از جالبی مسئولین کاروانمون اینجوری بگم که پسر خودش رو تو کاظمین چون خوابیده بود متوجه نشد نیست
و جاش گذاشت /:
البته دوباره اومد دنبالش😂😭
من تو فرودگاه در حالی که گریه میکردم میگفتم نمیخوام بیام ایران
مامانم اینجوری بود که متاسفانه الان توی ایران هستیم :_
گریه ام تموم شد خواستیم بریم پیشه بقیه از مامانم پرسیدم معلومه گریه کردم؟ گفت اصلااا
بعد وقتی وارد جمع شدم همه : چراااا گریه کردییییییی
هدایت شده از بورا)🇵🇸
بعد میومد بالا سرم برا تکالیف اینجوری بود ک زهراجانمم که همیشه تکالیفش کاملهه بعد دوباره لبخند ملییححح با نیمساعت زل زدن ب من😂😂