من الان باید مشهد باشم بعد روی کاناپه ی وسط اتاق دراز بکشم و نتونم به خاطر سر و صدای بچهای اتاق بغلی بخوابمممم
الان دلم برای اون مرده که سبیلش شبیه مجاهدین خلق بود برا اون پسره که با چفیه اش تا غذاخوری هم میومد برا اون خانوادهه گندهه که کلی جوون داشتن و فقط یه نفرشون سینگل بود برا اون آقا بوره که سه تا دختر داشت و خودشو میزد تا دختراش غذا بخورن هم تنگ شده.
هدایت شده از [괜찮아?!.^-^]🇮🇷🍓🇵🇸
کاش میشد ادم وقتی میاد مشهد نه خوابش بیاد نه گشنش بشه و نه خسته و مریض ، فقط بشینه گنبدو ببینه :))
جِنابِ او +:
کل مسیر عین فلجا خودمو انداختم رو صندلی ماشین ، قیافمم شبیه اینا شده که زایمان ناموفق داشتن بعد شوهر
امروز بعد اینکه صبحش اینجوری بودم غروبش تا رسیدیم رفتیم مهمونی ، منم انگار نه انگار که شبیه این بچه از دست دادها بودم ، جوگی شده بودمم همش حرف میزدم ، میخندیم ، جواب همه رو میدادم اصن یه ورژن دیگه ای از من نمایان شده بود
حرفایی که زدم که اصلا چرا باید میزدم مثلا عمه ام غصه میخورد که وای بچم نهمه و هدایت تحصیلی و نمره رو چیکا کنم بعد من مث این روانیا اینجوری میخندیدم بعد میگفتم عب نداره توی کوچه که نمیزارنش ،. اصنننن سمممم
حالا که الان اومدم خونه و وضعیت برای درس خوندن خیلی خوبههه ولی من حس درس خوندن ندارمممم