eitaa logo
نویسندگان جریان
604 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
129 ویدیو
9 فایل
در جریان باشید. کانال انتشارات @jaryane_zendegi زیرنظر مجموعه فرهنگی تربیتی کتاب پردازان @ketabpardazan_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله... 📌استفاده‌ی ابزاری از کودک و نوجوان در ادبیات ✍در برخی آثار ادبی کودکان و نوجوانان نقشی چشمگیر و اغلب محوری دارند؛ ولی درون مایه و پیام اصلی و زبان و بیان روایت مطلقا کودکانه یا نوجوانانه نیست. چه بسا که اصلا قابل فهم و مناسب حال این گروه های سنی نباشد. در این آثار کودکان یا نوجوانان تنها وسیله و بهانه ای برای طرح یک مضمون و اندیشه‌ی بزرگسالانه هستند. در برخی از این آثار نیز کودک و کودکی صرفا جنبه ی «نمادین» دارد. از جمله ی این آثار می توان به حکایت های در «حدیقه الحقیقه» و « الهی نامه» عطار نیشابوری و باب هایی از «گلستان» و « بوستان» اشعار جامی و دیوان پروین اعتصامی اشاره کرد. در آثار خارجی معاصر، داستان مشهور «شازده کوچولو» نوشته ی آنتوان دوسنت اگزوپری از این سنخ است. | برگرفته از کتاب «انواع ادبیات کودک محور » نوشته ی محمدرضا سرشار | ✍ انسیه سادات یعقوبی 🌊 جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 🌊 💠 @jaryaniha 🌱 در جریان باشید.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
. «گاهی وقت‌ها در حرم، به آدم‌ها دقت می‌کنم. این‌جا، همه‌جور آدم می‌بینم. آدم‌هایی که از سر تا سرِ ایران و حتی جهان، آمده‌اند تا به حضرت سلطان عرض ارادت برسانند و ابراز محبت کنند و شرح ماوقع زندگی بگویند. از مردهای اتوکشیده‌ی کت و شلواری، لات‌های بامرامِ محله‌های پایین‌شهر، دکترها و مهندس‌ها، اهالیِ سرزمینِ اباعبدالله، گرفته تا اکیپِ دخترانِ دانشجو، پیرزنِ بی‌سوادِ روستایی که به زحمت پولِ زیارت را جور کرده، طلبه‌ی بی‌کسِ نیجریه‌ای یا افغانستانی، پیرمردِ عراقیِ بزرگِ عشیره که تنها در صحن قدم می‌زند و نجوای دل با امام خود می‌گوید، کشاورزی از روستاهای دور که به آرزوی خود رسیده، دختر نوجوانِ دوربین به دست با انگشتر عقیق و طلق روسری و کیف چریکی، گروه پسربچه‌های پر شر و شور که با مربی‌شان گوشه‌ی صحن نشسته‌اند و می‌گویند و می‌خندند و به سر و کله‌ی هم می‌زنند، کودکی که چرخِ رنگی‌اش را این‌طرف و آن‌طرف می‌برد و سرخوشانه هم‌بازی کبوترها و گل‌های فرش‌های حرم است. هرکدام از این آدم‌ها، دنیای خود را دارند، دغدغه‌های خود را دارند و امام رضای مهربانِ خود را... هرکدام از این آدم‌ها، امام رضای مهربانِ خود را مقابلشان می‌بینند، با او دردِ دل می‌کنند، شرحِ ماوقع و ماسبق می‌گویند، مناجات می‌کنند، شُکر می‌کنند یا گلایه، اشک می‌ریزند یا لبخندی به عمق فرحِ پس از زیارت بر لب‌هایشان نشسته. و من فکر می‌کنم، چقدر عزیزی آقای امام رضا. چقدر رئوفی، دوست‌داشتنی و لطیف و ملیح و پشت و پناه و آرامشِ روح و روانی آقای امام رضا. هرچقدر که از عمقِ جانم، واژه بیرون بکشم برای توصیف زیبایی‌ات، احساس می‌کنم که همگی اندک‌اند و ناکافی برای بیانِ آن‌چه در این‌لحظات درک کرده‌ام. کلمات خیلی حقیرند برای شرحِ تو آقای بی‌نهایت مهربانِ من. خیلی عزیزی آقای امام رضا...» / مشهد / یازده / / نامه سوم ✍سیده فاطمه میرزایی 🌊 جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 🌊 💠 @jaryaniha 🌱 در جریان باشید.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
📌چگونه بهتر بنویسیم؟! 💠چهار ساختار جمله خبری 🍀جمله مجهول: مفعول+متمم+فعل «هنگامی از جمله مجهول بهره می‌گیریم که اهمیت مفعول از فاعل بیشتر باشد یا ندانیم چه کسی آن کار را انجام داده است. در این صورت مفعول به جای فاعل قرار می‌گیرد.» مثال: زیباترین گلیم‌ْفرشِ جهان زیر یخ‌های منطقه سیبری، در مرز آن کشور کشف شد. ☕️ادامه دارد.... منبع: نویسنده شو/ انتشارات بیکران دانش 🌊جریان؛ تربیت نویسندهٔ جریان ساز 🌊 ‌💠 @jaryaniha در جریان باشید! 🌱
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
«جهان آن روز می‌خندید، ماه ستاره هایش را زیبا‌تر از همیشه چیده بود. برگ درختان، سبز‌تر و پولکی تر از همیشه بودند . انگار خدا هم خوشحال تر بود... در همان شب کودکی پا در این کره خاکی گذاشت و غم های مردم جهان را از سینه هاشان محو کرد. بوی کودکانه‌ و بهشتی‌اش دل می‌برد از مردم جهان. هنگامی که به سیمای زیبایش مینگریستی، تک تک سلول های وجودت دوباره عاشق می‌شدند. هیچ فرشته‌ای بی وضو به ملاقاتش نمی‌آمد. وقتی که می‌خندید گلی می‌شکفت و جهان زیبا‌تر می‌شد. اصلا انگار عشق از وجود او نشات گرفته‌ بود. جهان دل‌خوش به وجود او بود و گل ها بی‌تاب نفس کشیدن در هوای نفس های او بودند. وقتی که آمد، اشک ها از شوق جوشیدند و هنوز که هنوزست عشق او در سینه‌ی جهانیان می‌تپد.» ✨هیچ اسمی سزاوار او نبود جز(محمد)✨اللهم صل علی محمّد و آل محمّد✨ ✍ فاطمه صداقتی 🌊جریان؛ تربیت نویسندهٔ جریان ساز 🌊 ‌💠 @jaryaniha در جریان باشید! 🌱
تولد تاریخ ساز 004.mp3
1.92M
نویسنده: فاطمه ممشلی گوینده: فاطمه کرباسفروشان تدوین: فاطمه ‌کرباسفروشان تولید شده در استودیو جریان 🌊جریان؛ تربیت نویسندهٔ جریان ساز 🌊 ‌💠 @jaryaniha در جریان باشید! 🌱
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✨بسم الله الرحمن الرحیم✨ سنا امسال هم مثل هرسال شور و شوق داشت برای هیئت رفتن. اولین شب از امسال که به هیئت رسید خوب دور و برش را نگاه کرد. او دنبال کسی می گشت. دم در، کنار اشپزخانه، اتاق بچه ها، حتی وقتی هنوز شلوغ نشده بود داخل آشپزخانه و حیاط را هم نگاه کرد ولی ننه نقلی نبود. حتی تا آخر هیئت هم ننه نقلی پیدا نشد. ننه نقلی یه پیرزن مهربون و خنده رو بود. همیشه کنار در ورودی قسمت خانم ها می‌نشست. هر بچه ای وارد میشد ننه نقلی دست می برد توی کیفش و مشتش را پر از نقل رنگی رنگی می‌کرد بعد هم نقل ها را می داد به بچه ها. دو شب گذشت و خبری از ننه نقلی توی هیئت امسال نشد. بچه ها ناراحت بودند. اتاق بچه های هیئت هیچ شور و حالی نداشت. شب سوم سنا در گوش مربی گفت :« خانم، شما ننه نقلی رو میشناسید؟ چرا نمیاد دیگه هیئت؟» خانم مربی هم کنجکاو شد که چرا خبری از ننه نقلی نیست؟ رفت دنبال خبر و پرس و جو از این و آن. شب چهارم مربی به بچه ها گفت :« امشب می‌خواهیم باهم برای ننه نقلی یه دسته گل کاغذی درست کنیم. هرکدام از شما یک گل درست می کند و باهم می شود یک دسته گل.» بچه ها باهم گفتند:«ننه نقلی که امسال نیست دیگه.» خانم مربی گفت:« شما درست کنید. فردا شب متوجه می شوید ننه نقلی کجاست.» بچه ها مشغول درست کردن گل های کاغذی رنگارنگ شدند. سنا دلش می خواست زودتر فردا شب بشود و بفهمد ننه نقلی کجاست. بالاخره شب شد و سنا زودتر از همه توی ماشین نشست اما پدرش سمت مکان همیشگی هیئت نرفت. ناراحت شد و گفت:« یعنی امشب هیئت نمی رویم؟» پدرش جواب داد:«می رویم. باید صبر کنی.» کمی بعد پدر جلوی خانه ای پارک کرد. تابلوی چراغ دار هیئت و پرچم ها جلوی در خانه ای نصب شده بود. سنا با تعجب پرسید:« اینجا همان هیئت همیشگی است ؟» مامان گفت:«بله. بیا برویم داخل تا بفهمی ماجرا چیست.» سنا خیلی کنجکاو شده بود. از پله های حیاط که بالا رفت و در را باز کرد از تعجب چشم هایش گرد شده بود و دلش می خواست جیغ خوشحالی بکشد. ننه نقلی را دید که روی صندلی کنار در نشسته است. تا جلو رفت ننه نقلی خندید و دست توی کیفش کرد و یک مشت نقل رنگی توی دست سنا ریخت. سنا خیلی خوشحال شد اما یک دفعه چشمش به پای ننه نقلی افتاد. پرسید:«ای وای چی شده ننه؟» ننه گفت:« خوردم زمین و شکسته. چند ماهی باید توی گچ باشد و نمی توانم راحت راه بروم. » سنا گفت:« پس برای همین هیئت نیامدید ؟» ننه نقلی خندید و گفت:« بله. ولی خوشبختانه هیئت آمد به خانه ی ما.» ✍ انسیه سادات یعقوبی 🎨 حلیمه زمانی 🌊 جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 🌊 💠 @jaryaniha 🌱 در جریان باشید.