من اصن نفهمیدم دیشب چیشد یهو رفیقمو وسط راه دیدم بعد رفتیم یه موکبه روضه بود انگار ولی نبود تهش بهمون شامپو و حوله دادن یهو هم کاروانیامونو دیدیم انگار صد سال همو ندیده بودیم دلم براشون تنگ شده بود بعد همون وسط یهو کامیون گرفتن همه رفتیم سوار شدیم مرده ترمز شتری میزد استخونمون خورد شده بود و تموم این اتفاقا توی یه ربع افتاد :/
داشتیم با رفیقم حرف میزدیم بعد یهو یه خانوم عربه پرسید چند سالتونه به عربی رفیقم فک کرده داره میگه عمود چنده اینجا برگشت به گفت عمود ۲۱۳ 🤣😞
زنه گفت ایرانی ؟ مام گفتیم آره بعد یارو خندید پشیمون شد رفت .
جِنابِ او +:
داشتیم با رفیقم حرف میزدیم بعد یهو یه خانوم عربه پرسید چند سالتونه به عربی رفیقم فک کرده داره میگه ع
برام جالبه ما داشتیم فارسی حرف میزدیم با چه منطقی فک کرده ما عربیم.
ما هر شب یه بساطی داریم اون از دیشب که طرف با زنش تو اتاق نشسته بود که میگفت میخوایم تنها باشیم 🤣😭 ،امشبم زنه نشسته داره وسط موکب سیگار میکشه ، خدایا خودت ظهور کن .
وقتی توی مسیری بعد یهویی حرمو میبینی واقعا یکی از بهترین حس های دنیاست انگار بعد این همه سختی رفتی توی بغل امام حسین.
هدایت شده از مخمور.
هرچقدرم که تو روز همراه با آرتا خونده باشی: دیگه ازت بدم میاد.
شب ک بشه با چشمای سرخ و قلب مچاله شدهت داد میزنی: باشه ولی من الان دیگه دلم تنگ شده برات.
داشتم آروم به دوستم میگفتم ایشالا سال دیگه با شوهرم میام و اینا و بقیه انگار یه چیزایی شنیدن و مجبورم کردن حرفمو بلند بزنم و هاهاها الان همه میدونن من میخوام سال دیگه با شوهر نداشته ام بیام.
از مرز رد شده بودیم بعد یه گوشه نشسته بودیم تا بریم سوار اتوبوس شیم من در حال کنترل اشک بودم بعد یهو یکی از مردای کاروان برگشت بهم گفت ناراحتی از کربلا برگشتی ؟ منم اینجوری بودم که تروخدا باهام حرف نزن الان میشنم زار میزنم همین وسط .