جِنابِ او +:
کل مسیر عین فلجا خودمو انداختم رو صندلی ماشین ، قیافمم شبیه اینا شده که زایمان ناموفق داشتن بعد شوهر
امروز بعد اینکه صبحش اینجوری بودم غروبش تا رسیدیم رفتیم مهمونی ، منم انگار نه انگار که شبیه این بچه از دست دادها بودم ، جوگی شده بودمم همش حرف میزدم ، میخندیم ، جواب همه رو میدادم اصن یه ورژن دیگه ای از من نمایان شده بود
حرفایی که زدم که اصلا چرا باید میزدم مثلا عمه ام غصه میخورد که وای بچم نهمه و هدایت تحصیلی و نمره رو چیکا کنم بعد من مث این روانیا اینجوری میخندیدم بعد میگفتم عب نداره توی کوچه که نمیزارنش ،. اصنننن سمممم
حالا که الان اومدم خونه و وضعیت برای درس خوندن خیلی خوبههه ولی من حس درس خوندن ندارمممم
خیلی عجیبه ، خیلی چیزها که مربوط به تو بوده رو که سعی کردم فراموش کنم و عقب مغزم خاک خورده انگار همش دوباره داره یادم میاد با تموم جزئیات.