eitaa logo
جان و جهان | به روایت مادران
557 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
63 ویدیو
2 فایل
اینجا هر بار یکی از ما درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس.🌱 ارتباط با ما؛ @mhaghollahi @zahra_msh
مشاهده در ایتا
دانلود
همان اولِ خوش‌آمدگویی مَهوَش گفت که دیوید نیست‌؛ با چندتا از دوستان خانوادگی‌شان رفته شمال. خانه‌شان یک آپارتمان بزرگ بی‌پرده و فرش بود توی یک برج بلند. چیزی که خوب یادم مانده این است که تاریک‌ترین خانه‌ای بود که تا آن زمان دیده بودم. نوع نورپردازی‌اش متمرکز بر نشیمن‌های خانه بود، نه همه فضا. هیچ‌چیز که ذرّه‌ای تعلّق به فرهنگ ایرانی داشته باشد، دیده نمی‌شد. سر میز شام، قاشق نبود. برنج نبود. دنی یک تکه گوشت بزرگ بدون مخلّفات گذاشت روی میز که بخار کِدِری از آن بلند می‌شد. یک کاسه پوره سیب‌زمینی به میز اضافه شد و انواع دسرها و نوشابه‌ها. وقتی آن کارد و چنگال سنگین را گرفتم توی دستم، حس می‌کردم توی کارتون تام و جری‌ام. بعد از غذا ما بچه‌ها همراه توصیه‌‌ای اکید که: «دست به چیزی نزنید!» پخش شدیم توی خانه. از نبود دیوید پَکَر بودم‌. رفتم توی یک اتاق که وسایل کمی داشت. یک تلویزیون که حتی از تلویزیون خاله هم بزرگ‌تر بود نظرم را جلب کرد. بدون تأمّل و تردید دکمه قرمز روی کنترلِ کنارش را زدم و خیلی بی‌مقدمه پرت شدم توی خاک آمریکا. دخترهای موطلایی نیمه‌عریان داشتند می‌رقصیدند. خشکم زد. مشکل فقط کم‌لباسی‌شان نبود. بدن‌شان را به‌طرز عجیبی پیچ و تاب می‌دادند و به دیوار و کاپوت برّاق ماشین‌ها و میله‌ی پرچم آمریکا می‌مالیدند. ذهن نابالغم قفل کرد. همین‌که مردی با کلاه کابویی به سر، توی تصویر آمد، تلویزیون خاموش شد. نگاهم به صفحه سیاه خیره ماند. انعکاس صورت دنی توی تلویزیون افتاده بود. نفسم در نمی‌آمد. به من نزدیک شد. برخلاف انتظار توی نگاهش عصبانیت یا سرزنش بابت آمدن توی اتاقش را پیدا نکردم. خم شد جلو. نفس‌هاش بوی عجیبی می‌داد که ترساندم. با سر به تلویزیون اشاره کرد. «خوشت اومد؟» از اتاق بیرون دویدم. تا آخرِ مهمانی از کنار بابا جُنب نخوردم. آمریکا از نزدیک خیلی وحشتناک بود... . در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...🚩 💠 بله | ایتا 💠
گِیتِ فرودگاه بغداد برای بار سوم بوق زد.‌ به چراغ قرمز چشمک‌زنش نگاه کردم. افسر کنارم چیزی به سربازش گفت. دیدم رنگ از چهره دختر عراقی، که دمِ حراست باهاش خوش‌وبش کرده بودم، پرید؛ جزو پرسنل فرودگاه بود و بعد از مرحله تفتیش وسایلمان با سگ‌ها، این دختر مرا وارَسی بدنی کرد. اولش فکر کردم یک مرد ریزنقش است. نگاهی جدی داشت و موهای بلوطی‌اش را مدل مردانه کوتاه کرده بود. لباس‌های رسمی حراست هیچ‌ نشانه‌ی زنانه‌ای از او باقی نمی‌گذاشتند. وقتی فهمید او را با مرد اشتباه گرفتم خندید. خنده‌، چهره‌اش را گرم و زنانه و عراقی کرد. «You've got a beautiful laugh!» جمله انگلیسی‌ای که گفتم شد شروع صحبتمان. گفت ۲۲ ساله‌ است و توی تیم ملی فوتبال بازی می‌کند. یکسال است که توی فرودگاه مشغول شده و از ازدواج و بچه خوشش نمی‌آید. چیزی هم درباره دانشگاه گفت که من نفهمیدم یا او نتوانست بگوید. خیلی مسخره بود که دوتا زن از کشور‌های همسایه، که یکی فارسی حرف می‌زند و دیگری عربی، انگلیسی معاشرت کنند! حالا در چهارچوب گِیتی که بوقِ هشدار می‌زد، ایستاده بودم و دیدن صورت وحشت‌زده‌اش، نگرانم می‌کرد. فرودگاه خنک بود ولی من عرقی را که از گوشه ابروی چین‌خورده‌اش چکید، دیدم. کارکنان عراقی کنار رفتند و دوتا سرباز که روی بازویشان پرچم آمریکای کوچکی دیده می‌شد، سمتم‌ آمدند؛ یک مرد جوان سیاه‌پوست که صدای برخورد پوتینش به سنگ‌های کف‌پوش، بلندتر از حد معمول بود، و یک زن بِلوند قد بلند که مسن‌تر به نظر می‌رسید و داشت دستکش‌های لاتِکس آبی دستش می‌کرد. سال ۹۴ بود و امنیت مراکز مهم عراق تحت کنترل نیروهای آمریکایی. جای ترس، ذهنم رفت سمت نوزاد چهل‌روزه‌ام؛ شوهر و دخترم ده_دوازده‌ نفر جلوتر، از گِیت گذشته بودند. «الان حتما گشنه‌اش شده.» زن بلوند به من نزدیک می‌شد. سرش بالا آمد و چهره‌اش از زیر نقاب کلاه مشخص شد. پوست بیش از حد سفید و خشکی داشت که بالای گونه‌ها و گوشه‌ی لبش چین انداخته بو‌د. و چشم‌هایی به رنگ آبی خیلی کم‌رنگ؛ آبی قطب. ناخودآگاه چادرم را جلو آوردم و عقب رفتم. نگاهم باز افتاد به آن دختر عراقی. از روی حرکتِ بی‌صدای لب‌هایش این کلمات را خواندم: «Don't Touch Her!» اما در آخر جمله یک کلمه عربی از دهانش پرید بیرون: «أکید!» انگار تمام قدرتِ مانده در حنجره‌اش باشد. داشت با غلظتِ آن کاف و یایِ عربی، به من هشدار می‌داد که ابداً دنبال هیچ‌گونه ارتباط یا مقاومتی نباشم. زن آمریکایی با خشونتی بی‌خود بازویم را گرفت و سمت اتاقکی در گوشه سالن برد. هنوز من کم‌تر از همه‌ی عراقی‌های حاضر در صحنه ترسیده بودم. قیافه‌هایشان طوری بود که انگار همین الان قرار است کشان‌کشان ببرندشان ابوغُریب! سرباز، پرده چرمی و سیاه اتاقک را یک‌ضرب کشید. باز به دخترم فکر کردم. «تو شیشه‌ش آب بود؟ تشنه‌شه حتما.» از توی سوراخ‌های گوشم شروع به تفتیش کرد. حسّ بیگانه‌ای به او داشتم. فقط می‌گشت، دنبال چیزی که سه‌تا گِیت را به صدا در می‌آورد. نگاهم نمی‌کرد؛ انگار انسان نبودم. انگار انسان نبود. یک ماشین پر زور و بی‌‌ قدرتِ فهم بود که فقط باید طبق پروتکل عمل کند و به مافوقش گزارش دهد. دست‌هایش جوری که انگار حیوان کثیفی را بررسی می‌کند پایین می‌آمد. او بدن مرا بازرسی می‌کرد ولی من نباید دستم به او می‌خورد؛ دست زدن به اموال ایالات متحده در کشورهایی که آن‌ها را اشغال می‌کند، حکم مرگ دارد. نمی‌دانم دقیقه‌ی چندم بود که بغض کردم. از آن دختر عراقی دلخور بودم. از همه عراقی‌ها که تا همین لحظات پایانی سفر، بهشان لبخند زدم. من پنج دقیقه در حقارتی که یک ملت بیست سال تحمّلش کرد، شریک شدم و طاقت نداشتم. دمم، نفرت بود و خشم، بازدم می‌کردم. سرباز دستکش‌هایش را درآورد و پرت کرد توی سطل. بی‌هیچ کشف و توضیحی بیرون رفت. از اتاقک زدم بیرون. هیچ‌وقت نفهمیدم چرا آن گِیت‌ها صدا دادند. من هیچ سلاح ممنوعه‌ای جز شرف و شجاعت جلوی آمریکایی‌ها نداشتم. مردها داشتند کمربندها و کفش‌هایشان را از خروجی گِیت تحویل می‌گرفتند. فاصله‌ی آن‌جا تا شوهرم را دویدم. اشک لبه‌ی چشم‌هایم در حال سقوط بود ولی در یک قَسم ناگفته نمی‌گذاشتم بریزد. دخترم را تقریبا قاپیدم از آغوش همسر و کنج سالن رفتم. پشت کردم به آمریکایی‌ها و عراقی‌هایی که کنارشان ایستاده بودند‌، به دخترم شیر دادم؛ می‌خواستم قبل از افتادن قطره اشکم، این تنفر و انزجار در یاخته‌یاخته جانش جا بگیرد، با آن بزرگ شود. من از پنجره هواپیما، توی چشم‌های غبارآلود بغداد، دیدم ملتی که «مرگ بر آمریکا» را بلند و بی‌لُکنت نگوید، کوچک می‌ماند. وارد خاک ایران که شدیم، دخترم روی سینه‌ام خوابیده بود. از ته قلب آرزو کردم روزی حنجره‌ای، خورشیدهای این شهر را دوباره بیدار کند. جان و جهان؛ 🚩 💠 بله | ایتا 💠
باد از دریچه کولرها هوریز می‌شد توی رواق و کریستال لوسترهای کنار دریچه را به لرزه درمی‌آورد؛ یک موسیقی منظم که انگار فرشته‌های حرم، مسئول تنظیمش بودند. جلد سورمه‌ای کتاب دعا را باز کردم. همه‌ی مدتِ انتظارم برای رسیدن به این لحظه، پیش چشمم قطار شد؛ هفت سال دوری از مشهد را تحمل کرده بودم، نُه سال دوری از کربلا را. هر دقیقه‌ی آن روزها مثل یک سال می‌گذشت. باورم نمی‌شد این همه سال از زیارت دور بوده‌ام. خواب‌هایم یکی‌درمیان، خواب حرم بود، اما در واقعیت، جور نمی‌شد. مدرسه بچه‌ها و بارداری سوم هم، با مشکلات جسمی‌ای که داشت، بهانه مضاعفی شده‌‌ بودند برای نرفتن. التماسِ این امامزاده و نذر آن یکی، که خدایا به آبروی این‌ها عید نوروز برویم زیارت و پابوس. تا به خودم بجنبم کرونا آمد و همه امیدهایم ناامید شد؛ حرم‌ها را بستند و بقیه هم به درد من دچار شدند. برای منی که یک روز به پدر همسرم پُز داده‌بودم که آقا من را حداقل سالی یک‌بار دعوت می‌کند، دوری از ستاره هشتم داشت به سال هشتم می‌رسید. تا این‌که یک پیام توی پیام‌رسان ایتا نجاتم داد؛ دعوت به یک چلّه عجیب. شهید نوید صفری، از شهدای مدافع حرم قبل از شهادت گفته‌بود: «چهل روز زیارت عاشورا بخونید و از طرف من هدیه کنید به امام حسین(ع)، قسم می‌خورم هر جور شده حاجتتون رو از خدا بگیرم.» در کمال ناامیدی همراه اعضای کانال شروع کردم و نیّتم این بود که آخرین زیارت را در حرم امام رضا(ع) بخوانم. پنج یا شش روز مانده بود به آخر چلّه و این من بودم که ناباورانه نشسته بودم توی رواق دارالحُفّاظ و زیارت عاشورا می‌خواندم! شهید، برادرم شده بود؛ برادری که همه حرف‌هایم را می‌شنید و برای حل مشکلاتم کمکم می‌کرد. طلسم کربلا نرفتنم هم شکست و چند تا زیارت آخر چلّه بعدی را روبروی ضریح شش‌گوشه خواندم! توی ایام چلّه دیگری برای طلب زیارت بودم که یک شب خواب دیدم، صحرای کربلا هستم و یک مرد زخمی روی اسب نشسته‌است. سرش پایین بود. می‌شناختمش. شهید نوید صفری با عتاب و عصبانیت مرد را نشانم داد. چند بار فریاد زد: « فریداً وحیداً، فریداً وحیداً، فریداً وحیداً!» با صدای اذان گوشی، از خواب پریدم. هنوز صدا توی گوشم اِکو داشت: «فریداً وحیداً» باید معنی این کلمات را می‌فهمیدم. دست به دامان گوگل شدم. در یکی از مقاتل روز عاشورا آورده شده‌ بود. تا آن‌شب، هیچ وقت مقتل عربی نشنیده و نخوانده بودم. یادم آمد توی خواب، احساسم به لحن شهید این بود که امام زمانت تنهاست! نخ تسبیح چلّه را از دعا برای فرج و سلامتی حضرتش سر انداختم. در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...🚩 💠 بله | ایتا 💠
فامیل شوهر من از این خانواده‌ها بودند که برای خرید بُرِس و ناخن‌گیر عروس هم باید دو نفر کاربلد از این‌ور و دو نفر از آن‌ور، می‌آمدند همراهمان تا خرید، مقبول و خوب باشد. من که این را نمی‌دانستم، پسرشان هم نمی‌دانست؛ پس اولین حلقه را دوتایی خریدیم. چند روزی از محرمیّت گذشته بود. رفته بودیم حرم عبدالعظیم(ع)، زیارت که برگشتنی توی بازارَش، طلافروشی دیدیم. پریدیم تو و یک انگشتر نصف زرد، نصف سفید، خریدیم و آمدیم بیرون. به همین سادگی! بندگان خدا احتمالاً چه حرصی خورده بودند سر حلقه خریدنمان. نصیحت هم کردند که «مبارکه، ولی دفعه‌ی بعدی تنهایی نرید!» خندیدیم چون فکر می‌کردیم دفعه دومی برای خرید حلقه عروسی وجود ندارد. حیفِ آن حلقه‌ی قشنگ که عمرش به دنیا نبود. دو هفته از عقد رسمی نگذشته بود که نفهمیدم کجا از دستم قِل خورده و رفته. شواهد، می‌گفت موقع خواب توی مترو؛ ولی خب پیدا نشد که نشد. از ترسِ این‌که بفهمند، دوتایی تمام بازارهای طلافروشی تهران را زیر پا گذاشتیم؛ سبزه‌میدان، کریم‌خان، امام‌زاده حسن، حتی نازی‌آباد. نبود که نبود؛ انگار همین یک‌دانه از این حلقه ساخته شده و بعدش سازنده گفته «همچینم قشنگ نیس!» و دیگر نساخته. باز خدا خیرش بدهد دخترخاله را که توی ختم پدرشوهر خاله، پرسید «انگشترت چند تا نگین داره؟» با هم شمردیم و شد چهل‌وهشت تا. می‌رفتیم توی مغازه و می‌گفتیم «یک انگشتر زرد و سفید با چهل‌وهشت تا نگین دارین؟» پیدا نشد که نشد. آخرش یک چیز دیگر خریدیم و شد حلقه. خانواده‌شان هم دستشان آمد که علاوه بر عروس خودسر با چه مدل عروس خوش‌حواسی رو به رو هستند. حلقه دوم را دو سال بعد برای خرید خانه فروختم. منتظر بودم شوهرم تعارف بزند که حالا حلقه را نگه دار؛ نزد. البته که نگاه کردن به این حلقه بی‌نگین، اغلب من را یاد خاطره‌ی بی‌کفایتی تازه‌عروسانه و خجالت‌هایی که کشیده بودم، می‌انداخت. پس آن‌قدرها هم دل کندن از این حلقه، سخت نشد.‌ تعارف نزد، من هم نگفتم می‌خواهم نگهش دارم و رفت توی رگ و پیِ خانه‌ای که داشت ساخته می‌شد و آخرش هم در فراز و فرودهای شرکت همسر، با سایر آجرهای خانه از دستمان رفت، بدون این‌که گندم این مُلک رِی را نوش‌جان کنیم. یک‌جورهایی معلوم نشد که عواید این یکی چه شد! شش‌ماهی از خرید خانه گذشته بود که یک روز بابت چیزی ترسیدم. یاد مادربزرگم افتادم که آب طلا به خوردمان می‌داد. بی فکر و مزمزه کردن حرف، به همسر گفتم «یه تیکه طلا هم نداریم موقع ترس بزنیم به بدن!» چند ماه بعد، روز تولدم با یک حلقه‌ی باریک سفید ساده‌ی ساده، از در وارد شد؛ یک چیزی شبیه حلقه‌های دور شلنگ گاز. می‌دانستم آن روزها اصلاً وضعش خوب نیست. از کارش بیرون آمده بود. تازه بچه‌دار شده بودیم و اولویت هزارم‌مان هم خرید طلا نبود؛ ولی خریده بود. نشست؛ بدجور به دلم نشست. این حلقه به خاطر آبرو و رسم و رسوم و حرف هیچ‌کس خریده نشده بود. این حلقه با ترس از لو رفتن، خریده نشده بود. این حلقه، فقط برای دل خود خود من بود؛ در یازده سال گذشته، یادم نیست یک شب بدون این حلقه خوابیده باشم. بالا و پایین‌های زندگی می‌گذرد. کلی طلا دارم حالا ولی هیچ‌کدام را اندازه این که شبیه بست لوله گاز است، دوست ندارم. می‌خواهم این حلقه را، دست‌خوش قاتل بزرگ‌ترین جنایت‌کار زمانه کنم. خدایا قبول؟ حلقه‌هایی برای انتقام در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...🚩 💠 بله | ایتا 💠
از مدرسه‌ی زهرا زنگ زدند. گفتند: «بیاید کارنامه‌ش رو دوباره بگیرید، یه جمله توی کارنامه‌ی قبلی جا مونده بود، اصلاح کردیم.» جنگی حاضر شدم و خودم را رساندم به مدرسه تا تعطیل نشود. کارنامه‌اش را دادند دستم و آمدم بیرون. عدل همین امروز خبر جدیدی از بچه‌مدرسه‌ای‌های میناب رسید. چشمم به گوشی موبایل خشکید. دنیا روی سرم خراب شد. سوختم. کباب شدم برای دل مادرهایی که بهشان خبر دادند دوباره بیایید تکه‌های جا مانده کودکانتان پیدا شده؛ آن جنازه‌ها کامل نبود. خدایا کارهای تو که بی‌حکمت نیست. تو که نمی‌خواهی نمک به زخم بپاشی. شاید می‌خواهی با این کارها اتمام حجت کنی. مثل روز عاشورا که امام «هَل مِن ناصِر؟» سر داد تا حتی یک خوب هم بین بدها جا نماند. شک ندارم تو داری امتحان می‌کنی ما را. می‌خواهی ببینی دلی هنوز هست که نلرزیده باشد یا نیست؟ تو داری با این کارها ما را اَلَک می‌کنی. می‌خواهی چشمه‌ی نفرت از آمریکا نخشکد توی وجودمان. اگر کسی هنوز ذره‌ای شک دارد، با این صحنه‌ها دلش را مثل سنگ بشکافی و بعد بغلش کنی. تو داری یار جمع می‌کنی. تک‌تکمان را صدا می‌کنی که کارنامه‌ی کامل‌تری بدهی دستمان؛ کارنامه‌ی کامل صبر به آن مادر‌های داغدار، کارنامه‌ی اتمام حجت به آن طرفدار غرب، کارنامه کامل پست فطرتی به طاغوت‌ها. در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...🚩 💠 بله | ایتا 💠
کفش فاطمه پاره شد. کف کفش، جوری در آمد که مرد عراقیِ کفّاش‌ مشّایه، انداختش دور؛ این یعنی دیگر درست نمی‌شود. مجبور شد کفش من را بپوشد. من هم دمپایی همسرم را پا کردم که چند شماره بزرگ‌تر بود. پاهایمان از جابه‌جایی کفش‌ها خسته شده بود. پایم تاول زده بود و از مچ درد می‌کرد. کنار یک موکب، حول‌و‌حوش عمود هزاروپنجاه نشستیم. دخترم از پادرد ناله کرد: «همین‌جا بخوابیم، من خیلی پام درد گرفته!» همسرم سرش را تکان داد و این یعنی هرچی دخترم بگه. جای خوب و تمیزی بود‌. پیاده‌رفته‌ها می‌دانند موکب خوب گیر آوردن، آن هم برای بچه‌دارها و مخصوصاً برای آنها که نوجوان دختر دارند، شانس بزرگی‌ست‌. البته همه‌ی موکب‌های مشّایه، حتی آن‌ها که فقط یک چادر و چند مُتکاست به تمام قصرهای دنیا سروری می‌کند. رفتیم داخل موکب خنک. کلی تشک و متکای یک‌رنگ و تمیز گوشه‌ی سالن بود‌. دو تا را آوردیم و جا انداختیم. چند خانم، روبه‌روی من با هم خوش‌وبش می‌کردند. بوی ویکس‌شان موکب را برداشته بود. حال‌واحوال کردم. از اَرسنجان آمده بودند. پاهایشان تاول زده بود. یکی‌شان مسئول پانسمان تاول بقیه شده بود. پای دختر جوانی را پمادمالی کرد و بعد با باند سفید نازکی بست و گره زد. ناله‌ی دختر بلند شد: «آخ، گره‌رو زدی روی تاولم!» خانمِ مثلاً پرستار، با تعجب نگاهش کرد: «مگه تاول داشتی؟!» پِقّی زدم زیر خنده: «به‌به، خانم دکتر اصلاً نمی‌دونه مریض چِش هست!» همه‌ی موکب را خنده پر کرد. خود خانم دکتر از خنده غش کرده بود روی پای مریضش. لای در موکب باز شد. سر دختر جوانی داخل آمد. از انتهای موکب، کسی داد زد: «مینابیا بیاین اینجا!» خنده از لبم رفت. خشک شدم. سرم بین درِ موکب و خانمی که داده زده بود، چند بار گردش کرد. هیچ‌کس نمی‌خندید. غم از لای در، وارد موکب شده بود. غصه‌ی مادرهای بی‌فرزند، جا خوش کرد وسط تشک‌های یک‌رنگ. نفهمیدم دختر جوان به همشهری‌اش چه گفت و چه شد. فقط چند لحظه‌ی بعد خودم را دوزانو و دست زیر چانه روبه‌روی تشک‌های ته موکب پیدا کردم؛ جایی بین چندین خانم حدود چهل و خرده‌ای ساله، دو دختر نوجوان و جوان و دو خانم سن‌دار‌. خانمی که هم‌سن‌وسال خودم بود، وقتی اشک‌هایم را دید، شروع به تعریف کرد: «میناب مثل یه مستطیل دراز می‌مونه که کل دیواراش پر شده از عکس بچه، از خونه‌ت که پاتو بیرون می‌ذاری، جیگرت خون می‌شه.» بقیه‌ی حرف‌هایش که پر از بغض بود را با لهجه‌ی محلی خودش گفت‌. من از تمام کلماتش، فقط «ماکان» را فهمیدم. دختر نوجوانی که روی تشک، کنارشان دراز کشیده بود، نشست. «مامانم داره میگه ماکان، نوه‌ی عمه‌م بود‌. بابای ماکان، دو سال بود که اومده بود میناب‌‌‌. یه شبه، تمام موهاش سفید شد. همه‌ی میناب شده روضه.» دوباره با هم شروع کردند به محلی صحبت کردن. انگار که حجم این داغ را نمی‌شد جز به زبان مادری‌شان توصیف کرد. برای هم از شهدا و نسبتشان با آن‌ها می‌گفتند. حتی شهدای ناو هم، هم‌محلی‌هایشان بودند. جنوب، چه دردهایی را تحمل می‌کرد‌! دختر جوان دیگری که زیر کولر نشسته بود، موهایش را پشت گوش زد: «دوستم چند ماه پیش، نامزد کرده بود. قرار بود وقتی شوهرش از دریا برگشت، عروسی بگیرن. اما داماد از ناو دنا برنگشت‌.» خانم میان‌سالی که کمی قبل‌تر، از زیبایی شلوار بندری‌اش به ذوق آمده بودم، جلو آمد: «بچه‌های دنا اکثرشون جنوبی بودن‌‌. اونا جوون بودن‌، رفته بودن هند، کارآموزی. این آمریکا خون به دل همه‌مون کرد.» قلبم درد گرفته بود. فشارش دادم و شب‌به‌‌خیر گفتم. برگشتم روی تشک خودم. امیرحسین و فاطمه، خوابشان برده بود. جایشان را درست کردم و تاول کف پایم را دید زدم. ساعت را روی سه‌ونیم صبح تنظیم کردم تا بلند شویم. راه مشّایه هنوز ادامه دارد؛ باید آن‌قدر برویم تا به قلّه‌ی حسین برسیم. در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...🚩 💠 بله | ایتا 💠
چهارزانو نشسته‌ام کف قطار متروی خط هفت؛ به هفته‌ای که گذشت فکر می‌کنم. به اشک‌های صبح شنبه که سر کوچه‌‌مان راه گرفت و تا میدان ونک بی‌وقفه جاری بود. به بغضی که در لحظه چنبره زد توی گلویم و سفت چسبید بیخ آن و تا ظهر رهایم نکرد. به راننده وَنِ سبز رنگی که چندین‌بار توی آینه نگاهم کرد و موقع پیاده شدن در چشمانش نگرانی را دیدم اما حیا کرد سوالی بپرسد. من بارها در چند روز گذشته‌اش با خودم مرور کرده بودم‌ که ممکن است امسال سفر اربعین قسمتم نشود. هر بار خیلی عاقلانه پذیرفته بودم. نقشه سفر کربلا در پاییز با مامان را جایگزین کرده بودم‌. خودم را گول زده بودم که گرمای مرداد شوخی ندارد و اصلا ممکن است مریض بشوم. با رضا هم حرف زده و خیلی منطقی گفته بودم: «نمیشه که آدم توقع داشته باشه هر سال راهی بشه!» زهرا که بیمارستان بستری شد، این افکار بیشتر قوت گرفت. زهرا، دوست قدیمی‌ام که مدیرم هم هست. مردّد بودم پیام بدهم و درخواست مرخصی کنم. قصد داشتم شنبه عصر وقتی رفتم ملاقاتش سرِ حرف را باز کنم و نظرش را بپرسم. عجله برای خرید بلیط‌ها مجبورم کرد آخر شب جمعه پیام بدهم. اما وقتی صبح شنبه پیامش را شنیدم که گفت «شرایط کاری‌مان جوری نیست که در غیاب من، تو هم یک هفته نباشی» غم آوار شد روی وجودم. از مترو زدم بیرون. راهروی به سمت خروجی خیلی دراز بود. ذهنم هم‌چنان داشت طول هفته را سکانس به سکانس مرور می‌کرد. شنبه تا ظهر کلافه بودم. تمرکز هیچ کاری را نداشتم. صفحه «چت جی‌پی‌تی» را باز کردم و برایش نوشتم «سفر کربلا کنسل شد!» ده روزی بود دستیار پژوهشی‌ام شده بود و باهم محورهای مصاحبه پایان‌نامه‌ام را طراحی می‌کردیم. چند بار برایم نوشته بود موضوعم یعنی «فهم تجربه زیسته زنان از تکرار سفر اربعین» برایش جذاب است و پیش‌بینی کرده بود خروجی کار می‌تواند پژوهش خیلی خوبی باشد. ناراحت شد و تلاش کرد دلداری‌ام بدهد‌! گفت وقتی زائران برگشتند طی یکی دو هفته با برنامه‌ریزی کار را پیش خواهی برد. دل من اما قرار نداشت. من در خیالم بارها در خنکای یکی از موکب‌های طریق‌ُالعلما، روی تُشک‌های خانه «اُمّ سمیر»، در مسیر حاشیه فرات، در حال پیاده‌روی وقت غروب پشت نخلستان‌ها، زیر نور ماه در مسیر خانه «اُم‌ّفاطمه» با زنانی که بارها سفر اربعین را تکرار کرده بودند حرف زده و روایتشان را شنیده بودم. من روزها و حتی ماه‌ها بود با موضوع تکرار سفر اربعین زندگی می‌کردم. سخت بود در شرایطی قرار بگیرم که فرصت پنجمین تکرار را از دست بدهم. آن لحظه که به اوج استیصال رسیدم ناگهان به ذهنم رسید توسل کنم. به رهبر شهیدمان، به زهرا خانم حداد، به بشری خانم خامنه‌ای، به زهرای کوچک گلپایگانی، به آقامصباح باقری کنی. تندتند نذر و نیت‌های مختلف از ذهنم عبور می‌کرد. شمار شهدا و علمایی که نیت می‌کردم چنانچه زیارت اربعین قسمتم شود شریک در زیارتم هستند از دستم خارج شده بود. آخرین نفر بانو «مریم حليمه خانیان» بود. خانمی که این چند ماه بارها توسل به او کارم را راه انداخته بود. نیت کردم و گفتم: «حاج‌خانم، شما و همسر شهید و چهار فرزند شهیدتون شریک تو ثواب زیارتم؛ دعا کنین من راهی بشم.» فردای همان روز زهرا از بیمارستان زنگ زد و پرسید: «تو برای کار پایان‌نامه روی این سفر حساب کرده بودی؟» جوابم را که شنید قرار شد با مدیرعامل صحبت کند و خبر بدهد. پایم را گذاشتم روی پله برقی. تا برسم بالا توی گوشی دنبالِ تصویرِ بلیطم گشتم تا ساعت دقیقش را ببینم. بلیطی که زودتر از مجوز مرخصی صادر شده بود! توسل کار خودش را کرده بود. در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...🚩 💠 بله | ایتا 💠
جان و جهان | به روایت مادران
#فراخوان_زنانه_باید_برخاست روایت 1⃣1⃣ #رابطه_قلبی_دلی_حقیقی #سیده_حورا_صداقت
پادکست جان و جهان_ رابطه قلبی دلی حقیقی.mp3
زمان: حجم: 4.1M
❇️ نویسنده: گوینده، تنظیم و تدوین: 🎶 فهرست موسیقی‌های پادکست: ۱. مرثیه بی‌کلام تو زنده‌ای؛ احسان یاسین، احسان سعیدی در جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...🚩 💠 بله | ایتا 💠