرحناز و سمیه سریع یه حیاط آمدند
ــ وای مادر چی شده
ــ چیزی نیست مامان نگران نباشید
مژگان با اخم به بچه ها توپید:
ــ پس چی بود میگفتید
ــ مگه چی گفتن
صغری خندید و گفت:
ــ داد میزدن خاله سمانه عمو کمیلو کشت
سمانه با تعجب به دو تا فسقلی که مظلوم به او نگاه می کردند،خیره شد.با صدای
خنده ی کمیل همه خندیدند.
ــ اشکال نداره،یه بار ماشین یه بار خودم بار بعدی دیگه خدا بخیر بگذرونه
سمانه آرام و شرم زده گفت:
ــ ببخشید اصلا حواسم نبود ،تقصیر خودتون هم بود بدون سروصدا اومدید داخل
ــ بله درسته اشتباه از من بود از این به بعد میخواستم بیام منزلتون طبل با خودم
میارم
صغری بلند خندید که سمانه بااخم آرام کوفتی به او گفت که خنده ی صغری بیشتر
شد.
نیلوفر جلو امد و آرام گفت:
ــ سلام آقا کمیل،خدا قوت
کمیل سر به زیر سرد جواب سلامش را داد،سمانه مشکوک به کمیل خیره شد،همیشه
با همه سروسنگین بود اما سرد رفتار نمی کرد
*
شب بخیری گفت و به اتاقش رفت،با ورودش صدای گوشی اش بلند شد ،لیوان
نسکافه را کنار پنجره گذاشت وگوشی اش را برداشت،پنجره را باز کرد ،با برخورد
هوای خنک به صورتش نفس عمیقی کشید،پیام از طرف محمد بود،می توانست
حدس بزند متن پیام چه خواهد بود،با خواندن پیام لبخندی زد:
ــ سعادت اینکه خبر خوبو من به کمیل بدم نصیب من شد؟
سمانه بسم الله ای گفت و کوتاه تایپ کرد،بله
محمد سریع جواب داد:
ــ خوشبخت بشید دایی جان
گوشی را کنار گذاشت و به بیرون خیره شد و به آینده ای که قرار بود در کنار کمیل
بسازد فکر سپرد...
با صدای پیام گوشی اش چشمانش را باز کرد و با دست به دنبال گوشی اش
گشت،گوشی اش را روشن کرد با دیدن پیامی از کمیل نگران به ساعت نگاه کرد
ساعت هشت صبح بود،پیام را سریع باز کرد با دیدن متن پیام گیج ماند:
ــ سلام ،ببخشید هرچقدر خواستم جلوشونو بگیرم که نیان ،نشد.
سمانه تا می خواست پیام را تحلیل کند،صدای مادرش را شنید که با ذوق میگفت:
ــ شوخی میکنی سمیه شوخی میکنی
و بعد صدای قدم های شتاب زده به سمت اتاقش را شنید،در باز شد سمانه شوکه بر
روی تخت نشست و به خاله اش ومادرش خیره شد،با نگرانی لب زد:
ــ چی شده؟
به قَلَــــم فاطمه امیری زاده
#رمان_پلاک_پنهان
#قسمت_شصت_سوم
سمیه خانم به سمتش آمد و او را در آغوش گرفت:
ــ قربونت برم بلاخره عروسم شدی،بخدا که دیگه هیچ آرزویی ندارم
سمانه کم کم متوجه اتفاقات اطرافش شد،خجالت زده سرش را پایین انداخت و
حرفی نزد،سمیه خانم ب*و*سه ای بر روی گونه اش نشاند و با بغض گفت:
ــ باور نمی کنی فرحناز دیشب که کمیل و محمد بهم گفتند باورم
نمی شد ،قربونش برم مادر اصلا خوشحالی رو تو چشماش میتونستم ببینم
*
فرحناز خانم بعد از غر زدن به جان سمانه که چرا او را در جریان نگذاشته بود همراه
خواهرش به آشپزخانه رفتند تا صبحانه را آماده کنند،سمانه با شنیدن صدای صغری
که بعد از تماش سمیه خانم سریع خود را رسانده بود از اتاق بیرون آمد.
ــ کجاست این عروسمون ،بزار اول ببینیم از چندتا از انگشتاش هنر میریزه بعد
بگیریمش ،میگم خاله شما جنس گرفته شده رو پس میگیرید
با مشتی که به بازویش خورد بلند فریا زد:
ــ آخ اخ مادر مردم،دستِ بزن هم داره که بدبخت داداشم
سمیه خانم صندلی کناری اش را کشید تا سمانه کنارش بنشیند،سمانه تشکری کرد
و روی صندلی نشست.
ــ خوب کردی مادر محکم تر بزنش تا آدم بشه
صغری با حرص گفت:
ــ خاله نگا چطور همدست شدن،حالا اگه تو یه پسری داشتی منو براش میگرفتی
میرفتیم تو یه تیم
فرحناز که از شنیدن این خبر سرحال شده بود ب*و*سه ای بر گونه ی خواهرزاده
اش زد و گفت:
ــ ای کاش داشتم
همه مشغول صبحانه شدند اما صغری متفکر به سمانه خیره شده بود
ــ واه چته اینجوری به من خیره شدی؟
ــ میدونی همش دارم به این فکر میکنم کمیل با این همه غرور و بداخلاق و اخم
وتخمش ،چیکار کردی که پا شده اومده خواستگاریت
سمانه بی حواس گفت:
ــ اصلنم اینطور نیست خیلی هم مهربونه
با خنده ی سمیه خانم و فرحناز خانم هینی گفت و دستانش را بر دهانش
گذاشت،خجالت زده سرش را پایین انداخت.
ــ راستس خواهر جان کمیل گفت که نمیخواد مراسم خواستگاری و عقد طول بکشه
ــ باشه ولی من باید با پدر و بردارش صحبت کنم
صغری با التماس گفت:
ــ خاله امروز صحبت کنید،ما شب بیایم خواستگاری
فرحناز خندید و گفت:
ــ تو از برادرت بیشتر عجله داری
ــ نه خاله جان ،کمیل اصلا همین الان میخواست بیاد مامانم بزور فرستادش سر کار
و دوباره خجالت زده شدن سمانه و خنده ی های آن سه نفر....
***
سمانه با استرس نگاهی به آینه انداخت،با استرس دستی به روسری یاسی رنگش
انداخت و کمی او را مرتب کرد،باورش نمی شد که چطور همه چیز اینقدر زود پیش
رفت،همین دیروز بود که خاله اش خانشان بود،همان موقع با اقا محمود صبحت کرد و
بعد از موافقت آقا محمود،قرار خواستگاری را برای امشب گذاشتند.
همزمان با صدای آیفون،صدای فرحناز خانم که سمانه را صدا می کرد به گوش
رسید،سمانه بسم اهلل ای گفت و از اتاق خارج شد.
کنار مادرش ایستاد،زینب هم با ان لباس صورتی اش کنارش ایستاده بود و با
کنجکاوی منتظر داماد بود.
همه آمده بودند،همه منتظر همچین روزی بودند و از خوشحالی نتوانستند در خانه
بمانند.بعد از سلام و احوالپرسی با همه نوبت به کمیل رسید،که با سبد گل قرمز به
سمتش آمد.
ــ سلام بفرمایید
سمانه سبد گل را از دستش گرفت،بوی خوش گل ها در مشامش پیچید،بی اختیار
نفس عمیقی کشید،سرش را بالا گرفت تا تشکر کند،که متوجه لبخند کمیل
شد،خیلی وقت بود که لبخند کمیل را ندیده بود،خجالت زده سرش را پایین انداخت
و گفت:
ــ سلام،خیلی ممنون
با صدای زینب به خودشان امدند
ــ عمو کمیل داماد تویی؟
کمیل کنارش زانو زد و ب*و*سه ای بر موهایش نشاند:
ــ اره خوشکل خانم
ــ ولی عمه دوست نداره
هر دو با تعجب به زینب نگاه کردند.
ــ از کجا میدونی ؟
ــ خودم شنیدم خونه عزیز جون به خاله صغری گفت،این داداشتو یه روز خودم
میکشم ،خب اگه دوست داشت که نمیکشت
سمانه با تشر گفت:
ــ زینب
کمیل خندید و آرام گفت:
ــ اشکال نداره بزارید بگه،بلاخره باید بدونم چه نظراتی در موردم داشتید
سمانه که انتظار این شیطنت ها را از کمیل نداشت،چشم غره ای به زینب رفت،با
صدای محمد که صدایشان می کرد به خودشان آمدند.
جمعیت زیاد بود،و سمانه با کمک مژگان و ثریا از همه پذیرایی کردند،بعد از کلی
تعارف و صحبت های همیشگی محمد که به جای پدر کمیل در جمع حاضر شده بود
از محمود آقا اجازه گرفت که باهم صحبت کنند،سمانه بعد از اینکه محمود آقا از او
خواست کمیل را همراهی کند از جایش برخاست و همراه کمیل به حیاط رفتند.
ــ قدم بزنیم یا بشینیم
سمانه در جواب سوال کمیل آرام گفت:
ــ هر جور راحتید
کمیل اشاره ای به تختی که وسط بوته ها بود کرد ،با هم به سمتش قدم برداشتند و
روی آن نشستند
صدای آبی که از فواره حوض وسط حیاط می آمد همرا با بوی گل ها و زمین خیس
همه چیز را برای صحبت های شیرین آن ها مهیا کرده بود.
ــ من شروع کنم ؟
به قَلَــــم فاطمه امیری زاده
#رمان_پلاک_پنهان
#قسمت_شصت_چهارم
سمانه سری به علامت تایید تکان داد.
ــ خب ،فعلا شما بیشتر از همه از کارای من خبر دارید.
ــ دایی محمد هم هستن البته
کمیل به لحن شاکی سمانه لبخندی زد و گفت:
ــ دایی خودش نخواست که خبر دار بشید،خب نمیدونم دقیقا چی بگم ،شما از کارم
خبر دارید،از خانوادم کلا تا حدودی آشنایی کامل دارید،اما بعضی چیزا لازمه گفته
بشه.
انگشتر یاقوتش را در انگشتش چرخاند و گفت:
ــ خانوادم خط قرمز من هستن،بخصوص مامانم و صغری
کارمو خیلی دوس دارم با اینکه خطرات زیادی داره اما با علاقه انتخابش کردم
ــ نمیخوام با این حرفام خدایی نکرده بترسونمتون اما خب اگه قبول کردید و این
وصلت سر گرفت باید خودتونو برا این چیزا آماده کنید
من ماموریت میرم،ماموریتام خیلی طولانی نیستن اما اینکه سالم از این ماموریت ها
زنده بیرون بیام دست خداست،نمیدونم چطور براتون بگم شاید الان نتونم درست
توضیح بدم اما من میخوام کنار شما زندگی آرومی داشته باشم،من قول میدم که
بحث کار بیرون خونه بمونه و هیچوقت شمارو تو مسائل کاری دخیل نکنم
ــ من به این زندگی میگم،زندگی مشترک،پس هرچی باشه باید نفر مقابل هم باخبر
باشه،حالا چه مسئله کار یا چیز دیگه ای
کمیل که انتظار این حرف را از سمانه نداشت،کم کم لبخند شیرینی بر روی لبانش
نشست.
ــ نمیدونم شاید حرف شما درستر از حرف من باشه،خب من حرف دیگه ای ندارم
اگه شما صحبتی دارید سراپا گوشم
سمانه سربه زیر مشغول ور رفتن با گوشه ی چادرش ،لبانش را تر کرد وگفت:
ــ حرف های من هم زیاد نیستن،با شناختی که از شما دارم بعضی از حرفا ناگفته
میمونن
ــ ترجیح میدم همه رو بشنوم
ــ خب در مورد احترام متقابل و خانواده و آرامش زندگی که با شناختی که از شما
دارم از این بابت نگران نیستم ،اما در مورد درسم،من میخوام ادامه تحصیل بدم،یک
سال و نیم دیگه دانشگام تموم میشه و میخوام بعد از پایان دانشگاه ازدواج کنیم
ــ یعنی عقد هم..
ــ نه نه منظورم عروسی بود
کمیل با اینکه ناراضی بود و دوست داشت هر چه زودتر برود سر خانه و زندگی اش اما
حرفی نزد.
ــ اما در مورد کارتون،دایی یه چیزایی گفت بهم
ــ دایی گفت که چه چیزایی به شما گفته،از این بابت نگران نباشید من نمیزارم این
وسط اتفاقی براتون بیفته
ــ منظورم این نیست،منظورم این هست که بلاخره این وسط من و دایی میدونم
کارتون چی هست،و گفت که فشار کاریتون زیاده،اگه قراره تو این زندگی همراهتون
باشم برای من از همه اتفاقات بگید،نزارید چیزی نگفته بماند و شمارو اذیت بکنه
کمیل آرام خندید و گفت:
ــ این هم چشم ،امر دیگه ای؟؟
سمانه با گونه های سرخ سرش را پایین انداخت و آرام گفت:
ــ چشمتون روشن
ــ بریم داخل؟
ــ بله
هر دو بلند شدند و به طرف پذیرایی رفتند،به محض ورودشان همه سکوت کردند.
محمد اقا گفت:
ــ عروس خانم چی شد دهنمونو شیرین کنیم
سمانه که از حضور یاسین و محسن و آرش و بقیه خجالت میکشید سرش را پایین
انداخت وگفت:
ــ هر چی خانوادم بگن
اینبار آقا محمود دخالت کرد و گفت:
ــ باباجان جواب تو مهمه
سمانه احساس می کرد نفس کم آورده،دستانش را با استرس می فشرد،سمیه خانم با
خنده گفت:
ــ سکوتتو بزاریم پای جواب مثبتت؟
سمانه آرام بله ای گفت،که صدای صلوات در خانه پیچید،نفس عمیقی کشید احساس
می کرد بار سنگینی از روی دوشش برداشته شد،با شنیدن صدای آرام کمیل با
تعجب سرش را پرخاند:
ــ امشب مطمِنم از گردن درد نمیتونید بخوابید
سمانه دوباره سرش راپایین انداخت و آرام خندید.
***
ــ این عالیه سمانه بیا تنت کن
ــ بابا بیاید بریم بشینیم یه جا پاهام درد گرفت
مژگان به سمتشان آمد و دست سمانه را گرفت و به سمت کافه ای که در پاساژ بود
کشاند.
ــ کشتید این دخترو خب ،پا نموند براش از بس بردینش اینور و اونور
سمانه نگاهی به مژگان انداخت،برعکس خواهرش او همیشه مهربان بود و نگاه هایش
رنگ مهربانی و محبت را داشت و مانند نگاه های تحقیر آمیز و غیر دوستانه ی نیلوفر
نبود.
به قَلَــــم فاطمه امیری زاده