شهید یداله علیمحمدی از زبان برادر : سربه زیر و صبور بود. خیلی به حلال و حرام مقید بود. از بچگی تا جوانی اش حتی یک بار ندیدم با کسی مشکل یا درگیری پیدا کند. از وقتی مادرم از دنیا رفت، برای زندگی به خانه ما آمد و کنار خودم بزرگ شد. همسر برادر شهید نیز می گوید: وقتی ما از شهرستان ابهر به تهران نقل مکان کردیم یداله محصل بود. او همراه ما به تهران آمد و از همان موقع عضوی از خانواده ما شد. البته بیشتر تابستانها اینجا بود و موقع درس و مدرسه به شهرستان برمی گشت. از وقتی هم که درسش تمام شد دیگر تهران ماندگار شد. از روزی که به تهران آمدیم تا وقتی که پر کشید هشت سال با ما زندگی کرد. در ساخت خانه مان خیلی زحمت کشید. ید اله از ده سالگی به مسجد می رفت و خیلی قشنگ اذان می گفت. مکبر مسجد هم بود و حتی در ساخت مسجد محل خیلی کمک کرد و فعالیتهای انقلابی اش هم از همانجا شروع شد. شبهای زیادی را جلوی مسجد محل برای امنیت مردم نگهبانی داد. اخلاق و رفتاری نیک داشت. اصلا چهره و رفتارش طوری بود که حالا می گویم واقعا لیاقت شهادت را داشت. چون برادرم نیز در جبهه مفقودالاثر شده بود به یداله گفتم تو را به خدا دیگر نرو، من طاقت یک داغ دیگر را ندارم در جوابم گفت: ناموس ما در خطر است. اگر من و امثال من نرویم پس چه کسی باید برود؟ برادر زاده شهید هم درباره عمویش می گوید: خیلی با محبت بود و خیلی دوستش داشتم. عمو همیشه شبها برای نگهبانی به مسجد محل می رفت و تا برنمی گشت نمی خوابیدم. یادم می آید آخر شب وقتی برمی گشت، قبل از خواب وضو می گرفت و قرآن و بعد هم نماز می خواند. برادر شهید ادامه می دهد: یداله وقتی به سن سربازی رسید در ستاد مشترک ارتش مشغول خدمت شد و علاوه بر آن مکبر نماز جماعت ستاد مشترک هم بود. سه بار برای اعزام به جبهه درخواست داده بود اما به دلیل نیاز مبرم به او و توانایی هایش درخواست او را رد کردند اما سرانجام راهی جبهه شد در حالی که مسئله را از ما پنهان کرده بود. وقتی رفت، یکی از همشهری هایمان آن را به ما خبر داد. کمی ناراحت شدم. زیاد نتوانستم بی خبری از او را تحمل کنم و برای دیدنش راهی جبهه غرب شدم. مقر آنها در سومار قرار داشت و چون کاملا کنار مرز و در معرض دید عراقی ها قرار داشتند مجبور شده بودند برای رفت و آمد به سنگرهایشان کانال بزنند. او را پایین تپه سومار دیدم. تا مرا دید سرش را پایین انداخت. همیشه همینطور بود. خیلی احترام بزرگترها را حفظ می کرد. من هم چیزی نگفتم اما او به حرف آمد و گفت: مرا حلال کنید. 45 روز گذشت تا به مرخصی آمد. فقط یک هفته ماند و در آن یک هفته به دیدار همه فامیل و آشنایان رفت. انگار به او الهام شده بود این بار که برود دیگر برنمیگردد به همین دلیل با همه آنها خداحافظی کرده بود. رفت و بیش از دو روز بیشتر طول نکشید که به خواسته اش رسید. یداله و چند نفر دیگر از همرزمانش برای شناسایی به داخل خاک عراق رفته بودند اما متاسفانه عملیاتشان لو رفت و نیروهای عراقی سنگر آنها را زیر آتش گرفتند و یداله در میان شهدای این عملیات بود.شهید یداله علیمحمدی در تاریخ 62/2/2 در منطقه سومار بشهادت رسید
مختصری از زندگینامه شهید سعید سلیمانی:يكم فروردين ۱۳۴۳، در شهرستان تهران به دنيا آمد. پدرش رضاعلي، ستوانيار ارتش بود و مادرش مرصع نام داشت. تا پايان دوره ابتدايي درس خواند. شغلش باطريسازي بود. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور يافت. دوم ارديبهشت ۱۳۶۳، با سمت خمپارهانداز در آبادان بر اثر انفجار خمپاره به شهادت رسيد. مزار وي در بهشتزهرا(س) قطعه 27 ردیف 45 شماره 10 واقع است.
✨
🔴 وصیت نامه بسیار عجیب یک شهید:
🔺سردار حاج حسین کاجی می گوید:
بعد از جنگ، در حال تفحص در منطقهی کردستان عراق بودیم که به طرز غیرعادی جنازهی شهیدی را پیدا کردیم.
از جیب شهید، یک کیف پلاستیکی در آوردم، داخل کیف، وصیتنامه قرار داشت که کاملا سالم بود و این چیز عجیبی بود.
🌷در وصیتنامه نوشته بود :
من سیدحسن بچهی تهران و از لشکر حضرت رسول (ص) هستم...
پدر و مادر عزیزم! شهدا با اهل بیت ارتباط دارند. اهل بیت، شهدا را دعوت میکنند...
من در شب حمله یعنی فردا شب به شهادت میرسم و جنازهام هشت سال و پنج ماه و 25 روز در منطقه میماند.
بعد از این مدت، جنازهی من پیدا میشود و زمانی که جنازهی من پیدا میشود، امام خمینی در بین شما نیست.
این اسراری است که ائمه به من گفتند و من به شما میگویم. به مردم بگویید ما فردا شما را شفاعت میکنیم. بگویید که ما را فراموش نکنند.
و...
🌷بعد از خواندن وصیتنامه دربارهی عملیاتی که لشکر حضرت رسول (ص) آن شب انجام داده بود تحقیق کردیم.
دیدیم درست در همان تاریخ بوده و هشت سال و پنج ماه و 25 روز از آن گذشته است.
📚برگرفته از کتاب:
خاطرات ماندگار؛ ص192 تا 195