eitaa logo
پشـت‌جبــهہ
62 دنبال‌کننده
5 عکس
6 ویدیو
4 فایل
هـر چے میخــواید بـھ صـورت ناشـناس بـھ گـوشمون برسـونید . .🌿˘˘‌! ❨به گـوشــیم رفقــا↯❩ payamenashenas.ir/Hova اینجا هم درخدمتیم ↯♥️ https://harfeto.timefriend.net/16741113999229 • • • ناشناس‌دختران‌زینبے ⇩ @dokhtaranzeinabi00
مشاهده در ایتا
دانلود
+ببخشید من تو یه گروهی عضوم که جنس مخالفم توش عضوه ولی خب اصلا چت نمیکنم اشکالی داره بنظرتون؟ _تا جایی که حس میکنید با عضو بودن در اون گروه به گناه میوفتید بله . . مثلا منتظر نباشید یکی از اونها پیام بده یا پروفایل چک کنید و .. البته کلی گفتم قصد جسارت ندارم .. چون بعضی مواقع دچار این گناهایی که خودمون احساس میکنیم گناه نیست میشیم ..
+سلام ببخشید چرا رمان تنها میان داعش آخرش کامل نیست؟ pdf اش هم باز نمیشه _سلام علیکم احتمالا به دلیل ضعیف بودن نت شماست .. پی دی اف که تا جایی که اطلاع دارم باز میشد و پارتگذاری هم تا آخرین قسمت گذاشته شده ..
+میتونم اسمتو نو بدونم من زینب هستم _چه اسم زیبایی :) شرمنده‌ ام . . ان شاءالله گروه میزنیم بیشتر آشنا میشیم .. البته اگر رفقا حاضر باشن و با ورودشون مارو خوشحال کنند ..
+احتمالا چون از زمان ارسال pdf خیلی گذشته باز نمیشه اما میشه قسمت آخرش رو دوباره بزارید ممنون🙏🏻 _پارت آخر یا پی دی اف رو دوباره ارسال کنم ؟!
+سلام میشه بگین کی گروه میزنین 🙂♥؟؟؟ _سلام عزیزم ان شاءالله بعد از تموم شدن رمان آیـه ..
+فرقی نمی کنه پارت آخر باشه یا پی دی اف لطف می کنین _بله حتما ..
+سلام میخوام به اون دوستمون که گفتن عضو گروه هستن که آقایون هم هستن داخلش بگم بهتره عضو چنین گروه هایی نباشیم منم مثل این دوستمون اصلا اهل چت نبودم حتی سلام هم نمیکردم ولی بعدا همش مزاحمت داشتم مجبور میشدم همه رو مسدود کنم چند روز پیش هم یکی دیگه رو گزارش زدم دوست عزیز بهتره ترک کنی گروه رو _سلام علیکم بله درسته
⛓📖 مردی میانسال با محاسنی تقریباً سپید بود که دیگر نگاهم از حیدر رد شد و محو سیمای نورانی او شدم. چشمانش از دور به خوبی پیدا نبود و از همین فاصله آنچنان آرامشی به دلم میداد که نقش غم از قلبم رفت. پیراهن و شلواری خاکی رنگ به تنش بود، چفیه ای دور گردنش و بیدریغ همه رزمندگان را در آغوش میگرفت و میبوسید. حیدر چند لحظه با فرماندهان صحبت کرد و با عجله سمت ماشین برگشت. ظاهراً دریای آرامش این فرمانده نه فقط قلب من که حال حیدر را هم بهتر کرده بود. پشت فرمان نشست و با آرامشی دلنشین خبر داد :《معبر اصلی به سمت شهر باز شده!》ماشین را به حرکت درآورد و هنوز چشمانم پیش آن مرد جا مانده بود که حیدر رد نگاهم را خواند و به عشق سربازی اینچنین فرماندهای سینه سپر کرد :《حاج قاسم بود!》 با شنیدن نام حاج قاسم به سرعت سرم را چرخاندم تا پناه مردم آمرلی در همه روزهای محاصره را بهتر ببینم و دیدم همچنان رزمنده ها مثل پروانه دورش میچرخند و او با همان حالت دلربایش می- خندد. حیدر چشمش به جاده و جمعیت رزمنده ها بود و دل او هم پیش حاج قاسم جا مانده بود که مؤمنانه زمزمه کرد :《عاشق سیدعلی خامنه ای و حاج قاسمم!》سپس گوشه نگاهی به صورتم کرد و با لبخندی فاتحانه شهادت داد :《نرجس! به خدا اگه ایران نبود، آمرلی هم مثل سنجار سقوط میکرد!》و در رکاب حاج قاسم طعم قدرت شیعه را چشیده بود که فرمان را زیر انگشتانش فشار داد و برای داعش خط و نشان کشید :《مگه شیعه مرده باشه که حرف سید علی و مرجعیت روی زمین بمونه و دست داعش به کربال و نجف برسه!》 تازه میفهمیدم حاج قاسم با دل عباس و سایر مدافعان شهر چه کرده بود که مرگ را به بازی گرفته و برای چشیدن شهادت سرشان روی بدن سنگینی میکرد و حیدر هنوز از همه غمهایم خبر نداشت که در ترافیک ورودی شهر ماشین را متوقف کرد، رو به صورتم چرخید و با اشتیاقی که از آغوش حاج قاسم به دلش افتاده بود، سوال کرد :《عباس برات از حاج قاسم چیزی نگفته بود؟》و عباس روزهای آخر آیینه حاج قاسم شده بود که سرم را به نشانه تأیید پایین انداختم، اما دست خودم نبود که اسم برادر شهیدم شیشه چشمم را از گریه پُر میکرد و همین گریه دل حیدر را خالی کرد. ردیف ماشین ها به راه افتادند، دوباره دنده را جا زد و با نگرانی نگاهم میکرد تا حرفی بزنم و دردی جز داغ عباس و عمو نبود که حرف را به هوایی جز هوای شهادت بردم :《چطوری آزاد شدی؟》 حسم را باور نمیکرد که به چشمانم خیره شد و پرسید :《برا این گریه میکنی؟》 و باید جراحت جالی خالی عباس و عمو را میپوشاندم و همان نغمه ناله های حیدر و پیکر مظلومش کم دردی نبود که زیر لب زمزمه کردم :《حیدر این مدت فکر نبودنت منو کشت!》و همین جسارت عدنان برایش دردناکتر از اسارت بود که صورتش سرخ شد و با غیظی که گلویش را پُر کرده بود، پاسخ داد :《اون شب که اون نامرد بهت زنگ زد و تهدیدت میکرد من میشنیدم! به خودم گفت میخوام ازت فیلم بگیرم و بفرستم واسه دخترعموت! به- خدا حاضر بودم هزار بار زجرکشم کنه، ولی با تو حرف نزنه!》و از نزدیک شدن عدنان به ناموسش تیغ غیرت در گلویش مانده و صدایش خش افتاد :《امروز وقتی فهمیدم کشونده بودت تو اون خونه خرابه، مرگ رو جلو چشام دیدم!》و فقط امداد امیرالمؤمنین مرا نجات داده و می- دیدم قفسه سینه اش از هجوم غیرت میلرزد که دوباره بحث را عوض کردم :《حیدر چجوری اسیر شدی؟》 دیگر به ورودی شهر رسیده و حرکت ماشین ها در استقبال مردم متوقف شده بود که ترمز دستی را کشید و گفت :《برای شروع عملیات، من و یکی دیگه از بچه ها که اهل آمرلی بودیم داوطلب شناسایی منطقه شدیم، اما تو کمین داعش افتادیم، اون شهید شد و من زخمی شدم، نتونستم فرار کنم، اسیرم کردن و بردن سلیمان بیک.》 از تصور درد و غربتی که عزیز دلم کشیده بود، قلبم فشرده شد و او از همه عذابی که عدنان به جانش داده بود، گذشت و تنها ماجرا را گفت :《یکی از شیخهای سلیمان بیک که قبال با بابا معامله میکرد، منو شناخت. 📍🖇نویسنده: فاطمه ولی نژاد🔖
رفقا اگر حرفی پیشنهادی انتقادی نیست ما بریم ☺️ . . ! یاعلےمدد
+سلام خوبی عزیزم؟ من دارم روی دوستم کار میکم که حجابشو رعایت کنه و نمازاشو بخونه میشه چن تا راهکار بدید تا روش اثر بزاره؟ _سلام خواهری الحمدالله .. واقعیتش خیلی تحقیق کردم تو گذشته یه جایی خوندم بهترین راهش اینه که حجاب رو براش محدودیت نشون ندید .. یا مثلا چیزهایی که به دست آوردین رو از رو نماز خوندن بدونید .. مثلا بهش بگید با نماز خوندن و دعای بعدش فلان حاجتی که داشتم بهش رسیدم و ... اینکه چیزهایی که درست هست رو بهتر نشون بدید .. خیلی ها فکر میکنن حجاب محدودیتِ اما اینطور نیست .. بهش بفهمونید که اصلا اینطور نیست و با همین چادر به خیلی از آرزو هاتون به خیلی چیزهایی که فکرشو نمیکردید رسیدید .. حتی شخصی رو میشناسم که بد حجاب بوده .. تقریبا هم سن و سال خودمون * و به دلیل داشتن سه چهار تا رفیق چادری و مذهبی .. اون هم چادری شده ! این خیلی خوبه .. اینکه شما حتی با رفتار هاتون میتونید تاثیر بسیار زیادی روش داشته باشید .. احسنت به شما که دارید همچین کار بزرگی رو انجام میدین :)♥️
+سلام رمان واقعیت داره ؟ چند وارده ؟ _سلام علیکم کامل نه