✨بسم الله الرحمن الرحیم✨
#داستان_هیئت
سنا امسال هم مثل هرسال شور و شوق داشت برای هیئت رفتن. اولین شب از امسال که به هیئت رسید خوب دور و برش را نگاه کرد. او دنبال کسی می گشت.
دم در، کنار اشپزخانه، اتاق بچه ها، حتی وقتی هنوز شلوغ نشده بود داخل آشپزخانه و حیاط را هم نگاه کرد ولی ننه نقلی نبود. حتی تا آخر هیئت هم ننه نقلی پیدا نشد.
ننه نقلی یه پیرزن مهربون و خنده رو بود. همیشه کنار در ورودی قسمت خانم ها مینشست. هر بچه ای وارد میشد ننه نقلی دست می برد توی کیفش و مشتش را پر از نقل رنگی رنگی میکرد بعد هم نقل ها را می داد به بچه ها.
دو شب گذشت و خبری از ننه نقلی توی هیئت امسال نشد.
بچه ها ناراحت بودند. اتاق بچه های هیئت هیچ شور و حالی نداشت. شب سوم سنا در گوش مربی گفت :« خانم، شما ننه نقلی رو میشناسید؟ چرا نمیاد دیگه هیئت؟»
خانم مربی هم کنجکاو شد که چرا خبری از ننه نقلی نیست؟
رفت دنبال خبر و پرس و جو از این و آن.
شب چهارم مربی به بچه ها گفت :« امشب میخواهیم باهم برای ننه نقلی یه دسته گل کاغذی درست کنیم. هرکدام از شما یک گل درست می کند و باهم می شود یک دسته گل.»
بچه ها باهم گفتند:«ننه نقلی که امسال نیست دیگه.»
خانم مربی گفت:« شما درست کنید. فردا شب متوجه می شوید ننه نقلی کجاست.»
بچه ها مشغول درست کردن گل های کاغذی رنگارنگ شدند.
سنا دلش می خواست زودتر فردا شب بشود و بفهمد ننه نقلی کجاست. بالاخره شب شد و سنا زودتر از همه توی ماشین نشست اما پدرش سمت مکان همیشگی هیئت نرفت.
ناراحت شد و گفت:« یعنی امشب هیئت نمی رویم؟»
پدرش جواب داد:«می رویم. باید صبر کنی.»
کمی بعد پدر جلوی خانه ای پارک کرد. تابلوی چراغ دار هیئت و پرچم ها جلوی در خانه ای نصب شده بود. سنا با تعجب پرسید:« اینجا همان هیئت همیشگی است ؟»
مامان گفت:«بله. بیا برویم داخل تا بفهمی ماجرا چیست.»
سنا خیلی کنجکاو شده بود. از پله های حیاط که بالا رفت و در را باز کرد از تعجب چشم هایش گرد شده بود و دلش می خواست جیغ خوشحالی بکشد.
ننه نقلی را دید که روی صندلی کنار در نشسته است.
تا جلو رفت ننه نقلی خندید و دست توی کیفش کرد و یک مشت نقل رنگی توی دست سنا ریخت.
سنا خیلی خوشحال شد اما یک دفعه چشمش به پای ننه نقلی افتاد. پرسید:«ای وای چی شده ننه؟»
ننه گفت:« خوردم زمین و شکسته. چند ماهی باید توی گچ باشد و نمی توانم راحت راه بروم. »
سنا گفت:« پس برای همین هیئت نیامدید ؟»
ننه نقلی خندید و گفت:« بله. ولی خوشبختانه هیئت آمد به خانه ی ما.»
✍ انسیه سادات یعقوبی
🎨 حلیمه زمانی
🌊 جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 🌊
💠 @jaryaniha
🌱 در جریان باشید.
تسلیت به تمام دانش آموزانی که مصیبت رفتن پدر آوار شد بر شوق اول مهرشان...
تسلیت به تمام همسرانی که شوق دیدار یارشان خاکستر زیر آوار شد.
تسلیت به پدر و مادرانی که شریف ترین قشر، کارگر را تربیت کرده بودند.
تسلیت به ایران 🥀
✍انسیه سادات یعقوبی
#طبس
#ایران
#تسلیت
🌊 جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 🌊
💠 @jaryaniha
🌱 در جریان باشید.
«ریحانه از مدرسه برگشته است. لباسهایش را عوض میکند. مانتو و شلوار مدرسه را از چوبلباسی آویزان میکند و داخل کمدش میگذارد. تیشرت سیاهش را تنش میکند و لام تا کام حرفی نمیزند. به شانهاش میزنم و با خنده میگویم «از اولین روز مدرسه چه خبر بچه؟ از معلمات راضی نیستی که کشتیهات غرق شدن؟» پردهای از اشک چشمهای قهوهای دارچینیاش را تر میکند. لبخند روی لبهایم میماسد. حدس و گمانها در ذهنم میپیچند و میپیچند. تابِ سکوت و غم چشمهایش را ندارم. «چی شده آبجی؟ یه چیزی بگو خب.» بغضش را فرو میخورد و گوشهی لبش را به دندان میگیرد. نگاهش را به چشمهای غصهدارم میدوزد و با صدای گرفته میگوید «آجی، چه کاری ازم بر میاد برا دوستام انجام بدم؟ چطوری باید دلداریشون بدم و آرومشون کنم... قلبم سنگینه.» آغوشم را برایش باز میکنم و سرش را روی شانهام میگذارد. کمی نوازشش میکنم. از آغوشم جدایش میکنم و دستانم را روی شانههایش میگذارم. لبخند غمانگیزی روی لبهایم مینشیند. «پس حدسم درست بود... بابای مرضیه هم توی معدن بوده؟» قطرهی اشکی از گوشهی چشمش روی گونهاش سُر میخورد و ته دلم را خالی میکند. «بابای مرضیه معدن بوده، تو انفجار معدن؛ اما بابای تارا هم لبنان بوده آبجی... آبجی هردوتا دوست صمیمیم داغدار شدن و من نمیدونم باید چیکار کنم...»
صدای شکستن قلبش را میشنوم. پدر تارا مستندسازِ جنگ بوده، در لبنان. و پدر مرضیه در معدن طبس کار میکرده. حس تلخی روی قلبم سنگینی میکند. دلم برای ریحانه میسوزد. اما تمام وجودم از غمِ دوستانش ذوب میشود. انگار استخوانی در گلویم گیر کرده باشد، خاری در قلبم فرو رفته باشد و دود آتش چشمهایم را بسوزاند. با خودم فکر میکنم «دو تا اتفاقِ تلخ تو دوتا نقطهی جهان میافته و چطور این دو اتفاقِ دور از هم، دو تا دختر رو توی یه مدرسه در حالی که دوست صمیمی هستن، یتیم میکنه؟»
امروز اولین روز مهر بود، برای دخترانِ کلاس نهم که سالِ سرنوشتسازشان را آغاز کردند و آرزو داشتند که پدرانشان، آنها را در حالی که قدم به پانزدهسالگی گذاشتهاند، در آغوش بگیرند و برایشان دعای موفقیت کنند. اما زندگی داغی فراموشنشدنی و سرد نشدنی بر قلب آنها به جا گذاشت.»
✍سیده فاطمه میرزایی
#طبس
#اول_مهر
#ایران_تسلیت
🌊 جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 🌊
💠 @jaryaniha
🌱 در جریان باشید.
📚پست امشب نقل معروفی از آقای رضا بابایی در کتاب ٫خارج از نوبت٫ است که بنظرم آمد محتوای جامع و کاملی برای بحث نویسندگی ما باشد.
🎙«نویسنده کسی است که نوشتن برای او آسان است؛ اگر چه محصول کارش متوسط باشد.» پس نویسنده، کسی است که از نوشتن نمیهراسد؛ بلکه آن را دوست دارد و از آن لذت میبرد. کسی که نوشتن برای او، بهآسانی و شیرینی گشتوگذار در طبیعت باشد، نویسنده است؛ حتی اگر آنچه مینویسد، چشمها را خیره نکند. این گمان که نویسنده، باید با هر نوشتۀ خود، خوانندهاش را شگفتزده کند و به تحسین و اعجاب وا دارد، دور از آبادی است. اگر کسی، به همان راحتی که میگوید، بنویسد، نویسنده است؛ اگر چه دیگران، به سختی و با رنج فراوان، بهتر از او بنویسند.»
✨پس قانون طلایی نویسندگی میشود همین یک عبارت:
راحتنوشتن + بسیارنوشتن = زیبایی و سنجیدگی
تمرین زیر را انجام دهید.👇
📝بنویسید؛ فقط همین.. .
☕️ ادامه دارد...
✍ انصاری زاده
#داستان_نویسی
🌊جریان؛ تربیت نویسندهٔ جریان ساز 🌊
💠 @jaryaniha
در جریان باشید! 🌱
🍁🌸بسم الله الرحمن الرحیم🌸🍁
#معرفی_کتاب_کودک
کتاب «نماز گل سرخ»، از آن دسته کتاب هایی است که کم هستند ولی در عین حال وجودشان ضروری و واجب است. از آن کتاب هایی که با تمثیل ها و نمادهایی زیبا به معرفی نماز و ملزوماتش می پردازد.
میان دوستی یک دختر و یک گل سرخ حرفی به میان می آورد که مسئله ی بسیاری از والدین امروز است.
نویسنده کتاب، آقای ناصر کشاورز، نماز خواندن را بسیار جذاب و زیبا جلوه داده و سعی کرده با استفاده از تصاویری لطیف بر این جذابیت اضافه کند.
می توان گفت که این کتاب همنشین خوبی برای فرزند تازه به تکلیف رسیده شماست. دید خوب و مثبتی از نماز به او می دهد و شاید باعث شود فرزند شما وقت نگاه کردن به مهر و تسبیح و جانمازش، این کتاب و تصاویرش را به یاد آورد و لبخند بزند.
کتاب حالتی روایت گونه و قصه مانند دارد و مناسب گروه سنی ب است. نماز گلسرخ را به نشر منتشر کرده است.
با هم قسمتی از کتاب را می خوانیم:
«چشمه نگاهی به اطراف خود کرد. کمی گل برداشت. دور تکه گل چرخی زد و آن را به شکل یک قلب کوچک درآورد. خورشید که داشت از آن بالا نگاه می کرد، آن قلب گلی را با تابش خود خشک کرد.»🌹🌹
✍ فاطمه ممشلی
🌊 جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 🌊
💠 @jaryaniha
ادب و شرم تو را خسرو مه رویان کرد
آفرین بر تو که شایسته صد چندینی
#حافظ_خوانی
#حفظ_شعر
🌊 جریان، تربیت نویسنده جریان ساز 🌊
💠 @jaryaniha
🌱 در جریان باشید.